کابوس دیشب

نوامبر 25, 2009 با سارا

در کافه‎ای بودم و انگار نه انگار که اینجا ایران است، پالتویم را درآورده بودم و با بلوز و شلوار نشسته بودم چای می‌خوردم. با بی قیدی شال سیاه رنگم را که داشت از سرم می‎افتاد، کمی روی سرم میزان کردم. داشتم می‎نوشتم:
“…سپس لبهایش را بوسیدم. او هم بدنش را به من نزدیکتر کرد و مردد بود که با دستهایش کمرم را بگیرد و به تن خود بچسباند که…”
ناگهان دو مرد وارد کافه شدند. آنها مأمور بودند. دفترچه و کیفم را از من گرفتند و مرا همراه باقی جوانان حاضر در کافه سوار یک ون کردند. ما بازداشت شده بودیم.
اتاق بازجویی اصلاً تاریک و مخوف نبود و مرد بازجو هم خوش قیافه بود و ته ریش قشنگی داشت. دفترچه‎ام را جلوی رویش گرفته بود و می‎گفت: اینها چیه؟ با کی‎ها رابطه داشتی؟ و من مانده بودم منظورش رابطۀ کاری و سیاسی است یا رابطۀ جنسی نامشروع؟ یا رابطۀ تجاری یا رابطۀ فامیلی یا …
گفتم: اینها داستان است. دارم یک داستان می نویسم و اینها شخصیتهای آن هستند. گفت: پس چرا یک جا سوم شخص است. یک جا اول شخص؟ تازه گاهی راوی زن است گاهی مرد و گاهی کودک؟ دروغ نگو اینها ماجراهای واقعی است. روشنک کیه؟
گفتم: روشنک شخصیت منفی داستان است. از آن زنهای بی اخلاق و ولنگار و بی بند و بار. اتفاقاً پیش پای شما در آن کافه داشتم صحنه‎ای را می‎نوشتم که منجر به ایدز گرفتن روشنک می‏شد و با خفت و خواری می‌مرد…من خودم خیلی شخصیت مثبتی دارم. نماز و روزه و اینها. نماز شب و دعای صبح و سفرۀ ابوالفضل و نذر و نیاز…(نماز جمعه را نگفتم البته) اگر بفهمم که نگاه نامحرم به یک تار مویم افتاده شبها کابوس می‎بینم و استغفار می‌کنم و اگر چادر سر نمی‎کنم فقط به خاطر این است که دست و پا گیر است و در شغل من که نویسنده‎ام استفاده از چادر کمی دردسر دارد. به عقیدۀ من اصلاً حجاب زنان را زیباتر و جذاب تر می‎کند و زنان ارمنی و زرتشتی و یهودی هم باید محجبه باشند تا در جامعه امنیت داشته باشند. کلاً معتقدم که اقلیتها را باید اعدام کرد و زنان را همان به که “نشینند و زایند شیران نر”. پیرو خط امامم و معتقدم زنان بعد از انقلاب بسیار پیشرفت کرده‏اند و شصت و پنج درصد دانشجویان ایران دختر هستند و بعد از مادری بهترین شغل برای زنان از نظر من، معلمی و پرستاری و مربی ایروبیک است.
و همینطور رگباری حرف می زدم و همۀ حدیث و آیه هایی که بلد بودم برای بازجویم می گفتم و این پهلو به آن پهلو می‎شدم. از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم و یک لیوان آب خوردم و با اینکه دیگر خواب نبودم، آقای بازجو را می دیدم. لبۀ تختم نشسته بود و دفترچه‎ام هنوز توی دستش بود و من لخت بودم.

