<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>گفتارپریشی</title>
	<atom:link href="http://dyslalia.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dyslalia.wordpress.com</link>
	<description>یادداشتهای سارا</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 Jan 2012 16:00:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='dyslalia.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>گفتارپریشی</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://dyslalia.wordpress.com/osd.xml" title="گفتارپریشی" />
	<atom:link rel='hub' href='http://dyslalia.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>حقایقی دربارۀ افسردگی</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2012/01/09/%d8%ad%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%82%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%80-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2012/01/09/%d8%ad%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%82%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%80-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 19:15:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[یادآوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=436</guid>
		<description><![CDATA[• افسردگی به خلاف عنوان فارسی‎اش که پژمردگی، خمودگی و غم را تداعی می‏ کند، موجودی وحشی، تهاجمی و فعال است. افسردگی به هیچ وجه ملایم نیست. درست مثل حمله‎های صرع به ناگاه در ساعاتی از شبانه ‏روز خفتت می‎کند، فشارت می ‏دهد و مستأصل و دردمند رهایت می ‏کند. چند ساعت طول می‏کشد تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=436&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>•	افسردگی به خلاف عنوان فارسی‎اش که پژمردگی، خمودگی و غم را تداعی می‏ کند، موجودی وحشی، تهاجمی و فعال است. افسردگی به هیچ وجه ملایم نیست. درست مثل حمله‎های صرع به ناگاه در ساعاتی از شبانه ‏روز خفتت می‎کند، فشارت می ‏دهد و مستأصل و دردمند رهایت می ‏کند. چند ساعت طول می‏کشد تا کمی التیام پیدا کنی. گاهی تابش مستقیم خورشید و خوب بودن هوا این گمان را پدید می ‏آورد که برای همیشه از شر این دیو بی‏رحم رهایی یافته‏ ای. اما به ناگاه در حالی که خیلی ساده در خیابان قدم می‌زنی، یکی از پشت گردن و گلویت را می ‏فشارت، بدنت را مچاله می ‏کند و بی اعتنا به نگاه دردمندت به اطراف، تلاش برای ویرانی تو را ادامه می ‏دهد. خودش است. خوب می‌شناسی ‏اش. بی‌صدا قربانیان را خفه می‎کند.<br />
           ولی خوشبختانه داروهای ضد افسردگی بر بیشتر افراد اثربخش است. گرچه تشخیص درست نوع دارو و داشتن پزشک هوشمند موهبتی است که بسیاری از بیماران از آن محرومند.<br />
           فاصلۀ این حمله‏ ها مرتب کم و کمتر می‎شود تا جایی که هر روز همچون سرباز از نبرد برگشته، خسته و کوبیده‏ ای. و این جنگی که نمود بیرونی ندارد، تنها دیگران را شگفت ‏زده می‏ کند. اوایل سعی می‏کنی مخفی کنی این جبهۀ مرگبار درون را. چو هنوز به جنون نرسیده‏ ای و هنوز ارزش «رفتار طبیعی» را می‎دانی. پس معاشرت طبیعی با افراد  را با اندکی زور و زحمت ادامه می‎دهی. حتی لبخند می‏ زنی. اما زمانی که دیگر تلاشی در فیلم بازی کردن برای اطرافیان نمی کنی، آن زمان زمان پیروزی «دیو» است و تو «دیوانه» شده ‏ای.<br />
•	به خلاف آنچه بسیاری به آن باور دارند، هوشمند بودن و دانستگی بیشتر، دلیلی به ابتلا به افسردگی نیست. اتفاقاً افراد تیزهوش این شانس را دارند که بتوانند خود را به نحوی از مهلکه برهانند، راههای میان‏بر و فرعی را کشف کنند و زنده بمانند. شروع افسردگی (و نه تداومش)  بیش از آنکه به حوزۀ توانایی‏های ذهنی ربط داشته باشد، به حوزۀ عمل مربوط است. بنابراین افرادی با هوش پایین و متوسط هم وقتی شاهد ناتوانی‏های عملی خود باشند، در خطر ابتلا هستند. صد البته ندانستن و پاسخ مسائل را نیافتن، خود دلیل دیگری است بر وقوع این بیماری. چرا که حس درماندگی و گیر افتادن در دنیایی پیچیده‏ &#8211; پیچیده ‏تر از توانایی‏هایی فکری آدم- خود عامل مضاعفی بر خمودگی و تسلیم است که این پلۀ اول غلتیدن در دام این دیو است. </p>
<p>•	افسردگی به جز درد، هزینه هم دارد.<br />
           بیکاری و بی‏ پولی پیامدهای دردناک افسردگی ‏اند. </p>
<p>•	غروب خورشید دلهره‎آور و ترسناک است.<br />
•	حواس‎پرتی، گم کردن اشیا، فراموش کردن افراد و مکان‎ها از اولین نشانه‎های فاز خطرناک افسردگی است. از آن بدتر از دست رفتن زمان است. روزهای هفته، ماه و سال بی معنا می‎شوند.  بنابراین زندگی روزمره هم بی‎معنا می‏ شود و زندگی  به سمت گونۀ حیوان-گیاه می‏رود.</p>
<p>•	رابطۀ افسردگی و موزیک رابطۀ خطرناکی است. موزیک‏های آشنا حمله می‏ کنند. فرقی نمی‎کند مهوش و پریوش باشد یا بیورک. از موزیک بپرهیزید. اینکه موزیک چه پروسۀ ذهنی را در انسان بیدار می‎کند، نامعلوم، رازآمیز و خطرناک است.</p>
<p>•	و رابطۀ افسردگی و آب مثل جن و بسم‎الله است. شنا کنید و آب خنک بنوشید. یا دوش بگیرید. البته هرسه اینها بیشتر جنبۀ پیشگیری دارند، بعد از ابتلا بعید است بتوانید به استخر بروید. نگذارید کار به آنجا بکشد.</p>
<p>•	در مورد الکل و مواد نشاط‏‌‌ آور دیگر (نشاط آور برای افراد غیر افسرده)، مود اشخاص تعیین کننده است. بر هرکس تأثیر متفاوتی دارد. گاهی جن را می‎راند ولی گاهی روزها شما را همبستر جن می‏کند. مواظب باشید. </p>
<p>•	همۀ افسردگی‎ها با خودکشی پایان نمی‎پذیرند، گاهی به درازای عمر طبیعی یک شخص و همۀ افراد خانواده‎اش ادامه می‎یابند.</p>
