Archive for ژانویه, 2009

از یادداشتهای یک دانشجوی لیسانس

ژانویه 27, 2009

یک نوشتۀ قدیمی

(لطفاً خارجی‎های ایرانی‌الاصل نخوانند.)

 

به راحتي میشود با همۀ حرفهاي كليشه‌اي مخالفت کرد. فقط به اين دليل كه كليشه‌اي، بي‌روح، تكراري و آزاردهنده هستند. در واقع هرچه را بگويند نقض مي‌كنند. پس كليشه‌اي بودن يك حرف دليل خوبي است كه بگوييم: نه، اينطور نيست. براي همين ديروز هرچه استاد مي‌گفت با صداي بلند مخالفت مي‌كردم. با صداي بلندي كه هيچ‌كس نمي‌شنيد. چون از ترس فقط تا گوش خودم بالا مي‌آمد.

استاد از هويت كوفتي ما مي‌گفت. ما؟ منظورم ما است ديگر! ما! همين ما…ـها. نمي‌خواهم اسمش را ببرم. چون كليشه شده… خيله خوب باشد مي‌گويم. ايرانيها را مي‌گفت. بعد يكي از دانشجوها با او بحث كرد. دربارۀ  پيش از… و پس از … گفت. (آره منظورم همان اسلام است). گفت كه بعضيها اين ور هويت را چسبيده‌اند. بعضي هم آنور. بعضي‌ها به تأثير … بر فرهنگ معاصر زيادي تأكيد مي‌كنند (غرب را مي‌گفت. اينقدر سؤال نكنيد.) و بعضيها مي‌گويند راه رستگاري چسبيدن به گذشته‌هاست. حالا بعضيها اين گذشته‌ها را …ـي (اسلام!) و بعضي …ـي (ايران. قرار شد ديگر خودتان حدس بزنيد. كليشه‌ها را كه اينقدر نبايد قرقره كرد!) مي‌گيرند. نظر شما چيست؟

استاد اول سعي كرد از زير جواب دادن در برود. بعد نمي‌دانم چطور شد كه گير داد به موهاي سيخ‌سيخي پسرها و اينكه چرا پسرها ابرو  برمي‌دارند؟ پس هويت چه مي‌شود؟ و بعد نتيجه گرفت كه بي‌هويتي پدرتان را در مي‌آورد. ابروهايتان را بر نداريد.

خواستم داد بزنم احمق بيشعور خوب مدل مو و ابرو هم بخشي از هويت آدمهاست ديگر. يا حداقل نشان‌دهندة هويتشان است. اصلاً بي‌هويتي يعني چه؟ اما داد نزدم.

بعد خواستم با صدايي نه‌چندان پرخاشجويانه بگويم هويت متغير است استاد! فكر كنم شما منظورتان را درست نگفته‌ايد. آنچه به آن اعتراض داريد الگو است. خوب اعتراض داشته باشيد به جهنم. الگوي شما با الگوي دوست‌پسر من فرق مي‌كند. در واقع او اصلا الگو ندارد چون خيلي مغرور است و خودش را خيلي قبول دارد. او مي‌خواهد ابرويش را بردارد. اما الگوي ذهني شما يك مرد ابرو برنداشته است. (نكند مطمئن هستيد پيامبران و امامان هرگز ابرو برنمي‌داشته‌اند؟ يا كوروش كبير؟) اما حتي اينها را هم نگفتم چون نمي‌دانستم او به چه الگويي فكر مي‌كند. ترسيدم.

 

يك زن پنجاه ساله را مي‌شناسم كه اهل ليختن‌اشتاين است. يك كشور 30 هزار نفري. 9 زبان بلد است و حالا دارد فارسي ياد مي‌گيرد كه بشود 10تا. وقتي مي‌گويد «ما» منظورش فقط 30 هزار نفر است. حاضرم يك‌دفعه از 20 سالگي بپرم به پنجاه سالگي و 9 زبان بلد باشم و وقتي مي‌گویم «ما» مجبور نباشم 70 ميليون آدم را با خودم خركش كنم كه هر كدامشان پنج‌هزار سال سن دارند، با هويتي …ـي – …ـي. دوست داشتم اينها را در كلاس بگويم. اما نگفتم.