یادداشت روز

اکتبر 14, 2009 با سارا

تهران ساعت پنج بعد ازظهر. کارگر روی شیب چمنها نشسته. کرم لایه‎بردار و ضد چروک. کرد است؟ ترک، لر یا افغانی؟ نمی‏دانم. همه جا تعطیل است. داروخانه‎ها تعطیلند. اگر ایستاده بود از مدل شلوارش شاید می‏فهمیدم. اگر حرف می‏زد از لهجه‏اش. اما نشسته و ساکت به پارک روبرو خیره شده و سه تا نان تازه کنارش روی چمنها. جین نپوشیده. فکر نکنم افغانی باشد. قبل از خوردن هر تکه،  یک تکان کوچک به نان می‏دهد و تمیزش می کند بعد به دهان می‎گذارد. چقدر گرسنه‎ام. امروز عزای عمومی است. همه جا تعطیل است. فقط کارگران ساختمانی سر کارند و داروخانۀ شبانه‏روزی باز است. شصت هزار تومن برای داروی ضد چروک و لایه‌بردار.

کارگر پوست صورتش پر از چروک است. خشک است. قهوه‎ای سوخته است. پر از لک است و به سفتی و زبری پوست شکم لاک‏پشت است. کارگر مرد است. تنومند است و شصت هزار تومن را برای خانواده‌اش می‌فرستد نه برای شرکت “ایو روشه”. زن بودن و کارگر تنومند آفتابسوخته نبودن خرج دارد.

هوا عالی است. داروی پوستی را در کیفم می‏گذارم و قدم می‏زنم. اگر زن نبودم می‎رفتم کنارش و او هم از نان تازه‏اش تعارفم می‏کرد و دو نفری به پارک روبرو خیره می‌شدیم و داروی پوستی را پرت می‏کردم توی جوی آب. هوا ی تهران در این فصل عالی است. نه سرد و نه گرم. امروز هم که خیابانها خلوتند. فقط کارگران ساختمانی سر کارند. همه جا تعطیل است. عزای عمومی است. شهادت امام جعفر صادق (ع) بر شیعیان تهران تسلیت باد.

پایان جوانی

جولای 25, 2009 با سارا

ترسو بودم. ترسوتر شده‏ام. دوران جوانی‏ام تمام شد. کجایی جوانی؟

دوران ایده‏آلهای نهانی. دوران عشق‎های فورانی. دوران فورانهای ناگهانی. دوران دانشهای پنهانی. چنان که افتد و دانی، توقف‎های طولانی.  (دوران کشف رابطه‏. وقتی که هیچ نمی‏گویی: حالا ببینیم چی می‏شه). دوران گیجی. خماری. ترس‏های صبحگاهی از بیدار شدن. ترس از توالت رفتن. ترس از توالت بیرون آمدن . توقف‏های طولانی.  خنده‏های شهوانی. دوران فرار از تنهایی. دوران پناه به تنهایی. کشف تازۀ تخت.

دوران قهقهه‏های عصبی. دوران ریسه رفتن‏های درمانی. دوران کش‏دار جوانی.

فکر کردن به دوستان زندانی. فکر کردن به اندامهای تحتانی. درک اندام به مثابه  ابزار استعمار. دوران هیجانهای عقلانی. تحمل و رنج این همه مهمانی. حالم به هم خورد از این همه اضطراب پنهانی. بلند بگو که همه چیز را می‏دانی. (ترس از گفتن اینکه همه‏چیز را می‏دانی). دوران تلاش برای عریانی.

فحش دادن به سعدی و خاقانی به انتقام همۀ کتابهای دبیرستانی. معاشقه با شعر ناب و لحظه و حجم بدون اینکه آنها را بخوانی. فقط برای انتقام از دبیران دبیرستانی. دوران فحش. دوران لن‏ترانی.

دوران فوران بی‏درمان هورمونهای روزانه و ماهانه. دوران خندیدن به نظم خانواده. پرستش رایانه. گند زدن به فرهنگستان و رایانه و یارانه و گایانه. دوران واژه‏سازیهای احمقانه.

