دیروز دربارۀ یک مریضی شنیدم به اسم Alexithymia که فارسیاش را نمی دانم. حالا علائمش را میگویم خودتان ببینید چه اسم فارسی مناسبش است. البته گویا این که بیماری است یا تیپ یا اختلال هنوز بحث هست بین روانشناسان.
مشکل آدمهای مبتلا به این اختلال این است که توانایی بیان هیچ احساسی را ندارند. نمیتوانند بگویند: سردمه…اینو دوست دارم…میترسم…اعصابم خرده…حوصله ندارم…چه روز خوبی!…چه موزیک قشنگی…چه عکس جالبی…کلاً بیاحساس بیاحساس میشوند. (تا اینجایش را که فهمیدم خیلی بدم نیامد من هم مبتلا بشوم بلکه مثل نقل و نبات کلمۀ احساسی به فضا پرتاب نکنم. اما ماجرا تراژیکتر از این حرفهاست).
تصورات و فانتزیسازی این آدمها بسیار محدود است. خواب دیدن و خیالبافی هم ندارند. این آدمها به طرز ترسناکی واقع بین هستند و هیچ چیز جز واقعیت نمیبینند.
روانشناسها در تستهای روانشناسیشان در مورد این آدمها با مشکل روبرو میشوند. چون جواب خیلی از سؤالها به احساس طرف بستگی دارد و اصلاً کنش و واکنش حسی در مورد این آدمها بی معنی است. فکر کنید روبات تست روانشناسی بدهد. حالا بعضیها میگویند اینها احساس دارند اما خودشان نمیتوانند احساس خودشان را تشخیص بدهند و در مرحلۀ بعد با کلمات بیانش کنند. یعنی نمیدانند بگویند این چیزی که الان “حس” می کنم چیست. گاهی حتی بین تحریک پوستی و خوشحالی و اضطراب و سرما و گرما هم تمایزی را متوجه نمیشوند.
عجیب نیست؟ و بیشتر از آن غمانگیز. یک چیز دیگر اینکه گاهی تمایز بین “خود” و “دیگری” هم برایشان مشکل است. یعنی “رابطه” هم بیمعناست. وقتی دارند یک ماجرای کاملاً واقعی را هم تعریف میکنند جای خودشان را با دیگران اشتباه میکنند.
دلیل بیماری را نمیدانم ولی گویا یکی از دهها دلیل این بیماری قرار گرفتن در شرایطی است که مجبور به کنترل احساس برای طولانیمدت شوی. یکی دیگر از دلایلش هم شوک احساسی است. خلاصه در این دنیا تا دلتان بخواهد بیماریهای رنگارنگ روانی هست. مواظب خودتان باشید. البته وبلاگنویسان عزیز از ابتلا به این بیماری مصون هستند. چون یک کیبورد دم دستشان هست که هرچه دوست دارند با آن “برون دهی احساس” کنند. نگران خوانندهها هستم که از بس وبلاگ بخوانند یک باره هویت فردیشان به باد فنا برود. اینقدر وبلاگ نخوانید. بنویسید. اصلاً بیایید فقط بنویسیم. دیگر هیچ چیز نخوانیم. نه کتاب، نه مجله نه وبلاگ. به قول سپهری بگذاریم غریزه پی بازی برود و احساس به آب بازی (ترجمۀ شعر بود به گمانم).
حالا دربارۀ اسم بیماری به فارسی فکر کنید: احساسپریشی، بیانپریشی احساس، وبلاگخوانی یا…پیشنهاد بدهید.
در حال جستجوی اسم فارسی به این سایت برخوردم و دیدم عجب اوضاعی است. روانشناسان اجتماعی دستهجمعی در حال خودزنی هستند. ببینید چطور به جان روانشناسی مردم ایران افتادهاند این از خدا بیخبرها.
برچسبها: روانشناسی زبان
آوریل 24, 2009 در t 3:37 ب.ظ
سلام
از بیماریهای جوامع صنعتیه. برام قابل تصور نیست که توی ایران هم پیدا بشه. اگه یه روز پیدا شد٬ براش یه اسم هم پیدا می کنیم. :)
آوریل 24, 2009 در t 3:38 ب.ظ
وای این شکلک لعنتی یاهو چطوری پیداش شد؟ من فقط یک پرانتز گذاشتم با دوتا نقطه : )
آوریل 24, 2009 در t 4:44 ب.ظ
اینو که همه مون بش مبتلاییم.
آوریل 25, 2009 در t 12:36 ب.ظ
بدی دسته بندی های روانشناسی همین ه که آدم تا می خونه و علایم اش رو درون-یابی می کنه می گه ای وای من هم دارم اش. اون شرایطی رو که تو گفتی و گفتی که منجر به این اختلال می شه رو من داشتم. ولی خب کیفیت اش توی من فرق می کنه. … بماند که همین چند خطی که از خودم نوشتم دچار-بودن-به-این-اختلال رو از من ساقط می کنه :دی
آوریل 26, 2009 در t 1:42 ق.ظ
می دونم پستت جدیه ولی نمی دونم چرا هی فکر می کنم بیماری سیب زمینیه!!!
آوریل 27, 2009 در t 3:53 ب.ظ
اگه این بیماریه که هممون بیماریم !
انسان شعور درست و حسابي ندارد، او به سوي خيال مي گريزد…وگرنه , همون که بالا گفتم !
آوریل 28, 2009 در t 7:23 ق.ظ
اونا رو بیخیال من سرما خوردم چی کار باید بکنم :(( در ضمن همه چیم دوست دارم همه چیم می گم
می 1, 2009 در t 8:52 ق.ظ
اغلب مرد ها این مشکل رو دارن.البته من نمی دونستم اینقدر بیماریه جدیه!
ژوئن 10, 2009 در t 3:01 ب.ظ
آره دقیقا. الان که فکر می کنم می بینم منم همین طورم. احساسامو باهم قاطی می کنم. گاهی خودمو با دیگران اشتباه می گیرم. و از اینکه این طوری هستم لجم می گیره. اگه درمانی برای این مشکل پیدا کردیدن خواهش می کنم خواهش می کنم حتما بامن تماس بگیرید. چون خیلی وضع اسف باریه