جولای 3, 2009 by سارا
و از نشانه های تمدن رسانهها را آفریدیم تا از آنها جریان آزاد اطلاعات در مجرای روح و روانتان رسوخ کند وبه جنازههای آن طرف کرۀ زمین نظر افکنید در حالیکه چای پررنگتان را کمرنگ میکنید.
مجریان اخبار را کت و کراوات زیبا عطا کردیم تا با سر و رویی سه تیغه و لبخندی برلب خبر مرگ بدهند و از “واکنش”های جهانی بگویند.
بشارت میدهیم شما را به زنانی زیبا روی که با موهای “براشینگ” شده و گردنبندانی ست شده با لباسهای زیبا روبروی شما بنشینند و لبخند برلب با زبان مادری شما خبر آتش و خون بدهند و بدون ذرهای “جهتگیری”، کاملاً بیطرفانه شب خوشی را برایتان آرزو کنند. تمدن را دریابید. باشد که رستگار شوید.
برچسبها: یادآوری
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
ژوئن 16, 2009 by سارا
این عکس را مدتها نگاه کردم و نتوانستم عنوانی برایش انتخاب کنم. شما پیشنهاد بدهید.

نمی دانم کی عکس را گرفته. من از بی بی سی برداشتم.
برچسبها: یادآوری
ارسال شده در Uncategorized | 6 Comments »
ژوئن 3, 2009 by سارا
- بچهها از یک زمانی شروع میکنند به تولید اصواتی با الگوی منظم که قرار است بعداً بشوند کلمه. هرچه پدر و مادر حواس جمعتر باشند زودتر الگوهای صوتی بچه را کشف می کنند. مثلاً بعد از کلی بـَ .. بـَ ..با..بـُ ..با یک “بابا” ظاهر میشود. حالا باید کشف کنی این بابا هم تصادفی ظاهر شد یا معنیدار بود. مثلاً وقتی بابای بچه میآید بالای سرش دا..دو..بـِ.. بـُ یکهو میشود با..با و آنوقت است که ننه و بابا جیغ میزنند و ذوق زبان باز کردن بچه را میکنند. چون لفظ را به موقع استفاده کرده و نشان میدهد که صوت معنیدار ساخته.
- حالا بچه مدرسه میرود و از بیخ و بن با درسها و نظام مدرسه مشکل دارد. مادر با صبر و حوصله یک ساعت برایش توضیح میدهد که باران چطور درست میشود. فردا امتحان علوم دارد حیف نان! البته مادر روانشناسی کودک خوانده و میداند تحقیر و توبیخ نتیجۀ عکس دارد. بعد از یک ساعت تقلا برای فهماندن درس، میگوید خوب حالا من میپرسم تو بگو و بچه که تمام مدت سعی میکرده علیرغم همۀ ورجه وورجههایش گوش بدهد و در این مدت تمام اشیای موجود در اتاق را حداقل یک بار جابجا کرده حالا میخواهد امتحان پس بدهد. مامان شروع میکند:
- خوب بگو بارون چطور درست میشه؟
- من بگم؟
- آره دیگه عزیزم. مگه فردا امتحان نداری؟ …خوب بگو…از اول با حوصله…اول چی میشه؟ همین الان گفتم که…اول هوا…
- اول هوا…هوای گرم…
- آفرین….خب..هوا چی میشه؟
- قطره…جمع میشه…
- خوب
- بخار…سرد میشه…نه نه گرم میشه
- … (نفس مادر در سینه حبس شده)
- تصعید…
- خوب خوب…آفرین
- میعان.. نه…تبخیر.
