در کافهای بودم و انگار نه انگار که اینجا ایران است، پالتویم را درآورده بودم و با بلوز و شلوار نشسته بودم چای میخوردم. با بی قیدی شال سیاه رنگم را که داشت از سرم میافتاد، کمی روی سرم میزان کردم. داشتم مینوشتم:
“…سپس لبهایش را بوسیدم. او هم بدنش را به من نزدیکتر کرد و مردد بود که با دستهایش کمرم را بگیرد و به تن خود بچسباند که…”
ناگهان دو مرد وارد کافه شدند. آنها مأمور بودند. دفترچه و کیفم را از من گرفتند و مرا همراه باقی جوانان حاضر در کافه سوار یک ون کردند. ما بازداشت شده بودیم.
اتاق بازجویی اصلاً تاریک و مخوف نبود و مرد بازجو هم خوش قیافه بود و ته ریش قشنگی داشت. دفترچهام را جلوی رویش گرفته بود و میگفت: اینها چیه؟ با کیها رابطه داشتی؟ و من مانده بودم منظورش رابطۀ کاری و سیاسی است یا رابطۀ جنسی نامشروع؟ یا رابطۀ تجاری یا رابطۀ فامیلی یا …
گفتم: اینها داستان است. دارم یک داستان می نویسم و اینها شخصیتهای آن هستند. گفت: پس چرا یک جا سوم شخص است. یک جا اول شخص؟ تازه گاهی راوی زن است گاهی مرد و گاهی کودک؟ دروغ نگو اینها ماجراهای واقعی است. روشنک کیه؟
گفتم: روشنک شخصیت منفی داستان است. از آن زنهای بی اخلاق و ولنگار و بی بند و بار. اتفاقاً پیش پای شما در آن کافه داشتم صحنهای را مینوشتم که منجر به ایدز گرفتن روشنک میشد و با خفت و خواری میمرد…من خودم خیلی شخصیت مثبتی دارم. نماز و روزه و اینها. نماز شب و دعای صبح و سفرۀ ابوالفضل و نذر و نیاز…(نماز جمعه را نگفتم البته) اگر بفهمم که نگاه نامحرم به یک تار مویم افتاده شبها کابوس میبینم و استغفار میکنم و اگر چادر سر نمیکنم فقط به خاطر این است که دست و پا گیر است و در شغل من که نویسندهام استفاده از چادر کمی دردسر دارد. به عقیدۀ من اصلاً حجاب زنان را زیباتر و جذاب تر میکند و زنان ارمنی و زرتشتی و یهودی هم باید محجبه باشند تا در جامعه امنیت داشته باشند. کلاً معتقدم که اقلیتها را باید اعدام کرد و زنان را همان به که “نشینند و زایند شیران نر”. پیرو خط امامم و معتقدم زنان بعد از انقلاب بسیار پیشرفت کردهاند و شصت و پنج درصد دانشجویان ایران دختر هستند و بعد از مادری بهترین شغل برای زنان از نظر من، معلمی و پرستاری و مربی ایروبیک است.
و همینطور رگباری حرف می زدم و همۀ حدیث و آیه هایی که بلد بودم برای بازجویم می گفتم و این پهلو به آن پهلو میشدم. از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم و یک لیوان آب خوردم و با اینکه دیگر خواب نبودم، آقای بازجو را می دیدم. لبۀ تختم نشسته بود و دفترچهام هنوز توی دستش بود و من لخت بودم.
کابوس دیشب
نوامبر 25, 2009 با سارایادداشت روز
اکتبر 14, 2009 با ساراتهران ساعت پنج بعد ازظهر. کارگر روی شیب چمنها نشسته. کرم لایهبردار و ضد چروک. کرد است؟ ترک، لر یا افغانی؟ نمیدانم. همه جا تعطیل است. داروخانهها تعطیلند. اگر ایستاده بود از مدل شلوارش شاید میفهمیدم. اگر حرف میزد از لهجهاش. اما نشسته و ساکت به پارک روبرو خیره شده و سه تا نان تازه کنارش روی چمنها. جین نپوشیده. فکر نکنم افغانی باشد. قبل از خوردن هر تکه، یک تکان کوچک به نان میدهد و تمیزش می کند بعد به دهان میگذارد. چقدر گرسنهام. امروز عزای عمومی است. همه جا تعطیل است. فقط کارگران ساختمانی سر کارند و داروخانۀ شبانهروزی باز است. شصت هزار تومن برای داروی ضد چروک و لایهبردار.
