مارس 23, 2009 با سارا
… یا h مثلاً؟ ح؟ ه؟ ها؟ ــه؟ ــها؟ من نقاشی بلد نیستم. این همه شکل و نقاشی! تازه میگویی این ح اساساً با آن بقیه فرق دارد؟ چه فرقی آخر؟ چه فرقی میکند حوا با هوا؟
مهم نیست به جان خودم. دیکته مهم نیست. بازیمان دادهاند عمری. سخت نگیر. حوا همان هواست. هوس نه ها! هوا را میگویم. که میرود تو و میآید بیرون. از دماغمان میآید بیرون. همان هوس را میگویم. هر کاری کنی از دماغت میآید بیرون.
دلم حواتو کرده. حوای من؟ مگر خودت حوا نداری بی ناموس؟ نه ندارم. هوا نیست اینجا. نفسم در نمیآید. هوای مرا داشته باش. حوایت را؟ باشه. نه، هوای خودت را؟ این همه هوا؟ این همه هوس؟ این همه نفس؟ این همه حال؟ این همه حوله؟ این همه هله هوله؟ این همه ناز و نیاز؟
همه از دماغمان بیرون میآید. مثل هوا. مثل حوا که بیرون آمد. با دحانت هم نفس بکشی فرقی ندارد. بو میدحیم. ما شاهکار خلقتیم، حمه
برچسبها: فارسی, ما و مردان, زبان
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
مارس 3, 2009 با سارا
- گفتی واژن
- نه به جان خودم. گفتم اینها یه مشت گلواژهان
- دروغ نگو . گفتی یه مشت واژن
- اصلاً من این کلمه رو بلد نیستم. همیشه فارسیشو میگم
- ک.س نگوها! داشتی با ممد حرف میزدی نگفتی سخنرانی دکتر حامدی واژننامه بود؟ بعد هم هرهر زدین زیر خنده؟
- اِ اِ … من نگفتم…ممد گفت. من خندیدم. ببخشید. از این به بعد قبل از خندیدن از تو اجازه می گیرم یه وقت جنسیتی نخندیده باشم…گیر میدیها الکی [ برای خودش چای میریزد]
- به هر حال چند دقیقه پیش گزارشهای مهتاب و مینا رو مسخره کردی… فقط چون زنن…گفتی یه مشت واژن میخوان نویسنده بشن
- من همچین چیزی نگفتم … الکی حرف نذار تو دهنم
- ببین دقیقاً اینو گفتی: [صدایش را کلفت میکند] اینها هنوز مونده چیزی از توشون دربیاد. فکر کردهان کشکه هه .. یه مشت واژن! حالا اگه اینها رو رفیقهای سبیل کلفتت نوشته بودند، به به و چه چهت هوا بود.
- من نگفتم واژن. گفتم اینها یه مشت گلواژهان. اگه حمید و محمود و احمد و ممد هم همچین آشغالایی نوشته بودن باز میگفتم یه مشت گلواژهان…گرچه به اونها هم هیچ وقت به به نمیگم. اگه بد باشه من تعارف ندارم با کسی. میخوام سر به تن هیچکدوم نباشه اصلاً. اما این رفقای جیگر تو چی فکر کردن واقعاً؟
- بیا دیدی؟
- عجب گیری کردیما…هرچی میخوای بگو…این نوشتهها به درد چاپ نمیخوره…واژه یا واژن چه فرقی میکنه؟ اگه خیلی مهمن برات، بشون بگو دوزار کتاب بخونن که حداقل اصول اولیۀ گزارشنویسی رو یاد بگیرن [از اتاق خارج میشود]
برچسبها: فارسی, ما و مردان, زبان
ارسال شده در Uncategorized | 12 Comments »
فوریه 23, 2009 با سارا
دیگر سعی کن جدی باشی و پاهایت را اینقدر تکان ندهی.
به محرم فکر کن و ظهر عاشورا
1500 سال را ول کن، 30 سال را بگو
بگو چرا سی سال گریه نکردی؟
دیگر جدی باش. خنده بس است عزیزم، آویزان بازی بس است، بچگانه حرف زدن بس است.