<p>•	نگذارید کسی کاری به کارتان نداشته باشد. شما هم هیچ کس را رها نکنید. به کار همدیگر کمی کار داشته باشید. هرچه باشد آدمیزاد هنوز کمی اهمیت دارد. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/436/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=436&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2012/01/09/%d8%ad%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%82%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%80-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تهمتن</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/12/06/%d8%aa%d9%87%d9%85%d8%aa%d9%86/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/12/06/%d8%aa%d9%87%d9%85%d8%aa%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 15:48:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات فارسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=416</guid>
		<description><![CDATA[گفتم: سن واقعی تو را نمی‎دانم، فقط می‎دانم حول و حوش دورۀ اشکانیان یک گوشۀ ایران بوده‎ای، نه؟ خمیازه‎ای کشید و گفت: «آره، تو هم که گفتی هنوز به صد هم نرسیده‎ای» و خندید. دندانهای ردیفی داشت. من هم خندیدم و گفتم : وقتی کوشانیان حمله کردند، فقط تو و چند تای دیگر ماندید و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=416&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">گفتم: سن واقعی تو را نمی‎دانم، فقط می‎دانم حول و حوش دورۀ اشکانیان یک گوشۀ ایران بوده‎ای، نه؟</p>
<p dir="rtl">خمیازه‎ای کشید و گفت: «آره، تو هم که گفتی هنوز به صد هم نرسیده‎ای» و خندید. دندانهای ردیفی داشت.</p>
<p dir="rtl">من هم خندیدم و گفتم : وقتی کوشانیان حمله کردند، فقط تو و چند تای دیگر ماندید و مقاومت کردید، بقیه تسلیم شدند.</p>
<p dir="rtl">گفت: بله &#8230;راست می‎گویی. حالا یادم آمد.</p>
<p dir="rtl">گفتم: چند ساله بودی آن موقع؟</p>
<p dir="rtl">باز با همان نگاهی که تهش پر از تمسخر پنهان بود، گفت: چه فرق می‏کند، بیست، سی یا چهل. اصل حرف را بچسب. &#8230;همه تسلیم شدند. فقط برای اینکه نمیرند. ولی همه مردند و من که تسلیم نشدم زنده مانده‎ام. خنده د‏ار نیست؟</p>
<p dir="rtl">گفتم خوب راست می‏گویی سن و سال فرق نمی‏کند، تو در شاهنامه ششصد سال عمر کردی. تازه بعد از آنکه مُردی هم همچنان زنده‏ای. تو هیچ وقت نمی‏میری.</p>
<p dir="rtl">این بار علاوه بر تمسخر، خشمی هم در نگاهش بود، طوری که ترسیدم. خواستم خودم را جمع و جور کنم گفتم: اصلاً عمر و سن و سال را بی‎خیال!</p>
<p dir="rtl"> تقریباً داد زد و گفت: عجب زن اعصاب خردکنی هستی تو! خودت نیم ساعت پیش می‏گفتی چهل ساله‎ای و از فکر کردن به عمر گذشته‎ات که تازه همه‎اش چهل سال است، حالت بد می‏شود. نگفتی به اندازۀ چهل سال فقط بیزاری از خودت جمع کرده‎ای؟ حالا فکر کن من با هزار سال عمر میزان نفرتم چند برابر تو باید باشد. به خصوص که محکوم به زنده ماندنم.</p>
<p dir="rtl">به من گفته بود اعصاب خردکن! بغضم را فرو خوردم و گفتم: وقتی کسی دچار نفرت از خود شده، حداقل کاری که می‌توانی بکنی این است که دیگر تو به این حسش چیزی اضافه نکنی. حالا فهمیدم علاوه بر همۀ زخم‏های درمان ناپذیری که دارم، اعصاب‏خردکن هم هستم.</p>
<p dir="rtl">چشم‏های عجیبی داشت که گاهی پیر بود و گاهی برق جوانی در آن موج می‏زد. چشم‎هایش یکهو مهربان شد. جلو آمد. دستهای بزرگ و سنگینش را باز کرد و مرا مثل خرگوشی بی‏ پناه در آغوش کشید. واقعاً که یل بی‏همتایی است رستم. گفت: چشم خانم. ببخشید. اضافه نمی‏کنم.  این «اضافه کردن» را به جای «افزودن» می‎گویید نه؟ ترکیب خنده‎داری است.</p>
<p dir="rtl">گفتم: ببخشید عصبانی شدی. ولی تو دیگر چرا؟ عمر تو که پر بوده از مبارزه. انسانی که مبارزه می‏کند، دلیلی برای بیزاری از زندگی ندارد. تو انسان کامل شاهنامه‎ای. تو اگر نبودی ارزش‏های &#8230;</p>
<p dir="rtl">حرفم را قطع کرد و گفت: تو را به خدا ول کن این حرفها را. بیا پاهایمان را در آب کنیم. و مثل بچه ‏ای پاچه‎های شلوارش را بالا زد و رفت سمت رودخانه. دنبالش رفتم. نشستم روی یک تخته سنگ و من هم پاهایم را در آب فرو بردم. سرما چنان هشیارم کرد که بغض و غم و رخوت برای لحظاتی کاملاً دور شد.</p>
<p dir="rtl">چرخی زد و به طرفم آمد. سایه ‏اش من و تخته سنگ را کاملاً می‏پوشاند. گفت:خوشم می‏آید گاهی موضوع بحث کسی به جز من باشد. چه خوب بود که عصبانی شدی! خندیدم و گفتم: ای مرد ایرانی!  توجهی نکرد و کمی دور شد و خورشید دوباره به صورتم تابید. حرکاتش عجیب و غیر قابل پیش ‏بینی بود.</p>
<p dir="rtl">همانطور که آرام آرام در رودخانه‎ای که تا قوزک پابش می‏رسید قدم برمی‎داشت گفت: می‎دانی شکست پنهان یعنی چه؟ سرم را تکان دادم که نه. که یعنی بگو منتظرم. گفت: یعنی من. همۀ پیروزی‎هایم به نوعی شکست بوده. هربار شوق پیروزی‎ام به ساعتی نکشیده که دیو شکست بر سرم آوار شده.</p>
<p dir="rtl">و من یاد سهراب افتادم. سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم.</p>
<p dir="rtl">گفت فکر می‏کنی فقط سهراب بود؟ نه. همه‏شان. نبرد اسفندیار از آن هم غمناک‏تر بود. اسفندیار را می‏پرستیدم. پهلوانی به اصالت و جوانمردی‎اش نمی‎شناختم. ولی سرنوشت، او را مقابلم قرار داد. در عمرم مردی به باصفایی و امیدواری‎اش نمی‏شناختم. ولی دست‏ بردار نبود. می‎خواست دست بسته مرا پیش شاه ببرد. تو به این می‏گویی پیروزی که مجبور شوی کسی چون اسفندیار رویین‏تن را کور کنی و بکشی؟</p>
<p dir="rtl">از روی تخت سنگ پایین آمدم و گفتم: آه خدایا! تازه تو مظهر پیروزی همۀ مایی. قهقهه زد و گفت: مظهر پیروزی! آره خبرش را دارم. در جریان همۀ پیروزیهایتان هم هستم.</p>
<p dir="rtl">داشت سعی می‏کرد شاخۀ درختی را بگیرد و بالا برود. بالاخره بالای درخت رسید.</p>
<p dir="rtl">رو برگرداند، لبخندی ظفرمندانه زد و گفت: «ولی هنوز وقت داری نه؟ شماها کمِ کم شصت هفتاد سالی عمر می‏کنید.» نمی‏دانم طعنه بود یا جدی می‏گفت. بعد گفت: نفرت کم کم می‎رود، نگران نباش، ولی کسالت هی بزرگ و بزرگتر می شود. هزاران سال همراهت است و به آسمان نگاهی انداخت.</p>
<p dir="rtl">گفتم: حالا خیلی فکرش را نکن. تو هم بالاخره می میری. من مطمئنم. گفت: دلداری می دهی؟</p>
<p dir="rtl">داد زدم: خوب بله، آدمیزاد به امید زنده است.  با یک قدم نیمه بلند دوباره توی رودخانه پرید و جواب داد: «می‏بینی که من بی‌امید همینطور الکی زنده‎ام.» و خندۀ تلخی کرد. خنده‏ای از پس قرن‎ها. کهنه و سرد. گفتم: «تو که آدمیزاد حساب نمی‌شوی. نصفت قصه است. نصفۀ دیگرت هم اگر بخواهی اسمی برایش بگذاری می‎شود: ابرانسان. می‏دانی روان‏شناسی چیست؟»</p>
