بایگانیِ نوامبر, 2008

کلاس مکالمه، بحث آزاد

نوامبر 29, 2008

ساعت قبل در کلاس فیلم “همسر” فخیم‎زاده را دیده بودیم، گفتم خوب است موضوع بحث به فیلم ربط داشته باشد. گفتم: به نظر شما این درسته که زنها تو بعضی کارها از مردها ماهرترند و برعکس؟ می‎خواستم مثلاً بحث به این جور جمله‎ها بکشد: “مربی‌های مهدکودک بیشتر زن هستند، چون زنها با بچه‎ها بهتر بلدند کنار بیایند” یا مثلاً “نه اصلاً فرقی نمی‌کنه و به جنسیت ربطی نداره” و از این حرفهای روانشناسی که زنها در این شغل با استعدادترند و مردها در آن شغل. از این بحثهای تکراری! تمرین حرف زدن برایم مهم بود. همین.

اما چشمتان روز بد نبیند، بلوایی شد آن‎ سرش ناپیدا و من فهمیدم دربارۀ دو موضوع اصلاً نباید در کلاس بحث کرد: زن و فلسطین.

چون آخرش همه دست به اسلحه می‎برند. خلاصه از همه چیزِ زن بحث شد الا چیزی که مورد نظر من بود.

ماندانا، شاگرد ایرانی – سوییسی، دستش را بالا برد که دربارۀ پیشرفت زنان اروپا حرف بزند و توضیح داد که اروپا هم یک شبه به اینجا نرسیده. از اروپای درب و داغان 100 سال پیش حرف زد و همانجا گفت: “حتی زنها باید آستین بلند می‎پوشیدند و سر و سینۀ خود را می‌پوشاندند”! فکر کنید این حرفها را در جمعی می‎گفت که یک شاگرد لبنانی محجبه، سه تا مرد یمنی و سه تا مرد ترک هم نشسته بودند. نمی‌دانم چرا مردم قبل از حرف زدن یک نگاهی به اطرافشان نمی‌کنند !

حالا مردها به کنار، اما زینب، شاگرد لبنانی، که فارسی‌اش هم خیلی خوب است خیلی محکم اعتراض کرد که چرا پیشرفت و حجاب را مقابل هم گذاشتی؟ و ماندانا تازه فهمید که حواسش نبوده چه گفته و یک جوری ماستمالی‌اش کرد. در آخر هم معذرت‎خواهی کرد و زینب هم گفت: خواهش می‌کنم. این اشتباه تو ناخواسته بود ولی خیلی‎ها این اشتباه رو میکنند!

من چه کار می‌کردم؟ من هیچی، وسط کلاس در حال بالا و پریدن بودم که دو به دو به هم فحش ندهند و یکی یکی صحبت کنند و هم‎زمان منتظر بودم زودتر وقت کلاس تمام بشود. پشت دستم را هم کمی داغ کردم.

شعر:  زن و فلسطین هر دو در خاک به        کلاس پاک از این هر دو ناپاک به        (Sara et.al, 2008 )

خود مسلمان ناشده کافر شدی

نوامبر 26, 2008

 

این روزها هربار چیزی می‏زند به سرم که بنویسم، یکدفعه مولوی با دستار و عبا و کتابی زیربغل درهیئت مجسمۀ آزادی آمریکا جلوی رویم ظاهر می‎شود و می‎گوید:

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار            پنبه‎ای اندر دهان خود فشار

من هم پنبه را می‎فشارم و سر تعظیم فرود می‌آورم در برابر وبلاگ‎نویسانی که پنج شش سال است می‎نویسند و از همه چیز می‎نویسند و به مولوی و موسی و شبان و مجسمۀ آزادی شیشکی می‎بندند.