- نه درست بود همون …تصعید میشه…چرا؟ چه جوری تصعید میشه؟
- بالا میره…دمای هوا…زیاد میشه…نه…کم میشه…
- …
- کم میشه …میآد پایین…نه…بالا میره دوباره
- …
- …
- …پوووووف…خوب برو بخواب خسته شدی. فردا صبح زود باید بیدار شی
حالا همۀ اینها را گفتم که بگویم دیدن نطق و مناظره و فیلمهای تبلیغاتی این نامزدهای انتخاباتی هم بیشباهت به این دو موقعیت نیست. موقع انتخابات دولت زبان باز میکند و ما، مردم، هی باید بگوییم: آها…آفرین…نه نه نه…دوباره بگو…آها…اینه…نه نه اون یکی چی بود؟ همون ….آها…دیدی گفت؟ نه؟ این نبود؟ پس چی بود؟ بزار دوباره بگه…آها…بگو!..دیدین گفتم…درست گفت…نه؟ پس اون چی بود؟…بیا گوش بده…
اینکه امید تهش بماند یا نا امیدی نمیدانم واقعاً.
بعدالتحریر: (کی گفته در مثل مناقشه نیست؟ از اینکه دولتمردان را به کودکان معصوم تشبیه کردم یک کم ناراحتم. اما وجه دیگری از کودک را در نظر بگیرید، نه معصومیتش را)
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
می 27, 2009 by سارا
معلم کلاس اول دیکته میگفت. زنگ دیکته یعنی میز سه نفره باید بشود دو نفره. به اضافۀ سر پا ایستادن برای اینکه دستت به میز برسد که خوشخط بنویسی و کاغذ سمت چپ دفترت فر نخورد. دومین یا سومین دیکتۀ عمرم را مینوشتم. یک عالمه کلمه با ب و د و ر. زنگ خورد. دیکته نیمه کاره ماند. معلم گفت دفترهایتان را ببندید. بگذارید روی میز. بروید بیرون. بعد از زنگ تفریح بقیۀ دیکته را میگویم. دیکته برای من معنایش امتحان نبود. دیکته یعنی درست نوشتن. یعنی غلط ننوشتن. و البته خوشخط و تمیز نوشتن. به دوستم گفتم بیا ببینیم همه چیز را درست نوشته ایم یا نه. او هم گفت باشه. به جای آنکه برویم بیرون و سیب و خیارمان را گاز بزنیم و آلیسا آلیسا بازی کنیم، کتاب را باز کردیم و یکی یکی کلماتمان را چک کردیم. زنگ خورد. معلم برگشت. یکی از بچههای کلاس هم با او بود. با انگشت ما را به معلم نشان داد و گفت: اینها خانوم! خانوم آمد بالای سرمان. گفت کتاب باز کردین؟ هر دو سر تکان دادیم که آره. معلم دفترهایمان را باز کرد و با خودکاری که همیشه آفرین و بیست نثارمان می کرد یک صفر حوالۀ ما کرد و گفت لازم نکرده بقیۀ دیکته را بنویسیم. فقط داغ شدن صورتم را یادم میآید و شوکه شدنم و زبان شش سالۀ بند آمدهام. همۀ کلمهها را که درست نوشته بودم!
هفتهها بعد که شوک این صفر کمی فروکش کرده بود یواشکی ماجرا را به خواهر هشت سالهام گفتم و پرسیدم به نظرت چرا خانوم عصبانی شد؟ گفت دیوانه تو تقلب کردی! باز صورتم داغ شد. تقلب؟
تحصیل یعنی کشف قواعد بازی بزرگترها با داغ شدن صورت.
برچسبها: ضد تحصیل
ارسال شده در Uncategorized | 9 Comments »
می 4, 2009 by سارا
یکی از بهترین برچسبها برای رام کردن فرزندتان تا آخر عمر “درسخون” و “فهمیده” است. از هفت سالگی شروع کنید و هر بار اسم فرزندتان را گفتید این دو برچسب هم پشت بندش بیاورید. معجزه می کند. تا آخر عمر لبخند رضایت از فرزند روی لبهای شماست. او هیچگاه پایش را از گلیمش درازتر نخواهد کرد و پلههای پیش رو را یکی پس از دیگری طی خواهد کرد.
روز ملی سمپاد به تیزهوشان، مهندسان و پزشکان ایرانی و مادران و پدران مفتخرشان مبارک باد.