کارگر پوست صورتش پر از چروک است. خشک است. قهوهای سوخته است. پر از لک است و به سفتی و زبری پوست شکم لاکپشت است. کارگر مرد است. تنومند است و شصت هزار تومن را برای خانوادهاش میفرستد نه برای شرکت “ایو روشه”. زن بودن و کارگر تنومند آفتابسوخته نبودن خرج دارد.
هوا عالی است. داروی پوستی را در کیفم میگذارم و قدم میزنم. اگر زن نبودم میرفتم کنارش و او هم از نان تازهاش تعارفم میکرد و دو نفری به پارک روبرو خیره میشدیم و داروی پوستی را پرت میکردم توی جوی آب. هوا ی تهران در این فصل عالی است. نه سرد و نه گرم. امروز هم که خیابانها خلوتند. فقط کارگران ساختمانی سر کارند. همه جا تعطیل است. عزای عمومی است. شهادت امام جعفر صادق (ع) بر شیعیان تهران تسلیت باد.
پایان جوانی
جولای 25, 2009 با ساراترسو بودم. ترسوتر شدهام. دوران جوانیام تمام شد. کجایی جوانی؟
دوران ایدهآلهای نهانی. دوران عشقهای فورانی. دوران فورانهای ناگهانی. دوران دانشهای پنهانی. چنان که افتد و دانی، توقفهای طولانی. (دوران کشف رابطه. وقتی که هیچ نمیگویی: حالا ببینیم چی میشه). دوران گیجی. خماری. ترسهای صبحگاهی از بیدار شدن. ترس از توالت رفتن. ترس از توالت بیرون آمدن . توقفهای طولانی. خندههای شهوانی. دوران فرار از تنهایی. دوران پناه به تنهایی. کشف تازۀ تخت.
دوران قهقهههای عصبی. دوران ریسه رفتنهای درمانی. دوران کشدار جوانی.
فکر کردن به دوستان زندانی. فکر کردن به اندامهای تحتانی. درک اندام به مثابه ابزار استعمار. دوران هیجانهای عقلانی. تحمل و رنج این همه مهمانی. حالم به هم خورد از این همه اضطراب پنهانی. بلند بگو که همه چیز را میدانی. (ترس از گفتن اینکه همهچیز را میدانی). دوران تلاش برای عریانی.
فحش دادن به سعدی و خاقانی به انتقام همۀ کتابهای دبیرستانی. معاشقه با شعر ناب و لحظه و حجم بدون اینکه آنها را بخوانی. فقط برای انتقام از دبیران دبیرستانی. دوران فحش. دوران لنترانی.
دوران فوران بیدرمان هورمونهای روزانه و ماهانه. دوران خندیدن به نظم خانواده. پرستش رایانه. گند زدن به فرهنگستان و رایانه و یارانه و گایانه. دوران واژهسازیهای احمقانه.
دوران توهم فردیت. دوران گوسفندی جدا از گله. دوران “کی از گرگ بد گنده میترسه؟” . دوران من نه منم. نه من منم. من آنم که رستم بود پهلوان. دوران فرار از قبیله. دوران شیرین جوانی. رین جوانی. تمام شد دیگر. باید بدانی. (این همه فحش به سعدی. آخرش گرفتار نثر مسجع بند تنبانی.)
آیات مدیانوس، خدای رسانه
جولای 3, 2009 با ساراو از نشانه های تمدن رسانهها را آفریدیم تا از آنها جریان آزاد اطلاعات در مجرای روح و روانتان رسوخ کند وبه جنازههای آن طرف کرۀ زمین نظر افکنید در حالیکه چای پررنگتان را کمرنگ میکنید.
مجریان اخبار را کت و کراوات زیبا عطا کردیم تا با سر و رویی سه تیغه و لبخندی برلب خبر مرگ بدهند و از “واکنش”های جهانی بگویند.
بشارت میدهیم شما را به زنانی زیبا روی که با موهای “براشینگ” شده و گردنبندانی ست شده با لباسهای زیبا روبروی شما بنشینند و لبخند برلب با زبان مادری شما خبر آتش و خون بدهند و بدون ذرهای “جهتگیری”، کاملاً بیطرفانه شب خوشی را برایتان آرزو کنند. تمدن را دریابید. باشد که رستگار شوید.