<p dir="rtl">گفت: بله می‏دانم. همان که می‏گوید پنج سال اول زندگی انسان‏ها اهمیت حیاتی دارد.</p>
<p dir="rtl">گفتم: دوست داشتی تو هم  سال‌های اول عمرت را با پرنده‏ها بالای کوه می‏گذراندی؟ من که خیلی دوست داشتم.</p>
<p dir="rtl">گفت: ممکن است دیگر دربارۀ من حرف نزنیم؟ تو چرا فقط نشسته‏ای؟ بیا طول رودخانه را راه برویم. خسته شدی کولت می‏گیرم.  </p>
<p dir="rtl">نه او دوست داشت درباره‎اش حرف بزنیم، نه من می خواستم دربارۀ خودم حرفی بزنم. پس دیگر هیچ نگفتیم و به صدای آب و پرنده‎ها گوش دادیم  و قدم زدیم. خورشید تعقیبمان می‏کرد.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/416/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/416/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=416&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/12/06/%d8%aa%d9%87%d9%85%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در آغاز کلمه بود، در پایان مهمل</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/11/15/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%87%d9%85%d9%84/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/11/15/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%87%d9%85%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 18:23:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[زمانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=410</guid>
		<description><![CDATA[-          می‎گفت عروسشون از این خرمایه‌هاست. بچه زعفرانیه است -          زیتون پرورده‎هه ولی خیلی چسبید. رب انارش زیاد بود. -          آخ ولی من یه سوسک زیر میز شام دیدم. -          درشت؟ -          نه از این کوچولوها&#8230; گفتم الان می‏ره سر وقت گروه موزیک، اون خواننده عشوه‎ایه یه جیغ می‏کشه -          خوشگل بود ولی -          فکر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=410&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">
<p dir="rtl">-          می‎گفت عروسشون از این خرمایه‌هاست. بچه زعفرانیه است</p>
<p dir="rtl">-          زیتون پرورده‎هه ولی خیلی چسبید. رب انارش زیاد بود.</p>
<p dir="rtl">-          آخ ولی من یه سوسک زیر میز شام دیدم.</p>
<p dir="rtl">-          درشت؟</p>
<p dir="rtl">-          نه از این کوچولوها&#8230; گفتم الان می‏ره سر وقت گروه موزیک،<br />
اون خواننده عشوه‎ایه یه جیغ می‏کشه</p>
<p dir="rtl">-          خوشگل بود ولی</p>
<p dir="rtl">-          فکر کن موقع اجرای برنامه یهو سوسک بیاد جلوی پات&#8230;<br />
هرچی تمرین کرده باشی از یادت می‏ره</p>
<p dir="rtl">-          شکمت خیلی زده بیرون‎ها!</p>
<p dir="rtl">-          از اون بدتر اینه که فردای عروسیت جنگ بشه</p>
<p dir="rtl">-          مگه فردا جنگ می‎شه؟</p>
<p dir="rtl">-          نمی‎شه؟</p>
<p dir="rtl">-           این چند روزه خیلی خرخوری کردم&#8230; آبش می‏کنم نترس</p>
<p dir="rtl">-           من فقط از سوسک می‎ترسم &#8230;چراغو یادت رفت خاموش کنی</p>
<p dir="rtl">-          اینها چرا تکیه بپا کردن؟</p>
<p dir="rtl">-          برا علی؟</p>
<p dir="rtl">-          الان عیده یا عزاداری؟</p>
<p dir="rtl">-          اَه&#8230; تو نمی‏ری خاموش کنی؟</p>
<p dir="rtl">-          نه، خودت برو&#8230; تو نزدیکتری</p>
<p dir="rtl">-           برا حسین تکیه می‎زنن که</p>
<p dir="rtl">-          خوش به حال نابیناها&#8230; چراغ روشن هم باشه می‏گیرن می‏خوابن</p>
<p dir="rtl">-          محرم شروع شده؟</p>
<p dir="rtl">-          خوبه ما اینجا سوسک نداریم</p>
<p dir="rtl">-          نابیناها اصلاً چراغ رو روشن نمی کنن که بخوان خاموشش کنن</p>
<p dir="rtl">-          ولی ما هم داشتیم یادت نیست؟</p>
<p dir="rtl">-          دهن دختره ولی خیلی عصبی بود.</p>
<p dir="rtl">-           اون اوایل فقط&#8230; با اون پودره قلع و قمع شد</p>
<p dir="rtl">-          عروس؟</p>
<p dir="rtl">-          نه خوانندهه</p>
<p dir="rtl">-          خوش به حال ناشنواها، تو محرم آسایش دارن</p>
<p dir="rtl">-          درشتها خیلی چندشناکن، این ریزها باز قابل تحملن&#8230;خوابت می‎آد؟</p>
<p dir="rtl">-          ما با این پولهامون توالت هم تو زعفرانیه نمی‎تونیم بخریم</p>
<p dir="rtl">-          من چرا خوابم نمی‎آد؟</p>
<p dir="rtl">-          یه فیلم خوب اومده راستی&#8230;بریم ببینیم</p>
<p dir="rtl">-          خیلی عجیبه، می‏گن برتراند راسل با خواهرش رابطه داشته.</p>
<p dir="rtl">-          رزیتا هاشمی توش بازی می‏کنه</p>
<p dir="rtl">-          الکیه فکر کنم</p>
<p dir="rtl">-          نه می‎گن جالبه &#8230;دربارۀ یه زن و مرد ایرانیه</p>
<p dir="rtl">-          راسلو می‏گم&#8230; این همه کتاب اخلاق و اتیک نوشته</p>
<p dir="rtl">-          راستی امروز الکی پول دادم یه رژ لب گرون خریدم. نمی‏دونم چرا&#8230;<br />
می‏گن سیستم بانکها ریخته به هم</p>
<p dir="rtl">-          سیستم کارت به کارت رو می‏خوان بردارن</p>
<p dir="rtl">-          هارد به هارد به جاش بزارن</p>
<p dir="rtl">-          یه ذره انگار دل‌پیچه دارم&#8230; نباید اینقدر می خوردم</p>
<p dir="rtl">-          گفتی راسل با مادرش رابطه داشته؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/410/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=410&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/11/15/%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%87%d9%85%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شیطان رجیم</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/11/04/%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%ac%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/11/04/%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%ac%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2011 16:21:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات فارسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=400</guid>