وضعیت کیبورد من الان این شکلی است و من این را تقدیم می‎کنم به  جادی و کیبورد آزادش:

freedom20from20speech

از کجا می‎آیی؟

نوامبر 25, 2008

 

جلسۀ اول: روز معرفی. میگوید: “من از ایران می‌آم“  (I come from Iran)  و من میدانم که از آمریکا آمده، اما ایرانی است. به آن یکی میگویم: فارسی را چطور یاد گرفتی؟ می‌گوید: آخه پدرم از ایران میآد. من دورگه هستم.

وقتی دربارۀ ملیتشان حرف میزنند، همه‌اش درحال رفت و آمدند.

من از اهواز می‌آم. شما از کجا می‌آیین؟

پای زن

نوامبر 18, 2008

 

1. اصطلاحات را در زبان دوم چطور یاد بگیریم؟ نمی‎دانم. فقط می‎دانم که اصطلاحات را یا باید درست استفاده کرد یا اصلاً استفاده نکرد، چون خیلی خنده‎دار می‌شود. شاگرد آمریکایی – ایرانی نازنین من همیشه می‎گوید: ایرانی‎ها همه چیز را می‌اندازند دورِ گردن دولت! همه چیز که دور گردن دولت نیست، تقصیر خودشان هم هست. هزار بار هم گفته‌ام این دور را نگو اما باز می‎گوید. 

2.   یکی از شاگردها یک روز با حالت مشکوکی پرسید: این فیلم “همیشه پای یک زن در میان است” چه جور فیلمی است؟ و دیگران هم لبخندهای معنی‎دار زدند. بیچارهها مانده بودند حیران که چطور در کشور اسلامی فیلمی دربارۀ پای یک زن نمایش می‎دهند که آن هم در “میان” است، و تازه آن هم همیشه!

the_man_who_loved_women_19771

           مجبور شدم “پای کسی در میان بودن” را برایشان توضیح بدهم و فهمیدند که فیلم ربطی به فتیشیزم ندارد و خلاصه از دیدن فیلم کلی ناامید شدند.

نبینید

نوامبر 17, 2008

 فیلم گرسنگی (Hunger) را نبینید.

ران مرغ و ره دور یا زندگی شهری

نوامبر 16, 2008

 

صبح با گوشت چرخکرده یا ران مرغ آغاز می‌شود، از فریزر درش می‌آورد و در یخچال می‌گذارد تا بعدازظهر یخش آب ‌شود.

از سرویس اداره جا نمانی. کتابهای کنکور ارشد را جا نگذاری.

در اداره. سه تا نامه ترجمه می‌کند، تایپ می‌کند. دربارۀ اضافه حقوق با آبدارچی بحث می‌کند. یک صفحه درس می‌خواند، کتاب را علامت می‌زند. می‎بندد. دستشویی می‌رود. برمی‌گردد. یک موزیک دانلود می‌کند. نامۀ ترجمه شده را ویرایش می‌کند. به دوستش زنگ می‌زند و برای فردا قرار خرید می‎گذارد. بقیۀ درسش را می‌خواند. چای می‌خورد. اخبار روز را می‌خواند و حوادث را با همکارانش مرور می‎کند و از ناامنی و بی‎اخلاقی جامعه گله می‎کند. به خانه برمی‎گردد. گوشت را با پیاز داغ آماده مخلوط می‌کند. در همان حال به این فکر می‎کند که با معجون گوشت و پیازداغ ماکارونی درست کند یا لازانیا یا یک خوراک دیگر با برنج. تا معجون آماده شود، چند صفحه رمان می‌خواند و هی به ساعت نگاه می‎کند.

می‎خوابد. در خواب می‎بیند که برای یک هفته غذا در فریزر هست. امتحان فوق لیسانس و دکتری قبول شده‎. استخدام رسمی شده‎. پس‌اندازها به اندازۀ خرید یک پژو رسیده. مدیر قسمت شده‎ و دیگر لازم نیست نامه تایپ کند. کار مهاجرت به کانادا و استرالیا درست شده. انگلیسی حرف زدنش با هیلاری فرقی ندارد و امتحان آیلتس و تافل و ام‎سی‎اچ‌ای و… همه را قبول شده.