به میخچۀ پایت فکر کن و به برف فردا و به پیادهروهایی که میخواهی روی آنها لیز بخوری، به لگن خاصرهات فکر کن. لگن خاطره. لگن حافظه.
جدی باش
برچسبها: یادآوری
ارسال شده در Uncategorized | 10 Comments »
فوریه 13, 2009 با سارا
در زبان کرهای یک صدایی هست، که برای ما میشود چیزی بین ز و ج. یک چیزی شبیه ج ترکهای ایران (البته نمی دانم کدام لهجۀ ترکی). خلاصه اینکه این کرهایها خیلی زور میزنند تمایز دو صدای ز و ج را در فارسی بفهمند و در مرحلۀ بعد تلفظش هم بکنند. هر وقت این دو صدا را در کلمهای می بینند همان ج خودشان را میگویند و من اینطور میشنوم: جوجه، جنبور، رنگ جرد و… حالا فکر کنید این جمله را چونسان، شاگرد کرهایام چطور در کلاس خواند: “مادرم وقتی زنده بود، قصههای زیادی برایم تعریف میکرد.”
وقتی هم دیکته بگویم، به کلمات جدار و زدار که میرسم، کرهایها به صورت اتفاقی یکی از این دو حرف را انتخاب میکنند و مینویسند. یکیشان آدرسش را برایم نوشته بود: تهران، خیابان زنبازان و لازم نبود خیلی فکر کنم تا بفهمم منظورش جانبازان است. دلیل حذف الف را هم قبلاً گفته بودم. اما جالب بود که فقط این الف را حذف کرده بود، نه بقیه را.
پینوشت: به گمانم فاحشهها به خاطر تمام ظلمی که آدمهای اخلاقی و متمدن در طول تاریخ در حقشان کردند، حالا دارند در عصر جهانی شدن در فرایند زبانآموزی انتقامشان را میگیرند. در زبان هلندی هم دو کلمۀ اجاره (huur) و فاحشه (hoer) فقط در مصوت با هم تفاوت دارند و مصوت کلمۀ اجاره اصلاً در فارسی نیست. پدر بیچارۀ دوستم را مجسم کنید که دارد به زبان هلندی و با عصبانیت به کارمند هلندی بانک میگوید: من باید هر ماه کلی پول اجاره بدم!
برچسبها: کلاس فارسی, زبان
ارسال شده در Uncategorized | 13 Comments »
فوریه 8, 2009 با سارا
فریبرز عربنیا در فیلم “شوکران” یک جایی با ژست مدیر کارخانۀ ”ارزشی” وطندوست از بازار گله میکند و میگوید: ای بابا این کرهایها هم عجب دم درآوردند ها! تا دیروز زنهاشون میاومدند اینجا واسه کلفتی!
و من این فیلم را بدون توجه به دیالوگهایش سر کلاسی که دوتا دختر کرهای هم نشسته بودند، پخش کردم و وقتی این دیالوگ را گفت، رفتم ته کلاس قایم شدم. انگار نه انگار.
برچسبها: کلاس فارسی
ارسال شده در Uncategorized | 5 Comments »
ژانویه 27, 2009 با سارا
یک نوشتۀ قدیمی
(لطفاً خارجیهای ایرانیالاصل نخوانند.)
به راحتي میشود با همۀ حرفهاي كليشهاي مخالفت کرد. فقط به اين دليل كه كليشهاي، بيروح، تكراري و آزاردهنده هستند. در واقع هرچه را بگويند نقض ميكنند. پس كليشهاي بودن يك حرف دليل خوبي است كه بگوييم: نه، اينطور نيست. براي همين ديروز هرچه استاد ميگفت با صداي بلند مخالفت ميكردم. با صداي بلندي كه هيچكس نميشنيد. چون از ترس فقط تا گوش خودم بالا ميآمد.
