فکر کنید یک مرد محجوب و متین مصری از خانم معلم کلاس فارسیاش بپرسد: ببخشید در تهران کجا میتوانم کاندوم بخرم؟ معلم فارسی مطمئن است یک اشتباهی شده. خونسردیاش را حفظ میکند و میپرسد: چی میخواهی بخری؟ دوباره تکرار میکند کاندوم میخواهم ولی نمیدانم از کجا باید پیدا کنم. خوب پس اشکال از گیرنده نبوده. اما کلیشهها میگویند مرد مسلمان عرب سنگین و متین میتواند این سؤال را از یک همجنسش بپرسد، نه از خانم معلمش. تازه اصلاً چرا بپرسد. خوب همۀ داروخانهها دارند دیگر. پس یک اشتباهی رخ داده. معلم تصمیم میگیرد با خونسردی به مرد بفهماند که منظورش را نفهمیده. این بار با اعتماد به نفس میپرسد: برای چی لازم داری؟ و مرد میگوید زنم میخواهد. خوب باز باید فکر کرد. این دقیقاً چه میخواهد؟ کاندوم برای زنش؟ آها یک تلاش دیگر: من درست نفهمیدم چی میخواهی. میشه شکلش رو روی تخته بکشی؟ مرد خوشحال میشود و ماژیک را میگیرد و نقاشیاش هم بد نیست. چیزی که میکشد خوشبختانه کاندوم نیست. بلکه یک ساقۀ گندم است و معلم نفس راحتی میکشد و خدا را شکر میکند که همکارانش آن اطراف نبودند.
خوب دیگر نمیگویم اسم غذایی که عربها با گندم درست میکنند چیست. چون آقای عرب با خوشحالی داشت دستور درست کردن این غذا را با کاندوم برای خانم معلم توضیح میداد.
این عکس هم بعداً یادم آمد.
بعدالتحریر (همان پینوشت شما): در پاسخ به سؤالهای بهار: گفتم که کلیشه. من هم اسیر کلیشهها هستم. قالب ذهنی این معلم میگوید عناصر ذکور ایرانی، ترک و عرب جز به قصد شوخی جنسیتی و آزار با یک زن غریبه دربارۀ کاندوم حرف نمیزنند و از همان اول که این آقای محترم و دوست داشتنی سؤالش را پرسید خانم معلم کاملاً مطمئن بود که یک اشتباه تلفظی رخ داده و سؤال پیچ کردنش هم در راستای کشف کلمۀ مورد نظر بوده، نه سؤال دربارۀ چرایی و چگونگی استفادۀ کاندوم.
برچسبها: کلاس فارسی, زبان
ژانویه 13, 2009 در 6:46 ب.ظ.
احتمالا اسم غذا «طبوله» نبود؟
ژانویه 13, 2009 در 6:51 ب.ظ.
راستی یک چیز بامزه شبیه این چیزایی که می نویسید یادم آمد، یکی از بستگان ما توی یه جلسه با وزیر صنایع تاجیکستان بوده و اونجا یک نفر شروع می کنه راجع به یه مطلبی باهاش (وزیر) صحبت کردن، وزیر بعد از یه کمی که گوش میده می گه که من در جریان این چیزی که می گید نیستم «با ماتحتم» صحبت کنید… بعد از انفجار خنده حضار یک نفر متوجه موضوع میشه: اینا به معاون میگن «ماتحت» !
ژانویه 13, 2009 در 7:51 ب.ظ.
به البرز:
نه این غذا نبود.
آره افغانی ها هم به زیردست می گن ماتحت در مقابل مافوق
ژانویه 13, 2009 در 8:46 ب.ظ.
به خدا این جا بهشت من ه. من دارم شن بازی می کنم. مرسی سارا. مرسی سارا. … جای بارت خالی ه. … فکرش رو بکن اون فرد اگه می دونست کاندوم چی ه وقتی می خواست از معلم اش بپرسه از کجا می تونه کاندوم پیدا کنه حتما مثه این تین ایجرهای تازه کار که می رن داروخانه و با صدای یواش می پرسن کاندوم دارید می رفت از بقالی (مثلا) با صدای یواش می پرسید کاندوم دارید؟ …
ژانویه 14, 2009 در 10:02 ق.ظ.
سلام سارا جان
بعنوان يه وبلاگ خوان حرفه اي (نه وبلاگ نويس) بهت تبريك ميگم. ديگه كمتر وبلاگي پيدا ميشه كه هم محتواي به اين خوبي داشته باشه و هم نويسنده ي به اين خوبي. از نوشته هات لذت مي برم و نظرم به نكات تازه اي جلب ميشه. پايدار و سلامت باشي عزيزم.
ژانویه 14, 2009 در 10:10 ق.ظ.
سلام سارا
داستان جالبی بود. اما بذار چندتا سوال ازت بپرسم.