و صبح در ضبط سرویس اداره می‌شنود یک خوانندۀ مرد، خیلی سوزناک می‌خواند: اي كاش كه جاي آرميدن بودي/ يا اين ره دور را رسيدن بودي.

 

وطنم!

نوامبر 16, 2008

من به‎خود نامدم اینجا که به خود باز روم

من بیخود آمدم اینجا…

اینجا: 1. دنیا

       2. وبلاگ

خسرو حسن‌زاده

نوامبر 12, 2008

خیلی فکر کردم که بفهمم چرا از بعضی تابلوهای خسرو حسن‌زاده خوشم می‌آید. نه، نه، خوش آمدن نیست. کارهایش اصلاً “قشنگ” نیستند. پلشتی دارند. ترسناکند و برای من پر از سیاهی. حتی مجموعۀ “تروریست” که به گمانم هدف مخالفی دارد، باز هم سیاه است.

051

فاحشه

درست نمی‌توانم توضیح بدهم. حتی هنوز به اصالت کارهایش مطمئن نیستم. اما هر از گاهی مثل بچه‌ای که می‌خواهد یک خرابۀ ترسناک و ممنوعه را ببیند، گاهی به تابلوهایش فکر می‌کنم و نمی‎توانم فکر نکنم. یک سیاهی را نشانم می‎دهند که برایم آشناست. اصلاً قشنگ نیست  و آرامش بخش هم نیست. آها، بی‌نظمی و شلختگی‌ام را هم به یادم می‌آورند و این حس یک لذت آزاردهنده دارد.

untitled-1

پرترۀ مادر و دو خواهر نقاش، از مجموعۀ تروریست‌

 

از این دوگانۀ آدم “غربی” و آدم “شرقی” خیلی کلافه‌ام، اما برایم جالب است بدانم اونوریها چه حسی دارند از دیدن این تابلوها. معادلش چه حسی است برای ما؟

 

0111

پرترۀ خودش، از مجموعۀ تروریست‌

فعل جویدن در تاریخ معاصر

نوامبر 10, 2008

 

تربیت کردن گوش به تشخیص تمایز بین صداها در زبان‌آموزی یکی از سخت ترین کارهاست و گاهی غیرممکن. فارسی‌زبانها مثلاً تشخیص دادن تمایز sheep و ship برایشان سخت است.

در زبان انگلیسی (و چندتا زبان دیگر) هم تمایزی میان اَ و آ وجود ندارد و دوکلمۀ “مادر” و “مدار” به گوش اهل این زبان یکسان شنیده می‌شود. خیلی از شاگردهای انگلیسی‌ زبان هیچ وقت تفاوت اَ و آ را متوجه نمی‌شوند و فقط حفظ می‌کنند که مثلاً هروقت از موجودی که ما را به دنیا آورده حرف می‌زنیم منظورمان آن کلمه‌ای است که الف بعد از میم می‌آید. هروقت هم می‌خواهند یک کلمۀ جدید را بنویسند که  اَ  یا  آ  دارد، می‌پرسند با الف یا بی الف؟ و همیشه باید به آنها بگویم که مثلاً “پارک” در فارسی الف دارد، یا “سرد” الف ندارد.

یک بار در جمله به فعل “جوید” رسیدیم. موش طنابها را جوید و چون این فعل جدید بود، معنی‌اش را توضیح دادم. (با آدامس !)

یکی از شاگردهای ایرانی – آمریکایی پرسید: پس قبل از انقلاب که می‌گفتند “جوید شاه” منظورشان چی بوده؟

به نظر شما شاه چه چیز را می‌جویده؟

مرتبط: باز هم تاریخ معاصر

ذهن

نوامبر 8, 2008

این کاریکاتور را کنار در اتاق یکی از استادهای گروه ”زبان و ذهن” دیدم. در مرکز ماکس پلانک. خیلی خوشم آمد. گرچه مقداری از خودمتشکر بودن انسانی توش هست، اما باز هم مقایسۀ جالبیه.

dsc04835w