برچسبها: ضد تحصیل
ارسال شده در Uncategorized | 5 Comments »
می 1, 2009 by سارا
استاد پیر با ذوق و هیجان عکسهای field work اش را نشانمان میدهد روی تخته سفید کلاس. 4 سال در جزیره زندگی کرده تا زبانشان را کامل یاد بگیرد. در اسلایدها او را میبینیم با بومیان جزیره. استاد جوان و لاغر و خوش قیافهتر بوده. در بعضی عکسها لبخند زده. بومیان هم همینطور. نشستهاند و دارند آزمایشهای زبانی را انجام میدهند. یک استاد دیگر هم هفتۀ پیش عکسهای مشابهی را از ساکنان یک کشور شرق دور نشانمان داد. یکی از دانشجوها میپرسد: من یک سؤال روششناسی دارم. چطور به این آدمها نزدیک شدید؟ یعنی اعتمادشان را جلب کردید؟ چطور حاضر شدند با شما همکاری کنند؟ استاد میگوید: من خیلی روشن برایشان هدف کارم را میگفتم. البته جزئیات را نمیگفتم که روی نتیجۀ آزمایش اثر نگذارد و پاسخها طبیعی باشد. اما برایشان میگفتم که کار من تحقیق روی زبان شماست و آنها که خیلی عاشق زبان و فرهنگشان بودند (؟!) با خوشحالی همکاری میکردند. چون میدانستند من باعث توسعه و شهرت فرهنگ و زبانشان میشوم. راست میگوید تا پیش از پی اچ دی این استاد کسی چیزی از این زبان نمیدانست.
حرفهایش را باور کنم؟ من بدبینم. به همۀ این استادها و دپارتمانهای زبان و فرهنگ بدبینم. به دنیای توسعه یافته بدبینم. من باید اعتراف کنم که حتی نژادپرستم. اما هیچ نژادی را نمیپرستم. من فقط به همه بدبینم و به بعضی نژادها بدبینتر.
این آکادمیسینهای اروپا ماهیانه 3 تا 5 هزار یورو حقوق میگیرند برای تحقیق. بعضی دائمی. بعضی قراردادی. قراردادهایشان به مدت زمان تحقیق بستگی دارد و هنوز این یکی تمام نشده یک درخواست بودجه برای تحقیق بعدی مینویسند و همینطور …خلاصه “نون میخورند”.
مشکل من چیه؟ خودم هم نمیدانم. بله درست است. اگر همین استاد عزیزمان نرود لائوس، یا گینه این فرهنگها و زبانها هیچ وقت ثبت و ضبط نمیشوند و هیچ کس از وجود اینها باخبر نمیشود و مردم دنیا نخواهند فهمید که چقدر تنوع فرهنگی و زبانی وجود دارد در دنیا و با اینحال چقدر پیچیدگیهای ذهنی انسانهای همهجای دنیا مثل هم است و چقدر انسان بودن خوب و پیچیده است!
مشکل من چیه؟ اینها کارشان حرف ندارد. با پشتکار و هوش و درایت کلی ظرافتهای ذهن و زبان را نشان دادهاند. از این جماعت آرامشطلب بپرسی میگویند هیچ کس جز به خاطر عشق به دانستن و انتقال دانش و کلی چیزهای “خوب” دیگر بلند نمیشود برود 6 سال در هوای دم کرده و داغ یک جزیره در یک آلاچیق بدون آب و برق و با هزار جک و جانور زندگی کند تا آن زبان را یاد بگیرد و ثبت کند.
اما این همه مقاله و کتاب که سالانه درمیآید از این تحقیقات فقط مواد خامشان مردم این ور هستند. خود تحقیقات هیچ ربطی به این مردم ندارند. یعنی دوزار پول یا هیچ چیز دیگر گیر این جماعت مورد مطالعه نمیآید. فوقش آن یکی دو نفری که در طول اقامت محقق در این جزیره همراه و مترجمش بودهاند راهی به درس و دانشگاه آنور پیدا می کنند که آن هم درس و دانشی که اینجوری به دست بیاید میشود مایۀ دق و حسرت و “علل عقبماندگی ما”! همان بهتر که کسی از جماعت اینوری جهش نکند به جمعیت آنوری.