		<description><![CDATA[ماجرا این بود : در آغاز بهشت بود. خدا و ابلیس بودند و خدم و حشم. ابلیس عاشق خدا بود و با هم در بهشت زندگی خوبی داشتند. تا اینکه روزی خدا به یکباره ژپتوگونه دست به ساخت آدمکی گلی زد. از قضا آدمک هم پینوکیوگونه دست و پایی تکان داد و باحال بازی‎هایی از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=400&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">ماجرا این بود :</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">در آغاز بهشت بود. خدا و ابلیس بودند و خدم و حشم. ابلیس عاشق خدا بود و با هم در بهشت زندگی خوبی داشتند. تا اینکه روزی خدا به یکباره ژپتوگونه دست به ساخت آدمکی گلی زد. از قضا آدمک هم پینوکیوگونه دست و پایی تکان داد و باحال بازی‎هایی از خودش درآورد و نشان داد که علاوه بر بدن، یک چیزهایی هم در سر دارد. خدا شگفت‏زده شد. جوگیر شد. خودش هم باورش نمی‎شد چه لعبتی ساخته. همه را ردیف کرد که مدح و ثنای این تخم دوزرده را گویند. به این هم رضا نداد، گفت تعظیم کنید. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">او هنوز عاشق خدا بود. مثل عاشقی که از ذوق کردن معشوقش دلش غنج برود، او هم ذوق کرد. وقت سجده که رسید، گفت این حتماً بخشی از بازی عاشقانۀ خداست. می‏خواهد عشق مرا به خودش بسنجد. «قربون اون امتحان کردنت برم». من فقط عاشق توام و بخواهی روز و شب سجده‎ات می‏کنم. این آدمک هم جالب است. کمی مفنگی است ولی تمیز درش آوردی. من ولی تعظیم نمی‏کنم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">مطمئن بود خدا بغلش می‏کند و می‏گوید از امتحان سربلند بیرون آمدی. اما خدا اول مکثی کرد. بعد به یک اشاره‏اش پلیس‏های ضد شورش باتوم به دست ریختند به بهشت و شیطان را کت بسته بردند. شیطان بی‏نوا تا آخرین لحظه نگاهش به خدا بود. باور کردنش برایش سخت بود. به همین راحتی؟ فروختی منو به این ریقو؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">خدا به این هم اکتفا نکرد. داد در شهر بگردانندش. داغ لعنت برش بزنند و تا ابد ملعون بماند. که ماند. بله این بود ماجرا.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">این داستان را صدبرابر جالب تر سنایی گفته، در قرن ششم. در یک شعر عاشقانۀ غمناک از زبان شیطان:<br />
</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">با </span><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">او دلم به مهر و مودت يگانه بود / سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود </span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود / عرش مجيد جاه مرا آستانه بود<strong><br />
</strong></span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA"><strong>در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش / آدم ميان حلقۀ آن دام، دانه بود</strong><br />
</span></p>
<p><strong><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">مي‌خواست تا نشانۀ لعنت كند مرا / كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود </span></strong></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">بودم معلم ملكوت اندر آسمان / اميد من به خلد برين جاودانه بود<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">هفتصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام / وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود<br />
</span></p>
<p><strong><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود / بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود </span></strong></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">آدم زخاک بود من از نور پاک او / گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود<br />
</span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">گفتند مالكان كه نكردي تو سجده ای</span><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">/ چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟ (خودم را که دیگر نمی‏توانستم گول بزنم)</span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">جانا بيا و تكيه به طاعات خود مكن / كاين بيت بهر بينش اهل زمانه بود (ملعون شدن یا نشدن ربطی به عبادت‏هایت ندارد. بی‎خیال شو)</span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد / صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود </span></p>
<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست / ره يافتن به جانبشان بي</span><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="FA">‎</span><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">رضا نه بود </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Mitra';" lang="AR-SA">(وقتی معشوق نخواد، از من عاشق چه برمی‏آد؟. این بود بخت ملعون ما!) </span></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/400/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=400&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/11/04/%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%ac%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خواب</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/09/22/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/09/22/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 15:15:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[یادآوری]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=394</guid>
