تهمتن

گفتم: سن واقعی تو را نمی‎دانم، فقط می‎دانم حول و حوش دورۀ اشکانیان یک گوشۀ ایران بوده‎ای، نه؟

خمیازه‎ای کشید و گفت: «آره، تو هم که گفتی هنوز به صد هم نرسیده‎ای» و خندید. دندانهای ردیفی داشت.

من هم خندیدم و گفتم : وقتی کوشانیان حمله کردند، فقط تو و چند تای دیگر ماندید و مقاومت کردید، بقیه تسلیم شدند.

گفت: بله …راست می‎گویی. حالا یادم آمد.

گفتم: چند ساله بودی آن موقع؟

باز با همان نگاهی که تهش پر از تمسخر پنهان بود، گفت: چه فرق می‏کند، بیست، سی یا چهل. اصل حرف را بچسب. …همه تسلیم شدند. فقط برای اینکه نمیرند. ولی همه مردند و من که تسلیم نشدم زنده مانده‎ام. خنده د‏ار نیست؟

گفتم خوب راست می‏گویی سن و سال فرق نمی‏کند، تو در شاهنامه ششصد سال عمر کردی. تازه بعد از آنکه مُردی هم همچنان زنده‏ای. تو هیچ وقت نمی‏میری.

این بار علاوه بر تمسخر، خشمی هم در نگاهش بود، طوری که ترسیدم. خواستم خودم را جمع و جور کنم گفتم: اصلاً عمر و سن و سال را بی‎خیال!

 تقریباً داد زد و گفت: عجب زن اعصاب خردکنی هستی تو! خودت نیم ساعت پیش می‏گفتی چهل ساله‎ای و از فکر کردن به عمر گذشته‎ات که تازه همه‎اش چهل سال است، حالت بد می‏شود. نگفتی به اندازۀ چهل سال فقط بیزاری از خودت جمع کرده‎ای؟ حالا فکر کن من با هزار سال عمر میزان نفرتم چند برابر تو باید باشد. به خصوص که محکوم به زنده ماندنم.

به من گفته بود اعصاب خردکن! بغضم را فرو خوردم و گفتم: وقتی کسی دچار نفرت از خود شده، حداقل کاری که می‌توانی بکنی این است که دیگر تو به این حسش چیزی اضافه نکنی. حالا فهمیدم علاوه بر همۀ زخم‏های درمان ناپذیری که دارم، اعصاب‏خردکن هم هستم.

چشم‏های عجیبی داشت که گاهی پیر بود و گاهی برق جوانی در آن موج می‏زد. چشم‎هایش یکهو مهربان شد. جلو آمد. دستهای بزرگ و سنگینش را باز کرد و مرا مثل خرگوشی بی‏ پناه در آغوش کشید. واقعاً که یل بی‏همتایی است رستم. گفت: چشم خانم. ببخشید. اضافه نمی‏کنم.  این «اضافه کردن» را به جای «افزودن» می‎گویید نه؟ ترکیب خنده‎داری است.

گفتم: ببخشید عصبانی شدی. ولی تو دیگر چرا؟ عمر تو که پر بوده از مبارزه. انسانی که مبارزه می‏کند، دلیلی برای بیزاری از زندگی ندارد. تو انسان کامل شاهنامه‎ای. تو اگر نبودی ارزش‏های …

حرفم را قطع کرد و گفت: تو را به خدا ول کن این حرفها را. بیا پاهایمان را در آب کنیم. و مثل بچه ‏ای پاچه‎های شلوارش را بالا زد و رفت سمت رودخانه. دنبالش رفتم. نشستم روی یک تخته سنگ و من هم پاهایم را در آب فرو بردم. سرما چنان هشیارم کرد که بغض و غم و رخوت برای لحظاتی کاملاً دور شد.