دوران توهم فردیت. دوران گوسفندی جدا از گله. دوران “کی از گرگ بد گنده می‏ترسه؟” . دوران من نه منم. نه من منم.  من آنم که رستم بود پهلوان.  دوران فرار از قبیله.  دوران شیرین جوانی. رین جوانی.  تمام شد دیگر. باید بدانی. (این همه فحش به سعدی. آخرش گرفتار نثر مسجع بند تنبانی.)

آیات مدیانوس، خدای رسانه‎

جولای 3, 2009 با سارا

و از نشانه های تمدن رسانه‎ها را آفریدیم تا از آنها جریان آزاد اطلاعات در مجرای روح و روانتان رسوخ کند وبه جنازه‎های آن طرف کرۀ زمین نظر افکنید در حالیکه چای پررنگتان را کمرنگ می‎کنید.

مجریان اخبار را کت و کراوات زیبا عطا کردیم تا با سر و رویی سه تیغه و لبخندی برلب خبر مرگ بدهند و از “واکنش”های جهانی بگویند.

 بشارت می‎دهیم شما را به زنانی زیبا روی که با موهای “براشینگ” شده و گردنبندانی ست شده با لباسهای زیبا روبروی شما بنشینند و لبخند برلب با زبان مادری شما خبر آتش و خون بدهند و بدون ذره‎ای “جهت‌گیری”،  کاملاً بی‌طرفانه شب خوشی را برایتان آرزو کنند.  تمدن را دریابید. باشد که رستگار شوید.

عکس

ژوئن 16, 2009 با سارا

این عکس را مدتها نگاه کردم و نتوانستم عنوانی برایش انتخاب کنم. شما پیشنهاد بدهید.

090615112304_iran2

نمی دانم کی عکس را گرفته. من از بی بی سی برداشتم.

بچه‎داری ما / انتخابات

ژوئن 3, 2009 با سارا

 

-   بچه‏ها از یک زمانی شروع می‏کنند به تولید اصواتی با الگوی منظم که قرار است بعداً بشوند کلمه. هرچه پدر و مادر حواس جمع‏تر باشند زودتر الگوهای صوتی بچه را کشف می کنند. مثلاً بعد از کلی بـَ .. بـَ ..با..بـُ ..با یک “بابا” ظاهر می‏شود. حالا باید کشف کنی این بابا هم تصادفی ظاهر شد یا معنی‏دار بود. مثلاً وقتی بابای بچه می‏آید بالای سرش دا..دو..بـِ.. بـُ یکهو می‏شود با..با و آنوقت است که ننه و بابا جیغ می‏زنند و ذوق زبان باز کردن بچه را می‏کنند. چون لفظ را به موقع استفاده کرده و نشان می‏دهد که صوت معنی‎دار ساخته.

 

-  حالا بچه مدرسه می‏رود و از بیخ و بن با درسها و نظام مدرسه مشکل دارد. مادر با صبر و حوصله یک ساعت برایش توضیح می‏دهد که باران چطور درست می‎شود. فردا امتحان علوم دارد حیف نان! البته مادر روانشناسی کودک خوانده و می‏داند تحقیر و توبیخ نتیجۀ عکس دارد. بعد از یک ساعت تقلا  برای فهماندن درس، می‏گوید خوب حالا من می‏پرسم تو بگو و بچه که تمام مدت سعی می‏کرده علیرغم همۀ ورجه وورجه‏هایش گوش بدهد و در این مدت تمام اشیای موجود در اتاق را حداقل یک بار جابجا کرده حالا می‏خواهد امتحان پس بدهد. مامان شروع می‏کند:

-   خوب بگو بارون چطور درست می‏شه؟

-   من بگم؟

-   آره دیگه عزیزم. مگه فردا امتحان نداری؟ …خوب بگو…از اول با حوصله…اول چی می‏شه؟ همین الان گفتم که…اول هوا…

-    اول هوا…هوای گرم…

-   آفرین….خب..هوا چی می‎شه؟

-   قطره…جمع می‏شه…

-    خوب

-    بخار…سرد می‏شه…نه نه گرم می‏شه

-    … (نفس مادر در سینه حبس شده)

-     تصعید…

-    خوب خوب…آفرین

-    میعان.. نه…تبخیر.

