ماجرا این بود :
در آغاز بهشت بود. خدا و ابلیس بودند و خدم و حشم. ابلیس عاشق خدا بود و با هم در بهشت زندگی خوبی داشتند. تا اینکه روزی خدا به یکباره ژپتوگونه دست به ساخت آدمکی گلی زد. از قضا آدمک هم پینوکیوگونه دست و پایی تکان داد و باحال بازیهایی از خودش درآورد و نشان داد که علاوه بر بدن، یک چیزهایی هم در سر دارد. خدا شگفتزده شد. جوگیر شد. خودش هم باورش نمیشد چه لعبتی ساخته. همه را ردیف کرد که مدح و ثنای این تخم دوزرده را گویند. به این هم رضا نداد، گفت تعظیم کنید.
او هنوز عاشق خدا بود. مثل عاشقی که از ذوق کردن معشوقش دلش غنج برود، او هم ذوق کرد. وقت سجده که رسید، گفت این حتماً بخشی از بازی عاشقانۀ خداست. میخواهد عشق مرا به خودش بسنجد. «قربون اون امتحان کردنت برم». من فقط عاشق توام و بخواهی روز و شب سجدهات میکنم. این آدمک هم جالب است. کمی مفنگی است ولی تمیز درش آوردی. من ولی تعظیم نمیکنم.
مطمئن بود خدا بغلش میکند و میگوید از امتحان سربلند بیرون آمدی. اما خدا اول مکثی کرد. بعد به یک اشارهاش پلیسهای ضد شورش باتوم به دست ریختند به بهشت و شیطان را کت بسته بردند. شیطان بینوا تا آخرین لحظه نگاهش به خدا بود. باور کردنش برایش سخت بود. به همین راحتی؟ فروختی منو به این ریقو؟
خدا به این هم اکتفا نکرد. داد در شهر بگردانندش. داغ لعنت برش بزنند و تا ابد ملعون بماند. که ماند. بله این بود ماجرا.
این داستان را صدبرابر جالب تر سنایی گفته، در قرن ششم. در یک شعر عاشقانۀ غمناک از زبان شیطان:
با او دلم به مهر و مودت يگانه بود / سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود / عرش مجيد جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش / آدم ميان حلقۀ آن دام، دانه بود
ميخواست تا نشانۀ لعنت كند مرا / كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود
بودم معلم ملكوت اندر آسمان / اميد من به خلد برين جاودانه بود
هفتصد هزار سال به طاعت ببودهام / وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود / بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود
آدم زخاک بود من از نور پاک او / گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود
گفتند مالكان كه نكردي تو سجده ای/ چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟ (خودم را که دیگر نمیتوانستم گول بزنم)
جانا بيا و تكيه به طاعات خود مكن / كاين بيت بهر بينش اهل زمانه بود (ملعون شدن یا نشدن ربطی به عبادتهایت ندارد. بیخیال شو)
دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد / صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود
اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست / ره يافتن به جانبشان بيرضا نه بود
(وقتی معشوق نخواد، از من عاشق چه برمیآد؟. این بود بخت ملعون ما!)
برچسبها: ادبیات فارسی
نوامبر 9, 2011 در 9:11 ق.ظ.
عطار هم در منطق الطیر، دیدگاه شیرینی از این ماجرا دارد و آن این است که شیطان تعظیم نکرد چون معتقد بود، خدا به این دلیل به همه می گوید تعظیم کنند، که در لحظه ای که همه سرشان پایین است، می خواهد گنجی در وجود آدم قرار دهد که کسی متوجه آن نشود. شیطان می گوید من تعظیم نمی کنم تا ببینم آن گنج چیست که در وجود آدمی می گذاری. خدا هم به او می گوید حالا که فهمیدی من هم از این به بعد تو را کذاب می نامم تا کسی حرفت را باور نکند. ابلیس هم می گوید، دیدن و دانستن رمز این گنج، به لعنت تو می ارزد و من ترجیح می دهم بدانم و لعنت باشم.
این حکایت را عطار در “بیان وادی طلب” در منطق الطیر آورده و این را مثال زده که اگر طالب هستی باید اینگونه بخواهی.
لینک زیر هم برای مراجعه در سایت گنجور
http://ganjoor.net/attar/manteghotteyr/vadi-talab/sh2