چرخی زد و به طرفم آمد. سایه ‏اش من و تخته سنگ را کاملاً می‏پوشاند. گفت:خوشم می‏آید گاهی موضوع بحث کسی به جز من باشد. چه خوب بود که عصبانی شدی! خندیدم و گفتم: ای مرد ایرانی!  توجهی نکرد و کمی دور شد و خورشید دوباره به صورتم تابید. حرکاتش عجیب و غیر قابل پیش ‏بینی بود.

همانطور که آرام آرام در رودخانه‎ای که تا قوزک پابش می‏رسید قدم برمی‎داشت گفت: می‎دانی شکست پنهان یعنی چه؟ سرم را تکان دادم که نه. که یعنی بگو منتظرم. گفت: یعنی من. همۀ پیروزی‎هایم به نوعی شکست بوده. هربار شوق پیروزی‎ام به ساعتی نکشیده که دیو شکست بر سرم آوار شده.

و من یاد سهراب افتادم. سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم.

گفت فکر می‏کنی فقط سهراب بود؟ نه. همه‏شان. نبرد اسفندیار از آن هم غمناک‏تر بود. اسفندیار را می‏پرستیدم. پهلوانی به اصالت و جوانمردی‎اش نمی‎شناختم. ولی سرنوشت، او را مقابلم قرار داد. در عمرم مردی به باصفایی و امیدواری‎اش نمی‏شناختم. ولی دست‏ بردار نبود. می‎خواست دست بسته مرا پیش شاه ببرد. تو به این می‏گویی پیروزی که مجبور شوی کسی چون اسفندیار رویین‏تن را کور کنی و بکشی؟

از روی تخت سنگ پایین آمدم و گفتم: آه خدایا! تازه تو مظهر پیروزی همۀ مایی. قهقهه زد و گفت: مظهر پیروزی! آره خبرش را دارم. در جریان همۀ پیروزیهایتان هم هستم.

داشت سعی می‏کرد شاخۀ درختی را بگیرد و بالا برود. بالاخره بالای درخت رسید.

رو برگرداند، لبخندی ظفرمندانه زد و گفت: «ولی هنوز وقت داری نه؟ شماها کمِ کم شصت هفتاد سالی عمر می‏کنید.» نمی‏دانم طعنه بود یا جدی می‏گفت. بعد گفت: نفرت کم کم می‎رود، نگران نباش، ولی کسالت هی بزرگ و بزرگتر می شود. هزاران سال همراهت است و به آسمان نگاهی انداخت.

گفتم: حالا خیلی فکرش را نکن. تو هم بالاخره می میری. من مطمئنم. گفت: دلداری می دهی؟

داد زدم: خوب بله، آدمیزاد به امید زنده است.  با یک قدم نیمه بلند دوباره توی رودخانه پرید و جواب داد: «می‏بینی که من بی‌امید همینطور الکی زنده‎ام.» و خندۀ تلخی کرد. خنده‏ای از پس قرن‎ها. کهنه و سرد. گفتم: «تو که آدمیزاد حساب نمی‌شوی. نصفت قصه است. نصفۀ دیگرت هم اگر بخواهی اسمی برایش بگذاری می‎شود: ابرانسان. می‏دانی روان‏شناسی چیست؟»

گفت: بله می‏دانم. همان که می‏گوید پنج سال اول زندگی انسان‏ها اهمیت حیاتی دارد.

گفتم: دوست داشتی تو هم  سال‌های اول عمرت را با پرنده‏ها بالای کوه می‏گذراندی؟ من که خیلی دوست داشتم.

گفت: ممکن است دیگر دربارۀ من حرف نزنیم؟ تو چرا فقط نشسته‏ای؟ بیا طول رودخانه را راه برویم. خسته شدی کولت می‏گیرم.  

نه او دوست داشت درباره‎اش حرف بزنیم، نه من می خواستم دربارۀ خودم حرفی بزنم. پس دیگر هیچ نگفتیم و به صدای آب و پرنده‎ها گوش دادیم  و قدم زدیم. خورشید تعقیبمان می‏کرد.

 

برچسب‌ها: ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.