-    نه درست بود همون …تصعید می‏شه…چرا؟ چه جوری تصعید می‏شه؟

-   بالا می‏ره…دمای هوا…زیاد می‏شه…نه…کم می‏شه…

-          …

-   کم میشه …می‏آد پایین…نه…بالا میره دوباره

-          …

-          …

-          …پوووووف…خوب برو بخواب خسته شدی. فردا صبح زود باید بیدار شی

حالا همۀ اینها را گفتم که بگویم دیدن نطق و مناظره و فیلمهای تبلیغاتی این نامزدهای انتخاباتی هم بی‏شباهت به این دو موقعیت نیست. موقع انتخابات دولت زبان باز می‏کند و ما، مردم، هی باید بگوییم: آها…آفرین…نه نه نه…دوباره بگو…آها…اینه…نه نه اون یکی چی بود؟ همون ….آها…دیدی گفت؟ نه؟ این نبود؟ پس چی بود؟ بزار دوباره بگه…آها…بگو!..دیدین گفتم…درست گفت…نه؟ پس اون چی بود؟…بیا گوش بده…

    اینکه امید تهش بماند یا نا امیدی نمی‏دانم واقعاً.

 

بعدالتحریر: (کی گفته در مثل مناقشه نیست؟ از اینکه دولتمردان را به کودکان معصوم تشبیه کردم یک کم ناراحتم. اما وجه دیگری از کودک را در نظر بگیرید، نه معصومیتش را)

دیکته

می 27, 2009 با سارا

معلم کلاس اول دیکته می‎گفت. زنگ دیکته یعنی میز سه نفره باید بشود دو نفره. به اضافۀ سر پا ایستادن برای اینکه دستت به میز برسد که خوشخط بنویسی و کاغذ سمت چپ دفترت فر نخورد. دومین یا سومین دیکتۀ عمرم را می‎نوشتم. یک عالمه کلمه با ب و د و ر. زنگ خورد. دیکته نیمه کاره ماند. معلم گفت دفترهایتان را ببندید. بگذارید روی میز. بروید بیرون. بعد از زنگ تفریح بقیۀ دیکته را می‎گویم. دیکته برای من معنایش امتحان نبود. دیکته یعنی درست نوشتن. یعنی غلط ننوشتن. و البته خوشخط و تمیز نوشتن. به دوستم گفتم بیا ببینیم همه چیز را درست نوشته ایم یا نه. او هم گفت باشه. به جای آنکه برویم بیرون و سیب و خیارمان را گاز بزنیم و آلیسا آلیسا بازی کنیم، کتاب را باز کردیم و یکی یکی کلماتمان را چک کردیم. زنگ خورد. معلم برگشت. یکی از بچه‏های کلاس هم با او بود. با انگشت ما را به معلم نشان داد و گفت: اینها خانوم! خانوم آمد بالای سرمان. گفت کتاب باز کردین؟ هر دو سر تکان دادیم که آره. معلم دفترهایمان را باز کرد و با خودکاری که همیشه آفرین و بیست نثارمان می کرد یک صفر حوالۀ ما کرد و گفت لازم نکرده بقیۀ دیکته را بنویسیم. فقط داغ شدن صورتم را یادم می‎آید و شوکه شدنم و زبان شش سالۀ  بند آمده‏ام.   همۀ کلمه‎ها را که درست نوشته بودم!

هفته‏ها بعد که شوک این صفر کمی فروکش کرده بود یواشکی ماجرا را به خواهر هشت ساله‏ام گفتم و پرسیدم به نظرت چرا خانوم عصبانی شد؟ گفت دیوانه تو تقلب کردی! باز صورتم داغ شد. تقلب؟

تحصیل یعنی کشف قواعد بازی بزرگترها با داغ شدن صورت.