………..
تمام کتابهای مقدمات زبانشناسی با این جمله آغاز میشوند: زبان یک وسیلۀ ارتباط است. حالا فهمیدهام که برای اکثر مردم وسیلۀ ارتباط است، اما برای گروهی آکادمیسین در اروپا و آمریکای شمالی وسیلۀ پول در آوردن است. این گروه که محقق نام دارند کارشان این است که یک سؤال تحقیق جور کنند، سؤالشان را بسط بدهند و بعد درخواست بنویسند برای بودجه. بعد با یک چپه پول بروند زبانهایی که هیچ کس از بودنشان خبر ندارد، ثبت کنند. بعد پروژۀ بعدی و همینطور تا بازنشستگی. این شغل آنهاست: مطالعۀ زبان و فرهنگ مردمی که هیچ سهمی در جهان مدرن ندارند و دارند ماستشان را میخورند.
مشکل من چیه؟ هیچ. پیشنهاد من چیه؟ هیچ. فکر نکنید پیشنهادم این است که این مردم باید خودشان دربارۀ زبان و فرهنگشان تحقیق کنند. نه این مردم نیازی به این کار ندارند. اگر هم بخواهند این کار را بکنند که عدهای از نان خوردن میافتند. تازه کی مقاله و کتاب اینها را میخرد؟ کلی باید زور بزنند که در بازی راهشان بدهند.
آقا پس مشکل من چیه؟ من مرتجعم و از جهان پیشرفته بدم میآید؟ من میگویم با عرفان و صوفیگری رستگار شویم و به علم و عالمی کار نداشته باشیم؟ من میگویم موسی به دین خود عیسی به دین خود؟
در ایران یک استاد تکامل داشتیم که کلی زحمت کشیده بود و حرص میخورد از تنبلی علمی ما. با عصبانیت میگفت: ما را چه به آزمایش علمی؟ ما باید روی تخت زیر درخت و کنار جوی آب بنشینیم و به صدای بلبلها گوش بدهیم و شاعری کنیم. حالا بعد این همه زور زدن برای کسب علم به وبلاگنویسی و شاعری پناه آوردهام. بیصدای بلبل و جوی آب. من نادمم و ناامید.
برچسبها: ضد تحصیل
ارسال شده در Uncategorized | 6 Comments »
آوریل 24, 2009 by سارا
دیروز دربارۀ یک مریضی شنیدم به اسم Alexithymia که فارسیاش را نمی دانم. حالا علائمش را میگویم خودتان ببینید چه اسم فارسی مناسبش است. البته گویا این که بیماری است یا تیپ یا اختلال هنوز بحث هست بین روانشناسان.
مشکل آدمهای مبتلا به این اختلال این است که توانایی بیان هیچ احساسی را ندارند. نمیتوانند بگویند: سردمه…اینو دوست دارم…میترسم…اعصابم خرده…حوصله ندارم…چه روز خوبی!…چه موزیک قشنگی…چه عکس جالبی…کلاً بیاحساس بیاحساس میشوند. (تا اینجایش را که فهمیدم خیلی بدم نیامد من هم مبتلا بشوم بلکه مثل نقل و نبات کلمۀ احساسی به فضا پرتاب نکنم. اما ماجرا تراژیکتر از این حرفهاست).
تصورات و فانتزیسازی این آدمها بسیار محدود است. خواب دیدن و خیالبافی هم ندارند. این آدمها به طرز ترسناکی واقع بین هستند و هیچ چیز جز واقعیت نمیبینند.
روانشناسها در تستهای روانشناسیشان در مورد این آدمها با مشکل روبرو میشوند. چون جواب خیلی از سؤالها به احساس طرف بستگی دارد و اصلاً کنش و واکنش حسی در مورد این آدمها بی معنی است. فکر کنید روبات تست روانشناسی بدهد. حالا بعضیها میگویند اینها احساس دارند اما خودشان نمیتوانند احساس خودشان را تشخیص بدهند و در مرحلۀ بعد با کلمات بیانش کنند. یعنی نمیدانند بگویند این چیزی که الان “حس” می کنم چیست. گاهی حتی بین تحریک پوستی و خوشحالی و اضطراب و سرما و گرما هم تمایزی را متوجه نمیشوند.