		<description><![CDATA[روی سن ایستاده بودم. نیمه تاریک. برای تست بازیگری. کسی که آن پایین نشسته بود و گویا کارگردان یا مسئول انتخاب بازیگران بود، مردی بود شبیه خوانندۀ «همه چی آرومه». مثل همۀ همکارانش، عصبی بود یا وانمود می‏کرد عصبی است که فشار کار را روی من بیشتر کند. ولی من دستش را خوانده بودم و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=394&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">روی سن ایستاده بودم. نیمه تاریک. برای تست بازیگری. کسی که آن پایین نشسته بود و گویا کارگردان یا مسئول انتخاب بازیگران بود، مردی بود شبیه خوانندۀ «همه چی آرومه». مثل همۀ همکارانش، عصبی بود یا وانمود می‏کرد عصبی است که فشار کار را روی من بیشتر کند. ولی من دستش را خوانده بودم و سعی می‏کردم با خونسردی دستوراتش را اجرا کنم.</p>
<p dir="rtl">گفت: حالا قهقهه بزن. بلند. من فقط نگاهش کردم. با لبهایم بازی کردم و گفتم نمی‏توانم. گفت: بخند! همین! یک صحنۀ خنده‏دار دیدی. حالا باید بخندی. سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‏توانم. گفتم از بچگی تا حالا هیچ‏وقت نخندیده‎ام. بعد برایش توضیح دادم که یک مشکلی در گیرنده‎های حسی صورتم و لب و دهانم وجود دارد که نمی‏توانم بخندم. و گفتم اگر بخواهد پروندۀ پزشکی‎ام را می‎تواند ببیند. اضافه کردم که لطفاً نقشی بدهید که خنده لازم نداشته باشد. با دو دست صورتش را پوشاند و از لای انگشتهایش خیلی کلافه نگاهم کرد. بعد گفت: لبخند چی؟ اون هم نه؟ این بار خجلت‏زده گفتم: نه متأسفانه. من اصلاً نمی‎تونم بخندم. واقعاً قصد آزارش را نداشتم. فقط نمی‏توانستم بخندم. هیچ‏وقت نتوانسته بودم.</p>
<p dir="rtl">منتظر بودم بگوید برو، یا با عصبانیت حرفهایی بارم کند، ولی هیچ نگفت. همان موقع در عقبی سالن باز شد و چند مرد پوتین به پا وارد شدند. «همه چی آرومه» با دست مرا روی صحنه نشانشان داد. آنها هم بالا آمدند مرا با خودشان ببرند. بی هیچ مقاومتی همراهشان رفتم. شوهرم هم همراهم آمد. او هم نمی‏توانست بخندد. ما را از سالن بیرون بردند و بعد وارد یک سالن روشن و بزرگ شدیم که پر از مردان و زنان سرمست و خندان بود.</p>
<p dir="rtl">ما که وارد شدیم، ساکت شدند. لیوان‎های مشروب به دست دوره‏مان کردند. گفتند: بخندید. یکصدا می‏گفتند: بخندید، بخندید، بخندید. و پا به زمین می کوبیدند و قهقهه سرمی‏دادند. ما فقط نگاهشان می‏کردیم. اگر دوران قدیم بود، همانجا بهشان حمله‏ور می‏شدیم. با شمشیر و خنجر. آن موقع مبارزه و کشتار مثل جادو بخشی از زندگی روزانه بود. اما حالا نمی‏شد. دلیل برای مبارزه نداشتیم. دلیل امروزی. چون ما اسلحه‏های مدرن داشتیم.</p>
<p dir="rtl">شروع کردیم به لخت شدن. هردو. حالا جمعیت داشتند به بدن‏های ما می‏خندیدند. با دست اندام‎های ما را به هم نشان می‏دادند و نعره سر می‏دادند. یکی دو نفرشان حتی جلو آمدند و با دست ما را لمس کردند و قهقهه زدند. حالا دلیل داشتیم. آنها به مرزهای خصوصی ما تعدی کرده بودند. اسلحه‎ها را برداشتیم و بی وقفه به طرفشان شلیک کردیم. چندتایی کشته شدند، چندتایی در رفتند و از همه مهم‏تر صدای خنده‏ها قطع شد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/394/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=394&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/09/22/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه 4</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/08/25/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-4/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/08/25/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-4/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Aug 2011 15:58:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=389</guid>
		<description><![CDATA[محبوبم سلام، همۀ حرفهایت درست. قبول دارم. ولی قبول کن که همه تنهاییم. همۀ ما تنهاییم. هرچه شلوغ‏تر می‎کنیم، تنهاتریم. هرچه شلوغ‎تر می‏شود اطرافمان، باز تنهاتریم. ماشین تنهایی باید کار کند. اگر نه که زنده نیستیم اصلاً. ماشین تنهایی یک ماشین غول‏آسا و نامرئی است با چرخ‏دنده‏هایی عظیم که می‎چرخد و کار می‏کند و حیات [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=389&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محبوبم سلام،<br />
همۀ حرفهایت درست. قبول دارم. ولی قبول کن که همه تنهاییم.</p>
<p>همۀ ما تنهاییم. هرچه شلوغ‏تر می‎کنیم، تنهاتریم. هرچه شلوغ‎تر می‏شود اطرافمان،  باز تنهاتریم. ماشین تنهایی باید کار کند. اگر نه که زنده نیستیم اصلاً. ماشین تنهایی یک ماشین غول‏آسا و نامرئی است با چرخ‏دنده‏هایی عظیم که می‎چرخد و کار می‏کند و حیات ما را به پیش می‏برد. ماشین تنهایی جایی است نزدیک قلب و شش‎ها. آه که می‏کشیم، نفسمان که گاهی حبس می‏شود از بی پناهی، مربوط به ساز و کار همین ماشین مهیب و هوشمند است.</p>
<p>در مهمانی‏های شلوغ، در خیابان، تاکسی، اتوبوس، در شلوغی و ازدحام، ماشین تنهایی روان و خوب کار می‏کند. کافی است درست موقعی که در اتوبوس وسط ازدحام مسافران در حال له شدنیم، درست موقعی که کفشمان زیر پای یکی لگد می‏شود، انتهای شال آن یکی روی شانۀ ماست و بوی عرق سمت راستی و بوی دهان سمت چپی زیر بینی‎مان در حرکت است، درست موقعی که گوشمان پر است از همهمۀ جمعیت اطراف، همان موقع لحظه‎ای چشممان را ببندیم تا خیال هجوم بیاورد و هیبت تنهایی را ببینیم که به چه ظرافتی در کار است تا احساس بی‏پناهی ما را به خوبی تأمین کند. حیات ما آدم‏ها به همین حس تنهایی است.</p>
<p>سوخت این ماشین «دیگر آدمها» هستند. اول خودشان، بعد خیالشان. آدم‎ها تمایلی ذاتی دارند به اینکه خیال را واقعیت و واقعیت را خیال بگیرند. برای همین است که  دوست پیدا می‏کنند، دوست می‏شوند، عشق می‏ورزند، خانواده می‏سازند و همۀ اینها سوخت ماشین تنهایی را تأمین می‏کند. ما آدم‎های دیگر را لازم داریم که  خیالشان را بدهیم به این ماشین  ببلعد که کار کند که بعد باز تنها شویم که باز آدم‏های دیگری را مصرف کنیم و این چرخه برقرار بماند. این چرخه به مصرف آدم‏های دیگر وابسته است. چرخۀ بقای انسان تنها.</p>
<p>اما بیا ما دیگر فریب نخوریم. خیال تنها نبودن را واقعی نگیریم.‎ همدیگر را مصرف نکنیم.<br />