یعنی واقعا اگر یک آقایی که شاگردته ازت بپرسه کاندوم از کجا می شه خرید؟ اینقدر سوال پیچش می کنی و قضاوت می کنی و سبک سنگین می کنی؟ خیلی ساده نمی تونی بگی از داروخانه؟
چرا باید ازش بپرسی برای چی می خواد؟ اگر این آقا زن نداشت و مجرد بود چی؟
ژانویه 14, 2009 در 11:25 ق.ظ.
بهbaharmehmani: معلم و کلاس فارسی…نتیجه کنجکاوی رو هم که دیدی…چی بگم من؟…دهن آدم وا می شه از این » من که خیلی باحالم» های بی جا!
ژانویه 14, 2009 در 12:58 ب.ظ.
اون غذا احتمالن كوس كوس نيست؟ با گوشت تناول ميكنند
ژانویه 14, 2009 در 4:46 ب.ظ.
سپیده:
چرا عصبانی می شی؟ خوب سؤال پیش میآد دیگه
ژانویه 14, 2009 در 11:16 ب.ظ.
خوب فکر کنم با وايلدر همون دو تا فيلم بوده
ژانویه 14, 2009 در 11:24 ب.ظ.
به آشنا:
بله درست گفتید. شما به مرحلۀ بعد راه پیدا کردید. :D
ژانویه 15, 2009 در 12:26 ق.ظ.
سارا جان
خیلی خوشوقتم
بالاخره یک معلم فارسی!!!!
امروز همه نوشته هایت را خواندم و بی تعارف از طنز و سبک نوشتنت بسیار لذت بردم.
تا بعد
ژانویه 15, 2009 در 10:30 ق.ظ.
ممنونم از توضیحت سارا جان.
ژانویه 16, 2009 در 9:50 ق.ظ.
:))!ما نیز از ترس همین اشتباهات تلفظی از معلم های زبامان سوال نمی نماییم!اتفاقه دیگه!به ضایع شدنش نمی ارزه!
ژانویه 16, 2009 در 10:17 ق.ظ.
سلام وبلاگت عالیه!می تونم بهت لینک بدم؟
ژانویه 16, 2009 در 11:05 ق.ظ.
سلام
به روزم رفيق………
ژانویه 17, 2009 در 12:45 ب.ظ.
ما یک بار شوخی جالب کاندومی با یکی از دوستان مذکرمان کردیم که به او گفتیم در رفتن به کوه و جوش آوردن آب به قرصی لازم است به نام کاندوم برو از داروخانه بگیر و تصورش را بکنین با صدای بلند آقا کاندوم می خوام ….
و لطیفه ای که بنده خدای به داروخانه رفته می گوید کاندوم بده و متصدی که می گوید چه جوری و مدلی ؟!
فرقی نمی کنه فکر کن برای خواهر مادر خودت می خوایی ….
ژانویه 19, 2009 در 2:11 ق.ظ.
سارا جان،
سپاسگزارم یا سپاسگزار ام؟
با اندیشه ای در خط فارسی به روز ام، خوشحال می شم نظرت را بدونم
حمیرا
ژانویه 20, 2009 در 4:36 ق.ظ.
یکبار هم داشتیم بازی اشاره بازی میکردیم (که هر گروه شئی را در نظر میگیرد و در گوش یک نفر از گروه مقابل میگه و اون با اشاره باید برای همگروهی هاش وصف کنه تا اونا اسمشو حدس بزنن)
خلاصه یکی از گروه ها کاندوم رو در نظر گرفت و …
وصف هایی که با اشاره میگرد تا بگروهش بفهمونه دیدنی بود و نانوشتنی!!
ژانویه 20, 2009 در 4:17 ب.ظ.
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت …. وحشتناک غنی ه این مصرع. فکرش رو کن وحشی چه طور تونسته قرآن رو کوئیر کنه با همین یه مصرع. من دیوانه ی این مصرع هستم. … می دونی! من می خوام موزیک باشه، کوچه بازاری باشه، رپ باشه، آشغال باشه، نمی خوام با صدای شجریان یا ناظری باشه. می خوام این سنت «بسه دختر بیا پیش من» و «دختر ایرونی مثه گل ه» رو بشکنه. فکر می کنم ترانه سرایی دگرباش صدای متفاوتی داره و به چیزی اشاره می کنه که ترانه سراهای بزرگ به اش رسیدن. تو جنت عطایی رو خوندی حتما. من فکر می کنم یه ترانه سرای دگرباش نصفه راه اون رو رفته: چون ترانه سرای دگرباش نمی تونه شاد باشه و عشق رو راحت به زبون بیاره. نمی دونم احساس می کنم همه دوست دارن این ترانه رو بشنون، مرد و زن ، دگرباش و نادگرباش.
ژانویه 26, 2009 در 9:28 ق.ظ.
ثمره عزیز وبتو بهم معرفی کرد خیلی جالب بود .به ویژه بحران به نوشته اخیر من یه کمی شباهت داشت