عجیب نیست؟ و بیشتر از آن غمانگیز. یک چیز دیگر اینکه گاهی تمایز بین “خود” و “دیگری” هم برایشان مشکل است. یعنی “رابطه” هم بیمعناست. وقتی دارند یک ماجرای کاملاً واقعی را هم تعریف میکنند جای خودشان را با دیگران اشتباه میکنند.
دلیل بیماری را نمیدانم ولی گویا یکی از دهها دلیل این بیماری قرار گرفتن در شرایطی است که مجبور به کنترل احساس برای طولانیمدت شوی. یکی دیگر از دلایلش هم شوک احساسی است. خلاصه در این دنیا تا دلتان بخواهد بیماریهای رنگارنگ روانی هست. مواظب خودتان باشید. البته وبلاگنویسان عزیز از ابتلا به این بیماری مصون هستند. چون یک کیبورد دم دستشان هست که هرچه دوست دارند با آن “برون دهی احساس” کنند. نگران خوانندهها هستم که از بس وبلاگ بخوانند یک باره هویت فردیشان به باد فنا برود. اینقدر وبلاگ نخوانید. بنویسید. اصلاً بیایید فقط بنویسیم. دیگر هیچ چیز نخوانیم. نه کتاب، نه مجله نه وبلاگ. به قول سپهری بگذاریم غریزه پی بازی برود و احساس به آب بازی (ترجمۀ شعر بود به گمانم).
حالا دربارۀ اسم بیماری به فارسی فکر کنید: احساسپریشی، بیانپریشی احساس، وبلاگخوانی یا…پیشنهاد بدهید.
در حال جستجوی اسم فارسی به این سایت برخوردم و دیدم عجب اوضاعی است. روانشناسان اجتماعی دستهجمعی در حال خودزنی هستند. ببینید چطور به جان روانشناسی مردم ایران افتادهاند این از خدا بیخبرها.
برچسبها: روانشناسی زبان
ارسال شده در Uncategorized | 9 Comments »
مارس 29, 2009 by سارا
مردمان پاپوا گینۀ نو این شکلی هستند:

ادیان ابراهیمی هیچوقت گذارشان به آن طرفها نیفتاده و این مردم دین و آیین خودشان را دارند. مثلاً در آیین آنها حرف زدن از اندامهای جنسی عیب نیست و در لالاییهای مادران و داستانهای مردم به راحتی از “آنجا”هایشان حرف میزنند. در ضمن، پستان نه چیزی است که با آن تجارت کرد، نه چیزی که به خاطرش در آتش شرم (حالا جهنم را بیخیال) جزغاله شد. اندامی است با چند تا کارکرد معمولی و اگر بروید آنجا به راحتی این اندام را دیده و میتوانید دربارهاش حرف بزنید. (به زبان کیلیویلا Kilivila البته)

در این دو تصویر میبینید که مردمان پاپوا چگونه معاشقه میکنند و بعدش هم بچهدار میشوند. من اینجا گفتم: جلالخالق!
تازه جالبتر اینکه بعد از به دنیا آمدن بچه، زنان پاپوا به بچههایشان شیر میدهند. آن هم با لبی خندان:

بعضی از این زنان شاغل هستند. مثلاً معلم:

تصویر همکارم را دیدید؟
من عاشق این نقاشیها شدهام.