&#8230;غرّش ماشین تنهایی اگر بگذارد. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/389/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=389&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/08/25/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سوگ مدام</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/08/19/%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/08/19/%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Aug 2011 20:03:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=384</guid>
		<description><![CDATA[از خاطرم دور نمی‎شود. خواهر مادرم بود و مـُرد. دهاتی بود. مردم دهات فقط خدا را داشتند و خدا خیلی ساده به همه‎شان پشت کرد. شراب و سیگار کمکی نمی‏کنند. همیشه جلوی چشمم است. تصویرش مبهم است. ولی لبهایش را خوب به یاددارم. شبیه لبهای مادرم بود. خیلی وقت پیش دیده بودمش. برایم آش دوغ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=384&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از خاطرم دور نمی‎شود. خواهر مادرم بود و مـُرد. دهاتی بود. مردم دهات فقط خدا را داشتند و خدا خیلی ساده به همه‎شان پشت کرد.<br />
شراب و سیگار کمکی نمی‏کنند. همیشه جلوی چشمم است. تصویرش مبهم است. ولی لبهایش را خوب به یاددارم. شبیه لبهای مادرم بود. خیلی وقت پیش دیده بودمش. برایم آش دوغ درست کرده بود. </p>
<p>در «دهلق» زندگی می‏کرد. سرزمین نفرین شده‏ای میان کوه‏های غرب. خانه‏های خاک گرفته و غمزده و باغهایی در اطراف که روز به روز خشک و حشک‏تر می‎شوند. با چشمه‏ای جوشان و پر صدا که اگر شهری‎ها پایشان به آنجا می‌رسید، در مدح طراوت و زیبایی‏اش شعرها می‏سرودند و داستان تکراری «خوش به حال اینها با این طبیعت فلان و بهمان» را تکرار می‎کردند.</p>
<p> دختران رخت‎های خانواده را سر این چشمۀ جوشان می‏شویند و گپ می‏زنند و از همان آب مشک‏هایشان را پر می‎کنند. چشمه‎ای که همۀ زندگیشان است و بعد زندگی‏شان را از آنها می‏گیرد&#8230;چشمه‏ای که سـُرب دارد و عناصر سنگین دیگر. چشمه‎ای که سرطان‏های گوارشی نصیب مردم می‏کند. </p>
<p>خاله‎ام هم جوان که بود، کنار همین چشمه رخت می‌شست. بعد دخترانی به دنیا آورد و وظیفۀ رخت‏شویی به آنها واگذار شد و پسرانی به دنیا آورد که برای کار یا به کورۀ آجرپزی ده بالا رفتند یا به شهر رفتند یا به جنگ. </p>
<p>سرطان گرفت و یک روز &#8211; همین چند وقت پیش – مـُرد. چند تا گوسفند هم داشت و شوهری که به زحمت راه می‏رفت. خاله‏ام وقتی از درد به خود می‌پیچید، به فکر چند گوسفندش بود که آن روز نتوانست به صحرا ببردشان و خدا آن بالا به خاله‏ام و گوسفندها نگاه می‏کرد. خدا همه رابه یک چشم می‏بیند. </p>
<p>باز می‎نوشم که به او فکر نکنم. که احساس گناه نکنم که نرفتم به مراسمش. که انگار نه انگار که خاله‏ام بود. که به اینترنت و مدرسه و درمانگاه و دانشگاه که نه، به دبیرستان فکر کنم. دختران «دهلق» هیچ وقت دبیرستان نداشته‏اند. پسرانش هم. اما پسران را به دهات مجاور می‏فرستند که دیپلم بگیرند. دختران باید رخت بشویند و بچه بزایند و باز هم رخت بشویند. بله سال هزار و سیصد و نود است و  ده ما اینطوری است و گاهی از خودم می‏پرسم پس چرا من کامپیوتر دارم؟ چرا کنار چشمه نیستم؟ چرا هیچ‏کس سراغ مرا نگرفت؟ چرا می‏گویم ده«ما»؟</p>
<p>هر کشوری چندین شهر و چندین ده دارد. دهلق هم یک ده است. در کوه‏های غرب. زبان مردم ده فارسی است با گویش فقر. دهلق توزیع عادلانۀ فقر است. برق دارد، مخابرات دارد و مسجد.</p>
<p>«دهلق» مسجد دارد و عاشورا و تعزیه. فقط از همین‎ها و شاید از معتادان ده و کلمات فارسی مردم و از عکس رهبر در مسجد، بشود فهمید که بخشی از «ایران» است. </p>
<p>یک جرعۀ دیگر می‎نوشم و برای خاله‎ام فاتحه می‎خوانم که خوشحالش کنم. دیگر لازم نیست درد بکشی و به گوسفندها و بچه‏هایت فکر کنی. </p>
<p>«می‏نوشم به سلامتی این خانۀ ویران و<br />
زندگی دردناک خویش،<br />
برای تنهایی من و تو، تو و او، ما، شما.<br />
و برای تو می‏نوشم –<br />
برای دروغی که لبانم به من بخشید،<br />
برای چشمان بی‏روح و سرد<br />
برای این که دنیا خشن و بی‏رحم است<br />
برای این که خدا نجاتمان نخواهد داد.»<br />
خاله جان!</p>
<p>شعر از آنا آخماتووا</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/384/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/384/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=384&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/08/19/%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه 3</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/06/10/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-3/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/06/10/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-3/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2011 15:37:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[زمانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=369</guid>
		<description><![CDATA[محبوبم سلام گفته بودی چرا مثل آدم نمی‌آیم بنشینم پای کامپیوتر تا با هم چت کنیم. نه دیگر نمی‎آیم. من چه حرفی دارم با تو پای چت؟ نه  قهر نیستم.  اگر می‎بینی نامه می‎نویسم، این نامه تکلیفش روشن است. قدمتی دارد به قدمت اختراع خط. وقتی داری نامه می‏نویسی، حرفهایت را جمع کرده‏ای و با [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=369&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محبوبم سلام</p>
<p>گفته بودی چرا مثل آدم نمی‌آیم بنشینم پای کامپیوتر تا با هم چت کنیم. نه دیگر نمی‎آیم. من چه حرفی دارم با تو پای چت؟ نه  قهر نیستم.  اگر می‎بینی نامه می‎نویسم، این نامه تکلیفش روشن است. قدمتی دارد به قدمت اختراع خط.</p>
<p>وقتی داری نامه می‏نویسی، حرفهایت را جمع کرده‏ای و با کمی صغری کبری چیدن همه را می‏گویی. انتظار هم نداری طرفت همان موقع عکس‎العملی نشان بدهد. می‏توانی فقط پیش بینی کنی یا پیش‏گویی. مثلا اینجای نامه حتما اخمش در هم می‎رود یا اینجا شاید گل از گلش بشکفد. با امنیت خاطر همۀ حرفهایت را می‎نویسی. اگر خواست نامه را مچاله می‏کند، پرت می‎کند یا از اینباکس دیلیت می‎کند و خلاص. اگر هم نه، او هم می‏نشیند، سر فرصت حرفهایش را می‏زند.</p>