 

استاد باز هم حرف مي‌زد. خرجی برایش نداشت که. براي همين بي وقفه حرف مي‌زد. وراجي بخش اصلي هويتش بود. مي‌گفت در لندن نمي‌گذارند هركس هرجور خانه‌اي با هرجور معماري كه دوست دارد بسازد. چون شهرداري نگران هويت شهر است. و با لحني شبيه لحن خدا در كتابهای مقدس گفت: معماري بخشي از هويت هر كشور است پس واي بر شهرداران! و به اهميت حفظ بناهاي تاريخي اشاره كرد و من تلاش كردم جلوي استفراغم را بگيرم با يك نفس عميق.

خواستم بگويم استاد جان دست از سر ما بردارید. خرِ ما ژنتیکی بی دم است. اما نگفتم. ترسيدم. ترس بخش اصلي هويت من است. مي‌ترسم بگويم «ما».

 

 

پانوشت: تصميم دارم يك سفر به ليختن‌اشتاين بروم. شايد آنجا ماندم. شايد هم به چين رفتم و آنجا ماندم. يا رومي روم يا زنگي زنگ. اما هيچ‌جا نمي‌روم. در همين …. مي‌مانم. بلاتكليفي هم دومين بخش هويت من است. نمي‌گويم «ما». مي‌ترسم. 

 

 

 

بحران

ژانویه 13, 2009

 

فکر کنید یک مرد محجوب و متین مصری از خانم معلم کلاس فارسی‌اش بپرسد: ببخشید در تهران کجا می‌توانم کاندوم بخرم؟ معلم فارسی‌ مطمئن است یک اشتباهی شده. خونسردی‌اش را حفظ می‌کند و می‌پرسد: چی می‌خواهی بخری؟ دوباره تکرار می‌کند کاندوم می‌خواهم ولی نمی‌دانم از کجا باید پیدا کنم. خوب پس اشکال از گیرنده نبوده. اما کلیشه‎ها می‎گویند مرد مسلمان عرب سنگین و متین می‌تواند این سؤال را از یک همجنسش بپرسد، نه از خانم معلمش. تازه اصلاً چرا بپرسد. خوب همۀ داروخانه‌ها دارند دیگر. پس یک اشتباهی رخ داده. معلم تصمیم می‌گیرد با خونسردی به مرد بفهماند که منظورش را نفهمیده. این بار با اعتماد به نفس می‌پرسد: برای چی لازم داری؟ و مرد میگوید زنم می‌خواهد. خوب باز باید فکر کرد. این دقیقاً چه می‌خواهد؟ کاندوم برای زنش؟ آها یک تلاش دیگر: من درست نفهمیدم چی می‎خواهی. می‎شه شکلش رو روی تخته بکشی؟ مرد خوشحال می‌شود و ماژیک را می‌گیرد و نقاشی‌اش هم بد نیست. چیزی که می‌کشد خوشبختانه کاندوم نیست. بلکه یک ساقۀ گندم است و معلم نفس راحتی می‌کشد و خدا را شکر می‎کند که همکارانش آن اطراف نبودند.

خوب دیگر نمی‌گویم اسم غذایی که عربها با گندم درست می‌کنند چیست.  چون آقای عرب با خوشحالی داشت دستور درست کردن این غذا را با کاندوم برای خانم معلم توضیح می‎داد.

این عکس هم بعداً یادم آمد.

بعدالتحریر (همان پی‌نوشت شما): در پاسخ به سؤالهای بهار: گفتم که کلیشه‌. من هم اسیر کلیشه‌ها هستم. قالب ذهنی این معلم می‌گوید عناصر ذکور ایرانی، ترک و عرب جز به قصد شوخی جنسیتی و آزار با یک زن غریبه دربارۀ کاندوم حرف نمی‌زنند و از همان اول که این آقای محترم و دوست داشتنی سؤالش را پرسید خانم معلم کاملاً مطمئن بود که یک اشتباه تلفظی رخ داده و سؤال پیچ کردنش هم در راستای کشف کلمۀ مورد نظر بوده، نه سؤال دربارۀ چرایی و چگونگی استفادۀ کاندوم.

بابا آب داد!

ژانویه 7, 2009

 

بابا یعنی چه؟ یعنی پدر؟ والد؟ شوخی نمی‎کنم. سؤالم جدی است. این سؤال شاگردهای کلاس است.