عکس
ژوئن 16, 2009 با سارااین عکس را مدتها نگاه کردم و نتوانستم عنوانی برایش انتخاب کنم. شما پیشنهاد بدهید.

نمی دانم کی عکس را گرفته. من از بی بی سی برداشتم.
بچهداری ما / انتخابات
ژوئن 3, 2009 با سارا
- بچهها از یک زمانی شروع میکنند به تولید اصواتی با الگوی منظم که قرار است بعداً بشوند کلمه. هرچه پدر و مادر حواس جمعتر باشند زودتر الگوهای صوتی بچه را کشف می کنند. مثلاً بعد از کلی بـَ .. بـَ ..با..بـُ ..با یک “بابا” ظاهر میشود. حالا باید کشف کنی این بابا هم تصادفی ظاهر شد یا معنیدار بود. مثلاً وقتی بابای بچه میآید بالای سرش دا..دو..بـِ.. بـُ یکهو میشود با..با و آنوقت است که ننه و بابا جیغ میزنند و ذوق زبان باز کردن بچه را میکنند. چون لفظ را به موقع استفاده کرده و نشان میدهد که صوت معنیدار ساخته.
- حالا بچه مدرسه میرود و از بیخ و بن با درسها و نظام مدرسه مشکل دارد. مادر با صبر و حوصله یک ساعت برایش توضیح میدهد که باران چطور درست میشود. فردا امتحان علوم دارد حیف نان! البته مادر روانشناسی کودک خوانده و میداند تحقیر و توبیخ نتیجۀ عکس دارد. بعد از یک ساعت تقلا برای فهماندن درس، میگوید خوب حالا من میپرسم تو بگو و بچه که تمام مدت سعی میکرده علیرغم همۀ ورجه وورجههایش گوش بدهد و در این مدت تمام اشیای موجود در اتاق را حداقل یک بار جابجا کرده حالا میخواهد امتحان پس بدهد. مامان شروع میکند:
- خوب بگو بارون چطور درست میشه؟
- من بگم؟
- آره دیگه عزیزم. مگه فردا امتحان نداری؟ …خوب بگو…از اول با حوصله…اول چی میشه؟ همین الان گفتم که…اول هوا…
- اول هوا…هوای گرم…
- آفرین….خب..هوا چی میشه؟
- قطره…جمع میشه…
- خوب
- بخار…سرد میشه…نه نه گرم میشه
- … (نفس مادر در سینه حبس شده)
- تصعید…
- خوب خوب…آفرین
- میعان.. نه…تبخیر.
- نه درست بود همون …تصعید میشه…چرا؟ چه جوری تصعید میشه؟
- بالا میره…دمای هوا…زیاد میشه…نه…کم میشه…
- …
- کم میشه …میآد پایین…نه…بالا میره دوباره
- …
- …
- …پوووووف…خوب برو بخواب خسته شدی. فردا صبح زود باید بیدار شی
حالا همۀ اینها را گفتم که بگویم دیدن نطق و مناظره و فیلمهای تبلیغاتی این نامزدهای انتخاباتی هم بیشباهت به این دو موقعیت نیست. موقع انتخابات دولت زبان باز میکند و ما، مردم، هی باید بگوییم: آها…آفرین…نه نه نه…دوباره بگو…آها…اینه…نه نه اون یکی چی بود؟ همون ….آها…دیدی گفت؟ نه؟ این نبود؟ پس چی بود؟ بزار دوباره بگه…آها…بگو!..دیدین گفتم…درست گفت…نه؟ پس اون چی بود؟…بیا گوش بده…
اینکه امید تهش بماند یا نا امیدی نمیدانم واقعاً.