<p>رودر رو حرف زدن هم که حسابش جداست. کلمه‏ها در هوا می‌پرند و به این ور و آن ور می‌خورند و این اصابتشان را حس می‏کنی، چون صدا دارند. درد دارند، تسکین دارند، همه چی.</p>
<p>اما چت واقعا چیست؟ کلمه‎ها در هوا نیستند. کلمه‏ها جلوی چشمت هستند. یعنی ز و ذ و ض و ظ را می‏بینی ولی صدای /z/ را نمی‏شنوی. باید منتظر بنشینی جواب حرفهایت با یک سری کلمات بی صدا به طرفت بیایند. بعد تو نه با گوش که با چشمهایت بخوانی‎شان، بعد توی سرت صدادارشان کنی، لحن و آهنگ و بالا پایین بهشان بدهی که این وسط کلی هم اشتباه می کنی. انگار که زیر آب داری حرف می زنی تکلیفت با خودت و با کلمات روشن نیست. .. البته روشن می‏شود. باید حداقل یک چند ده سالی بگذرد تا آدم‏ها تکلیفشان را با این تلگراف نوری روشن کنند. کدها را مشخص کنند. آن وقت من هم می‎نشینم با تو چت می‎کنم.</p>
<p>این علامت‏ها چیستند؟ نقطه و پرانتز و بقیه&#8230;واقعا آدمها چطور توانستند به این سطح از رابطه رضایت بدهند؟ انقدر لنگ رابطه بودند؟ یک جمله و چهارتا علامت بدون لحن و زیر و بمی؟ بدون هیجان و غم و بالا پایینی صدا؟ بدون صدای خنده و زهرخند و نیشخند و پق و پوف و هاه و آه و اوه و اینها؟ بدون صدای لرزش ناشی از بغض؟ هیچ هیچ؟ می‏شود گفت تو این حرفها را گفتی؟ نه! کجا گفتی؟ تو کی گفتی دوستم داری؟ تو فقط تایپ کردی. کجا گفتی دلت برایم تنگ شده؟ فقط تایپ کردی، حتما داشتی لیوان چایت را هم می‏زدی با یک دست و با دست  دیگر  تایپ کردی. من چه می‏دانم با تمنا تایپ کردی  یا با تمسخر یا با بی‎قیدی. توی نامه اگر باشد، از مقدمه و مؤخرۀ نامه‏ات می‎فهمم. چون نامه که می‎نویسی کار دیگری نمی‏کنی. نه مثل چت کردن که هم‎زمان اخبار را می‎خوانی، پای یک مطلبی نظر می‏نویسی، جواب تلفن را می‏دهی، با تن و بدن خودت ور می‏روی و همزمان می‎نویسی: آه عزیزم کاش اینجا بودی! کاش آنجا بودم که چه بشود؟</p>
<p>گاهی هم هم‏زمان تایپ می‏کنیم، سؤال و جوابمان قاطی می‏شود و من نمی‎فهمم از جواب دادن طفره رفته‏ای یا یادت رفت جواب اولی را بدهی یا اینترنت قطع شد و آن سؤال را ندیدی و عصبانی می‎شوم از دستت و هیچ نمی‏گویم. تو هم همینطور حتما.</p>
<p>اگر اینقدر آدمها درماندۀ رابطه نبودند، این روش تایپ کردن و اینتر زدن همان تلگراف می‎ماند. یعنی «فلانی بدو بیا پدرت مریض است. نقطه» یا «فلانی برنامه فلان کنسل شد، نیا. نقطه» نه اینکه ساعت‏ها بنشینند و معاشقه و دعوا و تهمت و دروغ و تمنا و زاری و گله و بوس و کنار را تایپ کنند و اینتر بزنند. نمی‏شود که! خراب می‏شویم.</p>
<p>می‎بوسمت</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/369/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=369&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/06/10/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان پس از مرگ ما</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/04/09/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/04/09/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Apr 2011 11:26:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=360</guid>
		<description><![CDATA[- ببین یه جملۀ خوب داری برای تسلیت؟ دیرم شده. باید برم زودتر اینو پست کنم - ما را شریک غم خود بدانید&#8230;  یا من را. - ای بابا&#8230;این که مال هزار سال پیشه&#8230;سخن تازه بگو - تسلیت دیگه جدید و قدیم نداره -  از دست تو&#8230;این همه درس ادبیات و شعر و معر خوندی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=360&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>-	ببین یه جملۀ خوب داری برای تسلیت؟ دیرم شده. باید برم زودتر اینو پست کنم</p>
<p>-	ما را شریک غم خود بدانید&#8230;  یا من را.</p>
<p>-	ای بابا&#8230;این که مال هزار سال پیشه&#8230;سخن تازه بگو</p>
<p>-	تسلیت دیگه جدید و قدیم نداره</p>
<p>-  از دست تو&#8230;این همه درس ادبیات و شعر و معر خوندی خیر سرت</p>
<p>-	من واقعا  نمی دونم چه جوری تسلیت می گن&#8230; روح پاک و معصومش شاد باد!&#8230; غم رفتنش بر دوش ما نیز سنگینی می کند.</p>
<p>- ببخشید تلفن&#8230;الان بر می گردم</p>
<p>-	باشه برو</p>
<p>-	خوب چی می گفتی؟ غم رفتنش سنگینی می کنه؟ بابا تو چه نویسنده‎ای هستی؟ گفتی جایزه  ادبی هم گرفتی؟ می دونستم تقلب کردن&#8230;داورها رو پول دادی نه؟</p>
<p>- 	(صورتک ریسه رفتن) من برای تبریک جایزه گرفتم آخه&#8230;برای قسمت تسلیت یکی دیگه جایزه گرفت.</p>
<p>- (صورتک خندۀ بلند)</p>
<p>-	خوب چه مدلی دوست دای باشه؟</p>
<p>-	شاعرانه&#8230; صمیمی &#8230; میخوام یه کم متفاوت باشه با مال بقیه فامیل</p>
<p>- 	من چه میدونم بقیه فامیل چه جوری تسلیت گفتند. ببین این چطوره؟  گاهی اوقات کلمات کافی نیستند&#8230;</p>
<p>-	آها آها بقیه‎شو بیا</p>
<p>-	تا سنگینی بار نبودنش را توصیف کنی</p>
<p>-	ای ول</p>
<p>-	جدی خوب بود؟</p>
<p>-	 آره عالی بود&#8230;. این هم خودم گفتم، ببین خوبه؟: &#8221; بعضی آدمها برای این دنیا بیش از اندازه پاک و خوبند&#8230; و او یکی از آنها بود&#8221;؟</p>
<p>-	این هم  خوبه دیگه &#8230; می تونی  هر دو رو با هم تلفیق کنی</p>
<p>-	آره هر دوش رو می نویسم&#8230;ببین به جای پاک چی بزارم بهتره؟  به نظرت اعصابشون خرد نمی شه اینو بخونن؟</p>
<p>-	نه چرا؟</p>
<p>-	همینجوری گفتم&#8230; نکنه زیادی غم انگیز باشه</p>
<p>-	آره خوب،  حتما گریه می کنن وقتی بخونن</p>
<p>-	ای بابا &#8230;مسخره کردی منو؟ &#8230;اصلا  دلداری توش نیست&#8230;یه چیز دیگه بگو</p>
<p>-	الان هر پیغامی بدی به هر حال اونها گریه می کنن&#8230; فرقی نمی کنه</p>
<p>-	آره خوب این هم هست</p>
<p>-	خوب می خواهی آخرش بگو: «توی این غم بزرگ تنها نیستید. ما هم نبودنش را باور نمی کنیم&#8230;» یا یه چیزی شبیه این</p>
<p>-	آهان&#8230;عالی شد</p>
<p>-	پس جایزه حقم بود؟</p>
<p>-	حالا&#8230; (صورتک خنده)&#8230;.خوب پس اینجوری شد: «گاهی اوقات بعضی آدمها برای این دنیا بیش از اندازه خوب و پاک هستند و او یکی از آنها  بود&#8230; کلمات کافی نیستند که سنگینی بار نبودنش را با آنها &#8230;</p>
<p>-	بتوان بیان کرد</p>
