استاد پیر با ذوق و هیجان عکسهای field work اش را نشانمان میدهد روی تخته سفید کلاس. 4 سال در جزیره زندگی کرده تا زبانشان را کامل یاد بگیرد. در اسلایدها او را میبینیم با بومیان جزیره. استاد جوان و لاغر و خوش قیافهتر بوده. در بعضی عکسها لبخند زده. بومیان هم همینطور. نشستهاند و دارند آزمایشهای زبانی را انجام میدهند. یک استاد دیگر هم هفتۀ پیش عکسهای مشابهی را از ساکنان یک کشور شرق دور نشانمان داد. یکی از دانشجوها میپرسد: من یک سؤال روششناسی دارم. چطور به این آدمها نزدیک شدید؟ یعنی اعتمادشان را جلب کردید؟ چطور حاضر شدند با شما همکاری کنند؟ استاد میگوید: من خیلی روشن برایشان هدف کارم را میگفتم. البته جزئیات را نمیگفتم که روی نتیجۀ آزمایش اثر نگذارد و پاسخها طبیعی باشد. اما برایشان میگفتم که کار من تحقیق روی زبان شماست و آنها که خیلی عاشق زبان و فرهنگشان بودند (؟!) با خوشحالی همکاری میکردند. چون میدانستند من باعث توسعه و شهرت فرهنگ و زبانشان میشوم. راست میگوید تا پیش از پی اچ دی این استاد کسی چیزی از این زبان نمیدانست.
حرفهایش را باور کنم؟ من بدبینم. به همۀ این استادها و دپارتمانهای زبان و فرهنگ بدبینم. به دنیای توسعه یافته بدبینم. من باید اعتراف کنم که حتی نژادپرستم. اما هیچ نژادی را نمیپرستم. من فقط به همه بدبینم و به بعضی نژادها بدبینتر.
این آکادمیسینهای اروپا ماهیانه 3 تا 5 هزار یورو حقوق میگیرند برای تحقیق. بعضی دائمی. بعضی قراردادی. قراردادهایشان به مدت زمان تحقیق بستگی دارد و هنوز این یکی تمام نشده یک درخواست بودجه برای تحقیق بعدی مینویسند و همینطور …خلاصه “نون میخورند”.
مشکل من چیه؟ خودم هم نمیدانم. بله درست است. اگر همین استاد عزیزمان نرود لائوس، یا گینه این فرهنگها و زبانها هیچ وقت ثبت و ضبط نمیشوند و هیچ کس از وجود اینها باخبر نمیشود و مردم دنیا نخواهند فهمید که چقدر تنوع فرهنگی و زبانی وجود دارد در دنیا و با اینحال چقدر پیچیدگیهای ذهنی انسانهای همهجای دنیا مثل هم است و چقدر انسان بودن خوب و پیچیده است!
مشکل من چیه؟ اینها کارشان حرف ندارد. با پشتکار و هوش و درایت کلی ظرافتهای ذهن و زبان را نشان دادهاند. از این جماعت آرامشطلب بپرسی میگویند هیچ کس جز به خاطر عشق به دانستن و انتقال دانش و کلی چیزهای “خوب” دیگر بلند نمیشود برود 6 سال در هوای دم کرده و داغ یک جزیره در یک آلاچیق بدون آب و برق و با هزار جک و جانور زندگی کند تا آن زبان را یاد بگیرد و ثبت کند.
اما این همه مقاله و کتاب که سالانه درمیآید از این تحقیقات فقط مواد خامشان مردم این ور هستند. خود تحقیقات هیچ ربطی به این مردم ندارند. یعنی دوزار پول یا هیچ چیز دیگر گیر این جماعت مورد مطالعه نمیآید. فوقش آن یکی دو نفری که در طول اقامت محقق در این جزیره همراه و مترجمش بودهاند راهی به درس و دانشگاه آنور پیدا می کنند که آن هم درس و دانشی که اینجوری به دست بیاید میشود مایۀ دق و حسرت و “علل عقبماندگی ما”! همان بهتر که کسی از جماعت اینوری جهش نکند به جمعیت آنوری.
………..
تمام کتابهای مقدمات زبانشناسی با این جمله آغاز میشوند: زبان یک وسیلۀ ارتباط است. حالا فهمیدهام که برای اکثر مردم وسیلۀ ارتباط است، اما برای گروهی آکادمیسین در اروپا و آمریکای شمالی وسیلۀ پول در آوردن است. این گروه که محقق نام دارند کارشان این است که یک سؤال تحقیق جور کنند، سؤالشان را بسط بدهند و بعد درخواست بنویسند برای بودجه. بعد با یک چپه پول بروند زبانهایی که هیچ کس از بودنشان خبر ندارد، ثبت کنند. بعد پروژۀ بعدی و همینطور تا بازنشستگی. این شغل آنهاست: مطالعۀ زبان و فرهنگ مردمی که هیچ سهمی در جهان مدرن ندارند و دارند ماستشان را میخورند.