خودتان بروید در گوگل بنویسید Papua New Guinea و تصویرهایی که میآید ببینید. چندتا خوبش را جدا کرده بودم بگذارم اینجا. اما دروغ چرا میترسم در اینجا را تخته کنند. (شاید هم خجالت میکشم از شما) چون پستانها همه جا حضور دارند و ما هم که جزئی از دنیای متمدن مسیحی – یهودی – اسلامی هستیم و این حرفها. تازه مافیای پا.ملا. جان مگر اجازه میدهد کسی به جایی به جز پستانهای ایشان نگاه کند؟
برچسبها: ما و مردان
ارسال شده در Uncategorized | 15 Comments »
مارس 23, 2009 by سارا
… یا h مثلاً؟ ح؟ ه؟ ها؟ ــه؟ ــها؟ من نقاشی بلد نیستم. این همه شکل و نقاشی! تازه میگویی این ح اساساً با آن بقیه فرق دارد؟ چه فرقی آخر؟ چه فرقی میکند حوا با هوا؟
مهم نیست به جان خودم. دیکته مهم نیست. بازیمان دادهاند عمری. سخت نگیر. حوا همان هواست. هوس نه ها! هوا را میگویم. که میرود تو و میآید بیرون. از دماغمان میآید بیرون. همان هوس را میگویم. هر کاری کنی از دماغت میآید بیرون.
دلم حواتو کرده. حوای من؟ مگر خودت حوا نداری بی ناموس؟ نه ندارم. هوا نیست اینجا. نفسم در نمیآید. هوای مرا داشته باش. حوایت را؟ باشه. نه، هوای خودت را؟ این همه هوا؟ این همه هوس؟ این همه نفس؟ این همه حال؟ این همه حوله؟ این همه هله هوله؟ این همه ناز و نیاز؟
همه از دماغمان بیرون میآید. مثل هوا. مثل حوا که بیرون آمد. با دحانت هم نفس بکشی فرقی ندارد. بو میدحیم. ما شاهکار خلقتیم، حمه
برچسبها: فارسی, ما و مردان, زبان
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
مارس 3, 2009 by سارا
- گفتی واژن
- نه به جان خودم. گفتم اینها یه مشت گلواژهان
- دروغ نگو . گفتی یه مشت واژن
- اصلاً من این کلمه رو بلد نیستم. همیشه فارسیشو میگم
- ک.س نگوها! داشتی با ممد حرف میزدی نگفتی سخنرانی دکتر حامدی واژننامه بود؟ بعد هم هرهر زدین زیر خنده؟
- اِ اِ … من نگفتم…ممد گفت. من خندیدم. ببخشید. از این به بعد قبل از خندیدن از تو اجازه می گیرم یه وقت جنسیتی نخندیده باشم…گیر میدیها الکی [ برای خودش چای میریزد]
- به هر حال چند دقیقه پیش گزارشهای مهتاب و مینا رو مسخره کردی… فقط چون زنن…گفتی یه مشت واژن میخوان نویسنده بشن
- من همچین چیزی نگفتم … الکی حرف نذار تو دهنم
- ببین دقیقاً اینو گفتی: [صدایش را کلفت میکند] اینها هنوز مونده چیزی از توشون دربیاد. فکر کردهان کشکه هه .. یه مشت واژن! حالا اگه اینها رو رفیقهای سبیل کلفتت نوشته بودند، به به و چه چهت هوا بود.
- من نگفتم واژن. گفتم اینها یه مشت گلواژهان. اگه حمید و محمود و احمد و ممد هم همچین آشغالایی نوشته بودن باز میگفتم یه مشت گلواژهان…گرچه به اونها هم هیچ وقت به به نمیگم. اگه بد باشه من تعارف ندارم با کسی. میخوام سر به تن هیچکدوم نباشه اصلاً. اما این رفقای جیگر تو چی فکر کردن واقعاً؟
- بیا دیدی؟
- عجب گیری کردیما…هرچی میخوای بگو…این نوشتهها به درد چاپ نمیخوره…واژه یا واژن چه فرقی میکنه؟ اگه خیلی مهمن برات، بشون بگو دوزار کتاب بخونن که حداقل اصول اولیۀ گزارشنویسی رو یاد بگیرن [از اتاق خارج میشود]
برچسبها: فارسی, ما و مردان, زبان
ارسال شده در Uncategorized | 12 Comments »