روز ملی استعدادهای درخشان

می 4, 2009 با سارا

یکی از بهترین برچسبها برای رام کردن فرزندتان تا آخر عمر “درسخون” و “فهمیده” است. از هفت سالگی شروع کنید و هر بار اسم فرزندتان را گفتید این دو برچسب هم پشت بندش بیاورید. معجزه می کند. تا آخر عمر لبخند رضایت از فرزند روی لبهای شماست. او هیچگاه پایش را از گلیمش درازتر نخواهد کرد و پله‎های پیش رو را یکی پس از دیگری طی خواهد کرد.

روز ملی سمپاد به تیزهوشان، مهندسان و پزشکان ایرانی و مادران و پدران مفتخرشان مبارک باد.

sam1

توبه‎نامه

می 1, 2009 با سارا

استاد پیر با ذوق و هیجان عکسهای field work اش را نشانمان می‎دهد روی تخته سفید کلاس. 4 سال در جزیره زندگی کرده تا زبانشان را کامل یاد بگیرد. در اسلایدها او را می‎بینیم با بومیان جزیره. استاد جوان و لاغر و خوش قیافه‌تر بوده. در بعضی عکسها لبخند زده. بومیان هم همینطور. نشسته‎اند و دارند آزمایشهای زبانی را انجام می‎دهند. یک استاد دیگر هم هفتۀ پیش عکسهای مشابهی را از ساکنان یک کشور شرق دور نشانمان داد.  یکی از دانشجوها   می‎پرسد:  من یک سؤال  روش‎شناسی دارم. چطور به این آدمها نزدیک شدید؟ یعنی اعتمادشان را جلب کردید؟ چطور حاضر شدند با شما همکاری کنند؟ استاد می‎گوید: من خیلی روشن برایشان هدف کارم را می‎گفتم. البته جزئیات را نمی‎گفتم که روی نتیجۀ آزمایش اثر نگذارد و پاسخها طبیعی باشد. اما برایشان می‎گفتم که کار من تحقیق روی زبان شماست و آنها که خیلی عاشق زبان و فرهنگشان بودند (؟!) با خوشحالی همکاری می‎کردند. چون می‎دانستند من باعث توسعه و شهرت فرهنگ و زبانشان می‎شوم. راست می‎گوید تا پیش از پی اچ دی این استاد کسی چیزی از این زبان نمی‎دانست.

حرفهایش را باور کنم؟ من بدبینم. به همۀ این استادها و دپارتمانهای زبان و فرهنگ بدبینم.  به دنیای توسعه یافته بدبینم. من باید اعتراف کنم که حتی نژادپرستم.  اما هیچ نژادی را  نمی‎پرستم. من فقط به همه بدبینم و به بعضی نژادها بدبین‎تر.

این آکادمیسین‌های اروپا ماهیانه 3 تا 5 هزار یورو حقوق می‎گیرند برای تحقیق. بعضی دائمی. بعضی قراردادی. قراردادهایشان به مدت زمان تحقیق بستگی دارد و هنوز این یکی تمام نشده یک درخواست بودجه برای تحقیق بعدی می‏نویسند و همینطور …خلاصه “نون می‎خورند”.

مشکل من چیه؟ خودم هم نمی‎دانم. بله درست است. اگر همین استاد عزیزمان نرود لائوس، یا گینه این فرهنگها و زبانها هیچ وقت ثبت و ضبط نمی‌شوند و هیچ کس از وجود اینها باخبر نمی‎شود و مردم دنیا نخواهند فهمید که چقدر تنوع فرهنگی و زبانی وجود دارد در دنیا و با اینحال چقدر پیچیدگیهای ذهنی انسانهای همه‎جای دنیا مثل هم است و چقدر انسان بودن خوب و پیچیده است!