مشکل من چیه؟ هیچ. پیشنهاد من چیه؟ هیچ. فکر نکنید پیشنهادم این است که این مردم باید خودشان دربارۀ زبان و فرهنگشان تحقیق کنند. نه این مردم نیازی به این کار ندارند. اگر هم بخواهند این کار را بکنند که عدهای از نان خوردن میافتند. تازه کی مقاله و کتاب اینها را میخرد؟ کلی باید زور بزنند که در بازی راهشان بدهند.
آقا پس مشکل من چیه؟ من مرتجعم و از جهان پیشرفته بدم میآید؟ من میگویم با عرفان و صوفیگری رستگار شویم و به علم و عالمی کار نداشته باشیم؟ من میگویم موسی به دین خود عیسی به دین خود؟
در ایران یک استاد تکامل داشتیم که کلی زحمت کشیده بود و حرص میخورد از تنبلی علمی ما. با عصبانیت میگفت: ما را چه به آزمایش علمی؟ ما باید روی تخت زیر درخت و کنار جوی آب بنشینیم و به صدای بلبلها گوش بدهیم و شاعری کنیم. حالا بعد این همه زور زدن برای کسب علم به وبلاگنویسی و شاعری پناه آوردهام. بیصدای بلبل و جوی آب. من نادمم و ناامید.
برچسبها: ضد تحصیل
می 2, 2009 در t 7:34 ق.ظ
این وضعیت جهان ماست. ذات غربی اینطور اقتضا میکنه که بگرده دنبال هر چیز جدید، بررسیش کنه تا شاید…
اما ما گیرکرده ها بین شرق و غرب (خوشبختانه/بدبختانه) منتظریم، منتظر و سرگردون بین گذشته مون و آینده غربی.
می 2, 2009 در t 8:43 ب.ظ
لحنتون با همیشه فرق داره. عصبی یا عصبانی است. گرچه معلوم نیست از چی یا کی. عادت کرده بودیم به نگاه بیطرفانه و زبانمدارتون. استعفا دادین از اون نگاه یا ..؟
…………………………….
سارا: آره دیگه توبه کردم از بیطرفی…نژادپرست شدم نافرم !
می 2, 2009 در t 10:46 ب.ظ
یعنی من عاشق این برچسب اتم. … حالا یه سئوال (ای کاش ازش می پرسیدی): چه طور به یه مشت آدمی که آکادمی زبان شناسی و این چیزها رو ندیدن توی عمرشون (حتی توی کهن الگوشون) حالی کرده که زبان شون ارزش تخقیق داره. تازه، چه طور اون ها همون ارزش آکادمیکی رو درک کردن که توی ذهن استاد بوده. همه ی این ها به کنار، استاد نفهمیده که با مطرح کردن سئوال تخقیق برای آزمودنی ها، تخقیق رو جهت دهی کرده؟ یا این که آزمودنی ها اصلا از بیخ نمی دونن این تحقیق چه ارزش سیاسی و فرهنگی ای داره؟ . …. عجیب. حالا می فهمم چرا عاشق برچسب ات شدم. بوس
می 3, 2009 در t 6:45 ب.ظ
salam khanume sara, bebakhshid pinglish minevisam chon mikham ziyad benevisam va type farsim kheyli konde. man ham baraye hamoon 3000 euro daram hamin alan vasate africa roo khatte ostova kar mikonam. kheyli sakhte, ettefaghan emrooz ham delam kheyli gerefte az tanhaiee. moshkel mortabet ba reshteye shoma, delam baraye gap zadan be zabane farsi lak zade. avval begam ke khanandeye sabete webloge shoma hastam, har rooz checkesh mikonam be omide inke matlabe jadidi neveshte bashin, kheyli khub minevisin, kheyli shaffaf. vaghean lezzat mibaram. amma dar morede in post, shayad oon baba ham majbure injuri kar kone, shayad oon ham mesle man be in poolha ehtiyaje mobram dare, in ham ye zaviyeye dide dige. europe ham boodam, tu jame’eye daneshgahishun ham budan, oona ham niyaz be pool daran beraye residan be arezuhashoon.
amma kalame akhar, vaghean ma iraniha bayad beshinim kenare jooye abo, yek daste jame meyo yek dast zolfe yar va be avaze bolbol goosh konim, ma ro che be in karha.
behtarin arezuha baraye shoma
می 6, 2009 در t 2:03 ب.ظ
از اینجور حرف زدنت احساس میکنم دوست داری تو رو کشف کنند …استعدادت داره نابود می شه…و چه آدم های احمقی , چه کارای احمقانه ای می کنن و پول هم می گیرن …تازه میان اونو بهت تدریس هم می کنن …. هه هه , چقدر ما انسان ها بعضی مواقع … !
…………………………………….
سارا:
بابا کار احمقانه چیه…می گم نامردند…موذی اند…به اسم کار علمی نون دونی درست کردن و اصلا خوشحال نمی شن دست زیاد بشه تو این کار
می 7, 2009 در t 4:55 ق.ظ
2 سوال :
1. یعنی تو بقیه کارها از اینکه دست زیاد بشه خوشحال می شن ؟
2. کی واقعا به فکر خدمت به اجتماعه ؟
اگه دقت کنیم می بینیم همه به یه نوعی به فکر خودشونن … از بقال بگیر تا دکتر و مهندس … یعنی بقیه به خاطر علم و ..
اما نکته مهم اینه که …. در حقیقت حق با توئه !