بعدالتحریر: (کی گفته در مثل مناقشه نیست؟ از اینکه دولتمردان را به کودکان معصوم تشبیه کردم یک کم ناراحتم. اما وجه دیگری از کودک را در نظر بگیرید، نه معصومیتش را)
دیکته
می 27, 2009 با سارامعلم کلاس اول دیکته میگفت. زنگ دیکته یعنی میز سه نفره باید بشود دو نفره. به اضافۀ سر پا ایستادن برای اینکه دستت به میز برسد که خوشخط بنویسی و کاغذ سمت چپ دفترت فر نخورد. دومین یا سومین دیکتۀ عمرم را مینوشتم. یک عالمه کلمه با ب و د و ر. زنگ خورد. دیکته نیمه کاره ماند. معلم گفت دفترهایتان را ببندید. بگذارید روی میز. بروید بیرون. بعد از زنگ تفریح بقیۀ دیکته را میگویم. دیکته برای من معنایش امتحان نبود. دیکته یعنی درست نوشتن. یعنی غلط ننوشتن. و البته خوشخط و تمیز نوشتن. به دوستم گفتم بیا ببینیم همه چیز را درست نوشته ایم یا نه. او هم گفت باشه. به جای آنکه برویم بیرون و سیب و خیارمان را گاز بزنیم و آلیسا آلیسا بازی کنیم، کتاب را باز کردیم و یکی یکی کلماتمان را چک کردیم. زنگ خورد. معلم برگشت. یکی از بچههای کلاس هم با او بود. با انگشت ما را به معلم نشان داد و گفت: اینها خانوم! خانوم آمد بالای سرمان. گفت کتاب باز کردین؟ هر دو سر تکان دادیم که آره. معلم دفترهایمان را باز کرد و با خودکاری که همیشه آفرین و بیست نثارمان می کرد یک صفر حوالۀ ما کرد و گفت لازم نکرده بقیۀ دیکته را بنویسیم. فقط داغ شدن صورتم را یادم میآید و شوکه شدنم و زبان شش سالۀ بند آمدهام. همۀ کلمهها را که درست نوشته بودم!
هفتهها بعد که شوک این صفر کمی فروکش کرده بود یواشکی ماجرا را به خواهر هشت سالهام گفتم و پرسیدم به نظرت چرا خانوم عصبانی شد؟ گفت دیوانه تو تقلب کردی! باز صورتم داغ شد. تقلب؟
تحصیل یعنی کشف قواعد بازی بزرگترها با داغ شدن صورت.
روز ملی استعدادهای درخشان
می 4, 2009 با سارایکی از بهترین برچسبها برای رام کردن فرزندتان تا آخر عمر “درسخون” و “فهمیده” است. از هفت سالگی شروع کنید و هر بار اسم فرزندتان را گفتید این دو برچسب هم پشت بندش بیاورید. معجزه می کند. تا آخر عمر لبخند رضایت از فرزند روی لبهای شماست. او هیچگاه پایش را از گلیمش درازتر نخواهد کرد و پلههای پیش رو را یکی پس از دیگری طی خواهد کرد.
روز ملی سمپاد به تیزهوشان، مهندسان و پزشکان ایرانی و مادران و پدران مفتخرشان مبارک باد.

توبهنامه
می 1, 2009 با سارااستاد پیر با ذوق و هیجان عکسهای field work اش را نشانمان میدهد روی تخته سفید کلاس. 4 سال در جزیره زندگی کرده تا زبانشان را کامل یاد بگیرد. در اسلایدها او را میبینیم با بومیان جزیره. استاد جوان و لاغر و خوش قیافهتر بوده. در بعضی عکسها لبخند زده. بومیان هم همینطور. نشستهاند و دارند آزمایشهای زبانی را انجام میدهند. یک استاد دیگر هم هفتۀ پیش عکسهای مشابهی را از ساکنان یک کشور شرق دور نشانمان داد. یکی از دانشجوها میپرسد: من یک سؤال روششناسی دارم. چطور به این آدمها نزدیک شدید؟ یعنی اعتمادشان را جلب کردید؟ چطور حاضر شدند با شما همکاری کنند؟ استاد میگوید: من خیلی روشن برایشان هدف کارم را میگفتم. البته جزئیات را نمیگفتم که روی نتیجۀ آزمایش اثر نگذارد و پاسخها طبیعی باشد. اما برایشان میگفتم که کار من تحقیق روی زبان شماست و آنها که خیلی عاشق زبان و فرهنگشان بودند (؟!) با خوشحالی همکاری میکردند. چون میدانستند من باعث توسعه و شهرت فرهنگ و زبانشان میشوم. راست میگوید تا پیش از پی اچ دی این استاد کسی چیزی از این زبان نمیدانست.