مشکل من چیه؟  اینها کارشان حرف ندارد.  با پشتکار و هوش و درایت کلی  ظرافتهای ذهن و زبان را  نشان داده‌اند.   از این جماعت آرامش‎طلب بپرسی  می‎گویند هیچ کس جز به خاطر عشق به دانستن و انتقال دانش و کلی چیزهای “خوب” دیگر بلند نمی‎شود برود 6 سال در هوای دم کرده و داغ یک جزیره در یک آلاچیق بدون آب و برق و با هزار جک و جانور زندگی کند تا آن زبان را یاد بگیرد و ثبت کند.

اما این همه مقاله و کتاب که سالانه درمی‎آید از این تحقیقات فقط مواد خامشان مردم این ور هستند. خود تحقیقات هیچ ربطی به این مردم ندارند. یعنی دوزار پول یا هیچ چیز دیگر گیر این جماعت مورد مطالعه نمی‌آید. فوقش آن یکی دو نفری که در طول اقامت محقق در این جزیره همراه و مترجمش بوده‎اند راهی به درس و دانشگاه آن‎ور پیدا می کنند که آن هم درس و دانشی که اینجوری به دست بیاید می‎شود مایۀ دق و حسرت و “علل عقب‌ماندگی ما”! همان بهتر که کسی از جماعت این‎وری جهش نکند به جمعیت آن‎وری.

………..

تمام کتابهای مقدمات زبان‎شناسی با این جمله آغاز می‌شوند: زبان یک وسیلۀ ارتباط است. حالا فهمیده‌ام که برای اکثر مردم وسیلۀ ارتباط است، اما برای گروهی آکادمیسین در اروپا و آمریکای شمالی وسیلۀ پول در آوردن است. این گروه که محقق نام دارند کارشان این است که یک سؤال تحقیق جور کنند، سؤالشان را بسط بدهند و بعد درخواست بنویسند برای بودجه. بعد با یک چپه پول بروند زبانهایی که هیچ کس از بودنشان خبر ندارد، ثبت کنند. بعد پروژۀ بعدی و همینطور تا بازنشستگی. این شغل آنهاست: مطالعۀ زبان و فرهنگ مردمی که هیچ سهمی در جهان مدرن ندارند و دارند ماستشان را می‎خورند.

مشکل من چیه؟ هیچ. پیشنهاد من چیه؟ هیچ. فکر نکنید پیشنهادم این است که این مردم باید خودشان دربارۀ زبان و فرهنگشان تحقیق کنند. نه این مردم نیازی به این کار ندارند. اگر هم بخواهند این کار را بکنند که عده‎ای از نان خوردن می‌افتند. تازه کی مقاله و کتاب اینها را می‎خرد؟ کلی باید زور بزنند که در بازی راهشان بدهند.

آقا پس مشکل من چیه؟ من مرتجعم و از جهان پیشرفته بدم می‎آید؟ من می‎گویم با عرفان و صوفیگری رستگار شویم  و به علم و عالمی کار نداشته باشیم؟ من می‎گویم موسی به دین خود عیسی به دین خود؟

در ایران یک استاد تکامل داشتیم که کلی زحمت کشیده بود و حرص می‏خورد از تنبلی علمی ما. با عصبانیت می‌گفت: ما را چه به آزمایش علمی؟ ما باید روی تخت زیر درخت و کنار جوی آب بنشینیم و به صدای بلبلها گوش بدهیم و شاعری کنیم. حالا بعد این همه زور زدن برای کسب علم به وبلاگ‎نویسی و شاعری پناه آورده‎ام. بی‎صدای بلبل و جوی آب.  من نادمم و ناامید.