<p>-	آهان آره&#8230;بشود بیان کرد هم میشه &#8230;یه کم صمیمی تر از بتوان بیان کرده&#8230;خوب دستت درد نکنه من برم&#8230;خیلی دیرم شد.</p>
<p>-	قربانت&#8230; خداحافظ  ببین کی بود حالا این که مُرده؟</p>
<p>- دختر خاله ام&#8230; تصادف کرد مرد.</p>
<p>-	آها. خدا بیامرزدش. تسلیت می گم</p>
<p>- قربونت مرسی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/360/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/360/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=360&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/04/09/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فیلم آتشکار</title>
		<link>http://dyslalia.wordpress.com/2011/02/27/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d8%aa%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://dyslalia.wordpress.com/2011/02/27/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d8%aa%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 20:03:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dyslalia.wordpress.com/?p=353</guid>
		<description><![CDATA[تم فیلم «آتشکار» نه مردانگی است، نه وازکتومی است، نه مشکلات طبقه کارگر است و نه حتی سنت و مدرنیسم (آنطور که پرویز جاهد گفته است). داستان «آتشکار» روند به‎خودآگاهی رسیدن آدم است و این آدم یک کارگر (یک سرآتشکار کارخانه ذوب فلزات فولادشهر اصفهان) است. در این سالها سراغ ندارم فیلمی را که فراتر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=353&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تم فیلم «آتشکار» نه مردانگی است، نه وازکتومی است، نه مشکلات طبقه کارگر است و نه حتی سنت و مدرنیسم (<a href="http://jahed.malakut.ws/archives/2010/02/post_199.html">آنطور که پرویز جاهد گفته است</a>).</p>
<p>داستان «آتشکار» روند به‎خودآگاهی رسیدن آدم است و این آدم یک کارگر (یک سرآتشکار کارخانه ذوب فلزات فولادشهر اصفهان) است. در این سالها سراغ ندارم فیلمی را که فراتر از «نمایش معضلات اجتماعی» به سراغ این طبقه رفته باشد و فیلم از این لحاظ کار بزرگی کرده است.</p>
<p>فیلم این کار بزرگ را با بی‏ادعایی هوشمندانه‎ای هم انجام می‏دهد. روند «به خودآگاهی رسیدن» برای هر انسانی، فرایندی دردناک و عمیق است و خیلی از فیلمسازان و نویسندگان با شرح یک سفر، یک حادثه و&#8230; بارها به بیانش پرداخته‏اند. و حالا این روند را در یک فیلم ایرانی می‏بینیم. یک کمدی ایرانی. فیلم ادعا می‏کند که می‏خواهد ما را بخنداند. موقعیت‏های طنز در فیلمهای ایرانی عبارتند از: تقابل دهاتی با شرایط شهر، تقابل یک خارجی با موقعیت ایران، تقابل یک فقیر با موقعیت‏های آدم‏های پولدار و چاشنی اینها همه، شوخیهایی در چارچوب‏های تعریف شدۀ روابط جنسی و ازدواج. اما خبر خوب اینکه «آتشکار» تقریباً هیچکدام اینها نیست.</p>
<p>داستان فیلم، ماجرای تصمیم‏گیری برای عمل وازکتومی است. نه! منتظر شوخی‏های کلیشه‏ای مردانه نباشید (گرچه خالی از شوخی‏ها و سمبل‏سازیهای تصویری و کلامی نیست).</p>
<p> داستان از بهشت شروع می‏شود، از تولد چهارمین بچۀ سهراب که او هم مثل سه تای دیگر دختر است. به جهنم بی‏پسری و تقاضای زن سهراب برای جلوگیری از بچه‏دار شدن مجدد می‏رسد و بعد می‏رسیم به مهمترین قسمت که برزخ تصمیم‏گیری است. در جریان این تصمیم‏گیری است که دو غول بازدارنده، «پدر» و «نهاد مذهب» قد علم می‏کنند و سهراب، کارگر ساده و حتی ساده‏لوح را به پیچیدگی‎های دنیا پرتاب می‎کنند. حالا سهراب نه فقط به وازکتومی که به کلاف پیچیده‎ای از مفاهیم حق و وظیفه و انسانیت و مردی و پدری و حتی علم و پزشکی و &#8230; باید فکر کند. و مخاطب به دو معنای مردانگی فکر می‏کند.</p>
<p>موازی با ماجرای وازکتومی، فضای کارخانه، جهنم سوزان ذوب فلزات و روابط کارگران را هم دنبال می‌کنیم. سهراب، سرآتشکار نجیب و وظیفه‎شناس، در جریان تصمیمات غیرمنصفانۀ کارفرما و در دفاع از کارگران زیر دستش، باز هم مجبور است تصمیم‏گیری کند. مشکلات را با سادگی، با روحانی کارخانه در میان می‏گذارد و با او مشورت می‏کند، همانطور که پیش از آن، دربارۀ عمل وازکتومی هم با روحانی مشورت کرده بود و نقطۀ گره خوردن دو ماجرا همین‏جاست. تقریباً هیچ فیلمی را سراغ ندارم که در آن به این راحتی نقش نهاد مذهب را در حفاظت از نظم سرکوبگر نشان داده باشد. این گره‎خوردگی وازکتومی و اعتصاب کارگران و مخالفت‏های پدر با اولی، و روحانی با دومی، ایدۀ گرانبهای این فیلم است.</p>
<p>گفتمان فیلم آتشکار در فیلم‏های ایرانی تازه است و برای همین، فیلم یکه‏ای در ایران است (حالا گیریم در بعضی تصویرسازی‏ها ایده‏هایی از فیلمهای دیگر گرفته باشد)، اما خود گفتمان (یعنی مقابلۀ سخت و دردناک با مفهوم «پدر» و نهاد مذهب) جدا از سینمای ایران، گفتمان تازه‏ای نیست و هیچ بعید نیست (به خصوص با تغییرات سیاسی و اجتماعی اخیر) در سالهای آینده در داستانها و فیلمهای دیگر هم تکرار شود.</p>
<p>اگر محسن امیریوسفی اینجا را بخواند، خوشحال خواهم شد و برایش در آخر این یادداشت یک «دمت گرم» اضافه می‎کنم و متأسفم که این فیلم را سه سال پیش ندیدم و باز متأسفم که احتمالاً با مقادیری سانسور دیدمش.</p>
<p>پی‏نوشت: تصمیم‏گیریها دربارۀ عدم نمایش عمومی فیلم تا کنون و آزاد شدن فیلم، آن هم حالا، نشان می‎دهد که «آقایان» در مقابل این فیلم مقداری گیج شده‏اند و همین به نظرم تأیید این است که فیلم شبیه هیچ فیلم دیگری نیست و تصمیم‏گیری در مورد اعمال محدودیت و سانسور را مشکل کرده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/dyslalia.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/dyslalia.wordpress.com/353/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=dyslalia.wordpress.com&amp;blog=5318372&amp;post=353&amp;subd=dyslalia&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dyslalia.wordpress.com/2011/02/27/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d8%aa%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">سارا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