حرفهایش را باور کنم؟ من بدبینم. به همۀ این استادها و دپارتمانهای زبان و فرهنگ بدبینم. به دنیای توسعه یافته بدبینم. من باید اعتراف کنم که حتی نژادپرستم. اما هیچ نژادی را نمیپرستم. من فقط به همه بدبینم و به بعضی نژادها بدبینتر.
این آکادمیسینهای اروپا ماهیانه 3 تا 5 هزار یورو حقوق میگیرند برای تحقیق. بعضی دائمی. بعضی قراردادی. قراردادهایشان به مدت زمان تحقیق بستگی دارد و هنوز این یکی تمام نشده یک درخواست بودجه برای تحقیق بعدی مینویسند و همینطور …خلاصه “نون میخورند”.
مشکل من چیه؟ خودم هم نمیدانم. بله درست است. اگر همین استاد عزیزمان نرود لائوس، یا گینه این فرهنگها و زبانها هیچ وقت ثبت و ضبط نمیشوند و هیچ کس از وجود اینها باخبر نمیشود و مردم دنیا نخواهند فهمید که چقدر تنوع فرهنگی و زبانی وجود دارد در دنیا و با اینحال چقدر پیچیدگیهای ذهنی انسانهای همهجای دنیا مثل هم است و چقدر انسان بودن خوب و پیچیده است!
مشکل من چیه؟ اینها کارشان حرف ندارد. با پشتکار و هوش و درایت کلی ظرافتهای ذهن و زبان را نشان دادهاند. از این جماعت آرامشطلب بپرسی میگویند هیچ کس جز به خاطر عشق به دانستن و انتقال دانش و کلی چیزهای “خوب” دیگر بلند نمیشود برود 6 سال در هوای دم کرده و داغ یک جزیره در یک آلاچیق بدون آب و برق و با هزار جک و جانور زندگی کند تا آن زبان را یاد بگیرد و ثبت کند.
اما این همه مقاله و کتاب که سالانه درمیآید از این تحقیقات فقط مواد خامشان مردم این ور هستند. خود تحقیقات هیچ ربطی به این مردم ندارند. یعنی دوزار پول یا هیچ چیز دیگر گیر این جماعت مورد مطالعه نمیآید. فوقش آن یکی دو نفری که در طول اقامت محقق در این جزیره همراه و مترجمش بودهاند راهی به درس و دانشگاه آنور پیدا می کنند که آن هم درس و دانشی که اینجوری به دست بیاید میشود مایۀ دق و حسرت و “علل عقبماندگی ما”! همان بهتر که کسی از جماعت اینوری جهش نکند به جمعیت آنوری.
………..
تمام کتابهای مقدمات زبانشناسی با این جمله آغاز میشوند: زبان یک وسیلۀ ارتباط است. حالا فهمیدهام که برای اکثر مردم وسیلۀ ارتباط است، اما برای گروهی آکادمیسین در اروپا و آمریکای شمالی وسیلۀ پول در آوردن است. این گروه که محقق نام دارند کارشان این است که یک سؤال تحقیق جور کنند، سؤالشان را بسط بدهند و بعد درخواست بنویسند برای بودجه. بعد با یک چپه پول بروند زبانهایی که هیچ کس از بودنشان خبر ندارد، ثبت کنند. بعد پروژۀ بعدی و همینطور تا بازنشستگی. این شغل آنهاست: مطالعۀ زبان و فرهنگ مردمی که هیچ سهمی در جهان مدرن ندارند و دارند ماستشان را میخورند.
مشکل من چیه؟ هیچ. پیشنهاد من چیه؟ هیچ. فکر نکنید پیشنهادم این است که این مردم باید خودشان دربارۀ زبان و فرهنگشان تحقیق کنند. نه این مردم نیازی به این کار ندارند. اگر هم بخواهند این کار را بکنند که عدهای از نان خوردن میافتند. تازه کی مقاله و کتاب اینها را میخرد؟ کلی باید زور بزنند که در بازی راهشان بدهند.
