محبوبم سلام،
همۀ حرفهایت درست. قبول دارم. ولی قبول کن که همه تنهاییم.
همۀ ما تنهاییم. هرچه شلوغتر میکنیم، تنهاتریم. هرچه شلوغتر میشود اطرافمان، باز تنهاتریم. ماشین تنهایی باید کار کند. اگر نه که زنده نیستیم اصلاً. ماشین تنهایی یک ماشین غولآسا و نامرئی است با چرخدندههایی عظیم که میچرخد و کار میکند و حیات ما را به پیش میبرد. ماشین تنهایی جایی است نزدیک قلب و ششها. آه که میکشیم، نفسمان که گاهی حبس میشود از بی پناهی، مربوط به ساز و کار همین ماشین مهیب و هوشمند است.
در مهمانیهای شلوغ، در خیابان، تاکسی، اتوبوس، در شلوغی و ازدحام، ماشین تنهایی روان و خوب کار میکند. کافی است درست موقعی که در اتوبوس وسط ازدحام مسافران در حال له شدنیم، درست موقعی که کفشمان زیر پای یکی لگد میشود، انتهای شال آن یکی روی شانۀ ماست و بوی عرق سمت راستی و بوی دهان سمت چپی زیر بینیمان در حرکت است، درست موقعی که گوشمان پر است از همهمۀ جمعیت اطراف، همان موقع لحظهای چشممان را ببندیم تا خیال هجوم بیاورد و هیبت تنهایی را ببینیم که به چه ظرافتی در کار است تا احساس بیپناهی ما را به خوبی تأمین کند. حیات ما آدمها به همین حس تنهایی است.
سوخت این ماشین «دیگر آدمها» هستند. اول خودشان، بعد خیالشان. آدمها تمایلی ذاتی دارند به اینکه خیال را واقعیت و واقعیت را خیال بگیرند. برای همین است که دوست پیدا میکنند، دوست میشوند، عشق میورزند، خانواده میسازند و همۀ اینها سوخت ماشین تنهایی را تأمین میکند. ما آدمهای دیگر را لازم داریم که خیالشان را بدهیم به این ماشین ببلعد که کار کند که بعد باز تنها شویم که باز آدمهای دیگری را مصرف کنیم و این چرخه برقرار بماند. این چرخه به مصرف آدمهای دیگر وابسته است. چرخۀ بقای انسان تنها.
اما بیا ما دیگر فریب نخوریم. خیال تنها نبودن را واقعی نگیریم. همدیگر را مصرف نکنیم.
…غرّش ماشین تنهایی اگر بگذارد.
اوت 25, 2011 در 5:29 ب.ظ.
اگر مصرف نکنیم که میمیریم از تنهایی… نمیمیریم؟!