Alexithymia: بیماری بیان خود

آوریل 24, 2009 با سارا

 

دیروز دربارۀ یک مریضی شنیدم به اسم  Alexithymia که فارسی‎اش را نمی دانم. حالا علائمش را می‌گویم خودتان ببینید چه اسم فارسی مناسبش است. البته گویا این که بیماری است یا تیپ یا اختلال هنوز بحث هست بین روانشناسان. 

مشکل آدمهای مبتلا به این اختلال این است که توانایی بیان هیچ احساسی را ندارند. نمی‌توانند بگویند: سردمه…اینو دوست دارم…می‌ترسم…اعصابم خرده…حوصله ندارم…چه روز خوبی!…چه موزیک قشنگی…چه عکس جالبی…کلاً بی‌احساس بی‎احساس می‌شوند. (تا اینجایش را که فهمیدم خیلی بدم نیامد من هم مبتلا بشوم بلکه مثل نقل و نبات کلمۀ احساسی به فضا پرتاب نکنم. اما ماجرا تراژیک‎تر از این حرفهاست).

تصورات و فانتزی‏سازی این آدمها بسیار محدود است. خواب دیدن و خیالبافی هم ندارند. این آدمها به طرز ترسناکی واقع بین هستند و هیچ چیز جز واقعیت نمی‌بینند.

 روانشناسها در تستهای روانشناسیشان در مورد این آدمها با مشکل روبرو می‌شوند. چون جواب خیلی از سؤالها به احساس طرف بستگی دارد و اصلاً کنش و واکنش حسی در مورد این آدمها بی معنی است. فکر کنید روبات تست روانشناسی بدهد. حالا بعضیها می‌گویند اینها احساس دارند اما خودشان نمی‌توانند احساس خودشان را تشخیص بدهند و در مرحلۀ بعد با کلمات بیانش کنند. یعنی نمی‎دانند بگویند این چیزی که الان “حس” می کنم چیست. گاهی حتی بین تحریک پوستی و خوشحالی و اضطراب و سرما و گرما هم تمایزی را متوجه نمی‎شوند.

عجیب نیست؟ و بیشتر از آن غم‎انگیز. یک چیز دیگر اینکه گاهی تمایز بین “خود” و “دیگری” هم برایشان مشکل است.  یعنی “رابطه” هم بیمعناست.  وقتی دارند یک ماجرای کاملاً واقعی را هم تعریف می‎کنند جای خودشان را با دیگران اشتباه می‎کنند.

دلیل بیماری را نمی‌دانم ولی گویا یکی از دهها دلیل این بیماری قرار گرفتن در شرایطی است که مجبور به کنترل احساس برای طولانی‌مدت شوی. یکی دیگر از دلایلش هم شوک احساسی است. خلاصه در این دنیا تا دلتان بخواهد بیماریهای رنگارنگ روانی هست. مواظب خودتان باشید. البته وبلاگنویسان عزیز از ابتلا به این بیماری مصون هستند. چون یک کیبورد دم دستشان هست که هرچه دوست دارند با آن “برون دهی احساس” کنند. نگران خواننده‎ها هستم که از بس وبلاگ بخوانند یک باره هویت فردی‎شان به باد فنا برود. اینقدر وبلاگ نخوانید. بنویسید. اصلاً بیایید فقط بنویسیم. دیگر هیچ چیز نخوانیم. نه کتاب، نه مجله نه وبلاگ. به قول سپهری بگذاریم غریزه پی بازی برود و احساس به آب بازی (ترجمۀ شعر بود به گمانم).

حالا دربارۀ اسم بیماری به فارسی فکر کنید: احساس‎پریشی، بیان‎پریشی احساس، وبلاگ‎خوانی یا…پیشنهاد بدهید.

در حال جستجوی اسم فارسی به این سایت برخوردم و دیدم عجب اوضاعی است. روانشناسان اجتماعی دسته‎جمعی در حال خودزنی هستند. ببینید چطور به جان روانشناسی مردم ایران افتاده‎اند این از خدا بی‎خبرها.