اگر بگویم یه بابایی از این ورها رد شد، یعنی مطمئنم که او مرد بوده و مطئنم که پدر کسی بوده؟ 

وقتی من به کسی بگویم: نه بابا،  یعنی او را به پدری خودم درآورده‏ام؟ یا او را مثل پدرم محترم می‎دارم؟ احمقانه است می‎دانم.

پس چی؟

آهان پس بابا یعنی هی،  یارو، طرف،  پسر،  دختر، زن،  مردی که دارم  باهات حرف  می‎زنم. یعنی “تو”. یعنی مخاطب. پس نه جنسیت دارد نه سن و سال می‎شناسد. شمار چی؟ وقتی می‌گویم  بابا یکی به من کمک کنه، منظورم مشخصاً یکی است؟  بابا شمام منو گیر آوردینا! این چی؟ مخاطب جمع است؟

نع.  این بابا اصلاً مخاطب هم نیست. یک صوت است. برای اعتراض: برو بابا دلت خوشه / بابا من نیستم/  بابا ولم کنید

برای تعجب: بابا تو دیگه کی هستی! / بابا بی‎خیال! / نه بابا!

برای دلداری: ای بابا! /  بابا بی خیال!

برای جلب ترحم:  - مگه چی شده؟ – هیچی بابا، حرفمون شده.

تازگی هم برای مسخره کردن: بابا مهندس! بابا هنرمند!

می‎شود حذفش کرد؟ یعنی همۀ این جمله‌ها را بدون بابا هم می‌شود گفت؟ نع. نمی‎شود. ما حتی با بابا فکر می‎کنیم. یک بار موقع فکر کردن حواستان را جمع کلمه‌هایتان بکنید. این بابا بدجوری همه‎مان را محاصره کرده.

فقط چی؟

ژانویه 3, 2009

 

یک دختر 16 ساله ایرانی. درسخوان که نه خرخوان. نمره‎ها همه بیست و نوزده. آیندۀ تحصیلی و شغلی روشن. یکدفعه مادر و پدر تصمیم به مهاجرت گرفتند و برای آینده‎ای روشن‎تر و بهتر برای فرزندشان رفتند اروپا. دختر رفت اروپا و همچنان نقش دختر خوب و درسخوان را بی‎ذره‌ای تردید ادامه داد. آن‌ور البته به جای بیست، نمرۀ کامل ده است. پس همۀ نمره‎هایش ده بود و معلمها انگشت به دهان شدند. مادر و پدرش را احضار کردند که شما چه فشاری به این بیچاره وارد می‎کنید که همه‌اش نمرۀ کامل می‎گیرد؟ بابا دوتا نمرۀ بد هم داشته باشد طوری نیست. پدر و مادر هم با مظلوم‎نمایی جواب دادند خودش این مدلی است به خدا. عاشق درس خوندنه. باشه حالا ما سعی می‎کنیم کاری کنیم که کمتر درس بخواند.

dress

دختر 16 سالۀ ایرانی طبقه متوسط را ببینید که  مظلومانه به پدر و مادرش  نگاه   می‎کند که دارند حرفهای “متفاوت” می‎زنند: درس نخوان!!! مگر همینها نبودند که تا 6 ماه پیش با افتخار نمره‎های من را به فک و فامیل نشان می‌دادند و می‌گفتند فقط درس بخوان!

ماجرا ادامه دارد. معلمان مدرسه این بار دختر را احضار کردند که دخترجان تو چرا با پسرها نمی‎پری؟ مشکلی داری؟ دختر 16 ساله نمی‎داند چه بگوید. گوشهایش ایراد پیدا کرده انگار. ترجیح می‏دهد اول با پدر و مادرش مشورت کند بعد جواب معلمها را بدهد. در خانه با ترس و لرز به پدر و مادرش می‏گوید: معلمها می‎گن باید با پسرها بپرم. و منتظر عکس‎العمل آنها می‏ماند و با ناباوری می‎بیند آنها هم تأیید  می‎کنند. مگر همینها نبودند که تا 6 ماه پیش …

الان دختر هیچ نمی‎کند. فقط نشسته و با خودش حرف می‎زند: “دختر خوب” یعنی دختری که فقط درس بخواند و به پسرها رو ندهد یا دختری که فقط درس نخواند و با پسرها دوست بشود؟

عکس از اینجا