آقا پس مشکل من چیه؟ من مرتجعم و از جهان پیشرفته بدم میآید؟ من میگویم با عرفان و صوفیگری رستگار شویم و به علم و عالمی کار نداشته باشیم؟ من میگویم موسی به دین خود عیسی به دین خود؟
در ایران یک استاد تکامل داشتیم که کلی زحمت کشیده بود و حرص میخورد از تنبلی علمی ما. با عصبانیت میگفت: ما را چه به آزمایش علمی؟ ما باید روی تخت زیر درخت و کنار جوی آب بنشینیم و به صدای بلبلها گوش بدهیم و شاعری کنیم. حالا بعد این همه زور زدن برای کسب علم به وبلاگنویسی و شاعری پناه آوردهام. بیصدای بلبل و جوی آب. من نادمم و ناامید.
Alexithymia: بیماری بیان خود
آوریل 24, 2009 با سارا
دیروز دربارۀ یک مریضی شنیدم به اسم Alexithymia که فارسیاش را نمی دانم. حالا علائمش را میگویم خودتان ببینید چه اسم فارسی مناسبش است. البته گویا این که بیماری است یا تیپ یا اختلال هنوز بحث هست بین روانشناسان.
مشکل آدمهای مبتلا به این اختلال این است که توانایی بیان هیچ احساسی را ندارند. نمیتوانند بگویند: سردمه…اینو دوست دارم…میترسم…اعصابم خرده…حوصله ندارم…چه روز خوبی!…چه موزیک قشنگی…چه عکس جالبی…کلاً بیاحساس بیاحساس میشوند. (تا اینجایش را که فهمیدم خیلی بدم نیامد من هم مبتلا بشوم بلکه مثل نقل و نبات کلمۀ احساسی به فضا پرتاب نکنم. اما ماجرا تراژیکتر از این حرفهاست).
تصورات و فانتزیسازی این آدمها بسیار محدود است. خواب دیدن و خیالبافی هم ندارند. این آدمها به طرز ترسناکی واقع بین هستند و هیچ چیز جز واقعیت نمیبینند.
روانشناسها در تستهای روانشناسیشان در مورد این آدمها با مشکل روبرو میشوند. چون جواب خیلی از سؤالها به احساس طرف بستگی دارد و اصلاً کنش و واکنش حسی در مورد این آدمها بی معنی است. فکر کنید روبات تست روانشناسی بدهد. حالا بعضیها میگویند اینها احساس دارند اما خودشان نمیتوانند احساس خودشان را تشخیص بدهند و در مرحلۀ بعد با کلمات بیانش کنند. یعنی نمیدانند بگویند این چیزی که الان “حس” می کنم چیست. گاهی حتی بین تحریک پوستی و خوشحالی و اضطراب و سرما و گرما هم تمایزی را متوجه نمیشوند.
عجیب نیست؟ و بیشتر از آن غمانگیز. یک چیز دیگر اینکه گاهی تمایز بین “خود” و “دیگری” هم برایشان مشکل است. یعنی “رابطه” هم بیمعناست. وقتی دارند یک ماجرای کاملاً واقعی را هم تعریف میکنند جای خودشان را با دیگران اشتباه میکنند.
دلیل بیماری را نمیدانم ولی گویا یکی از دهها دلیل این بیماری قرار گرفتن در شرایطی است که مجبور به کنترل احساس برای طولانیمدت شوی. یکی دیگر از دلایلش هم شوک احساسی است. خلاصه در این دنیا تا دلتان بخواهد بیماریهای رنگارنگ روانی هست. مواظب خودتان باشید. البته وبلاگنویسان عزیز از ابتلا به این بیماری مصون هستند. چون یک کیبورد دم دستشان هست که هرچه دوست دارند با آن “برون دهی احساس” کنند. نگران خوانندهها هستم که از بس وبلاگ بخوانند یک باره هویت فردیشان به باد فنا برود. اینقدر وبلاگ نخوانید. بنویسید. اصلاً بیایید فقط بنویسیم. دیگر هیچ چیز نخوانیم. نه کتاب، نه مجله نه وبلاگ. به قول سپهری بگذاریم غریزه پی بازی برود و احساس به آب بازی (ترجمۀ شعر بود به گمانم).
حالا دربارۀ اسم بیماری به فارسی فکر کنید: احساسپریشی، بیانپریشی احساس، وبلاگخوانی یا…پیشنهاد بدهید.
در حال جستجوی اسم فارسی به این سایت برخوردم و دیدم عجب اوضاعی است. روانشناسان اجتماعی دستهجمعی در حال خودزنی هستند. ببینید چطور به جان روانشناسی مردم ایران افتادهاند این از خدا بیخبرها.