سوگ مدام

از خاطرم دور نمی‎شود. خواهر مادرم بود و مـُرد. دهاتی بود. مردم دهات فقط خدا را داشتند و خدا خیلی ساده به همه‎شان پشت کرد.
شراب و سیگار کمکی نمی‏کنند. همیشه جلوی چشمم است. تصویرش مبهم است. ولی لبهایش را خوب به یاددارم. شبیه لبهای مادرم بود. خیلی وقت پیش دیده بودمش. برایم آش دوغ درست کرده بود.

در «دهلق» زندگی می‏کرد. سرزمین نفرین شده‏ای میان کوه‏های غرب. خانه‏های خاک گرفته و غمزده و باغهایی در اطراف که روز به روز خشک و حشک‏تر می‎شوند. با چشمه‏ای جوشان و پر صدا که اگر شهری‎ها پایشان به آنجا می‌رسید، در مدح طراوت و زیبایی‏اش شعرها می‏سرودند و داستان تکراری «خوش به حال اینها با این طبیعت فلان و بهمان» را تکرار می‎کردند.

دختران رخت‎های خانواده را سر این چشمۀ جوشان می‏شویند و گپ می‏زنند و از همان آب مشک‏هایشان را پر می‎کنند. چشمه‎ای که همۀ زندگیشان است و بعد زندگی‏شان را از آنها می‏گیرد…چشمه‏ای که سـُرب دارد و عناصر سنگین دیگر. چشمه‎ای که سرطان‏های گوارشی نصیب مردم می‏کند.

خاله‎ام هم جوان که بود، کنار همین چشمه رخت می‌شست. بعد دخترانی به دنیا آورد و وظیفۀ رخت‏شویی به آنها واگذار شد و پسرانی به دنیا آورد که برای کار یا به کورۀ آجرپزی ده بالا رفتند یا به شهر رفتند یا به جنگ.

سرطان گرفت و یک روز – همین چند وقت پیش – مـُرد. چند تا گوسفند هم داشت و شوهری که به زحمت راه می‏رفت. خاله‏ام وقتی از درد به خود می‌پیچید، به فکر چند گوسفندش بود که آن روز نتوانست به صحرا ببردشان و خدا آن بالا به خاله‏ام و گوسفندها نگاه می‏کرد. خدا همه رابه یک چشم می‏بیند.

باز می‎نوشم که به او فکر نکنم. که احساس گناه نکنم که نرفتم به مراسمش. که انگار نه انگار که خاله‏ام بود. که به اینترنت و مدرسه و درمانگاه و دانشگاه که نه، به دبیرستان فکر کنم. دختران «دهلق» هیچ وقت دبیرستان نداشته‏اند. پسرانش هم. اما پسران را به دهات مجاور می‏فرستند که دیپلم بگیرند. دختران باید رخت بشویند و بچه بزایند و باز هم رخت بشویند. بله سال هزار و سیصد و نود است و ده ما اینطوری است و گاهی از خودم می‏پرسم پس چرا من کامپیوتر دارم؟ چرا کنار چشمه نیستم؟ چرا هیچ‏کس سراغ مرا نگرفت؟ چرا می‏گویم ده«ما»؟

هر کشوری چندین شهر و چندین ده دارد. دهلق هم یک ده است. در کوه‏های غرب. زبان مردم ده فارسی است با گویش فقر. دهلق توزیع عادلانۀ فقر است. برق دارد، مخابرات دارد و مسجد.

«دهلق» مسجد دارد و عاشورا و تعزیه. فقط از همین‎ها و شاید از معتادان ده و کلمات فارسی مردم و از عکس رهبر در مسجد، بشود فهمید که بخشی از «ایران» است.

یک جرعۀ دیگر می‎نوشم و برای خاله‎ام فاتحه می‎خوانم که خوشحالش کنم. دیگر لازم نیست درد بکشی و به گوسفندها و بچه‏هایت فکر کنی.

«می‏نوشم به سلامتی این خانۀ ویران و
زندگی دردناک خویش،
برای تنهایی من و تو، تو و او، ما، شما.
و برای تو می‏نوشم –
برای دروغی که لبانم به من بخشید،
برای چشمان بی‏روح و سرد
برای این که دنیا خشن و بی‏رحم است
برای این که خدا نجاتمان نخواهد داد.»
خاله جان!

شعر از آنا آخماتووا

2 پاسخ به “سوگ مدام”

  1. شباویز می‌گوید:

    دهلق ملایر ؟
    سرزمین نفرین شده ….شاید بهترین توصیفی بود که از دهلق داشتید :(

  2. ... می‌گوید:

    سرزمین نفرین شده ای که من خوب می شناسمش،
    قوری(شایدم غوری) کم آبی که وسط ده ،دخترا رو کنار هم جمع میکنه واسه شست و شو،
    سرزمین نفرین شده ای که من خوب میشناسمش
    پیک بعدی رو من می زنم به سلامتی این خانه ی ویران

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.