استاد از هويت كوفتي ما ميگفت. ما؟ منظورم ما است ديگر! ما! همين ما…ـها. نميخواهم اسمش را ببرم. چون كليشه شده… خيله خوب باشد ميگويم. ايرانيها را ميگفت. بعد يكي از دانشجوها با او بحث كرد. دربارۀ پيش از… و پس از … گفت. (آره منظورم همان اسلام است). گفت كه بعضيها اين ور هويت را چسبيدهاند. بعضي هم آنور. بعضيها به تأثير … بر فرهنگ معاصر زيادي تأكيد ميكنند (غرب را ميگفت. اينقدر سؤال نكنيد.) و بعضيها ميگويند راه رستگاري چسبيدن به گذشتههاست. حالا بعضيها اين گذشتهها را …ـي (اسلام!) و بعضي …ـي (ايران. قرار شد ديگر خودتان حدس بزنيد. كليشهها را كه اينقدر نبايد قرقره كرد!) ميگيرند. نظر شما چيست؟
استاد اول سعي كرد از زير جواب دادن در برود. بعد نميدانم چطور شد كه گير داد به موهاي سيخسيخي پسرها و اينكه چرا پسرها ابرو برميدارند؟ پس هويت چه ميشود؟ و بعد نتيجه گرفت كه بيهويتي پدرتان را در ميآورد. ابروهايتان را بر نداريد.
خواستم داد بزنم احمق بيشعور خوب مدل مو و ابرو هم بخشي از هويت آدمهاست ديگر. يا حداقل نشاندهندة هويتشان است. اصلاً بيهويتي يعني چه؟ اما داد نزدم.
بعد خواستم با صدايي نهچندان پرخاشجويانه بگويم هويت متغير است استاد! فكر كنم شما منظورتان را درست نگفتهايد. آنچه به آن اعتراض داريد الگو است. خوب اعتراض داشته باشيد به جهنم. الگوي شما با الگوي دوستپسر من فرق ميكند. در واقع او اصلا الگو ندارد چون خيلي مغرور است و خودش را خيلي قبول دارد. او ميخواهد ابرويش را بردارد. اما الگوي ذهني شما يك مرد ابرو برنداشته است. (نكند مطمئن هستيد پيامبران و امامان هرگز ابرو برنميداشتهاند؟ يا كوروش كبير؟) اما حتي اينها را هم نگفتم چون نميدانستم او به چه الگويي فكر ميكند. ترسيدم.
يك زن پنجاه ساله را ميشناسم كه اهل ليختناشتاين است. يك كشور 30 هزار نفري. 9 زبان بلد است و حالا دارد فارسي ياد ميگيرد كه بشود 10تا. وقتي ميگويد «ما» منظورش فقط 30 هزار نفر است. حاضرم يكدفعه از 20 سالگي بپرم به پنجاه سالگي و 9 زبان بلد باشم و وقتي ميگویم «ما» مجبور نباشم 70 ميليون آدم را با خودم خركش كنم كه هر كدامشان پنجهزار سال سن دارند، با هويتي …ـي – …ـي. دوست داشتم اينها را در كلاس بگويم. اما نگفتم.
استاد باز هم حرف ميزد. خرجی برایش نداشت که. براي همين بي وقفه حرف ميزد. وراجي بخش اصلي هويتش بود. ميگفت در لندن نميگذارند هركس هرجور خانهاي با هرجور معماري كه دوست دارد بسازد. چون شهرداري نگران هويت شهر است. و با لحني شبيه لحن خدا در كتابهای مقدس گفت: معماري بخشي از هويت هر كشور است پس واي بر شهرداران! و به اهميت حفظ بناهاي تاريخي اشاره كرد و من تلاش كردم جلوي استفراغم را بگيرم با يك نفس عميق.
خواستم بگويم استاد جان دست از سر ما بردارید. خرِ ما ژنتیکی بی دم است. اما نگفتم. ترسيدم. ترس بخش اصلي هويت من است. ميترسم بگويم «ما».
پانوشت: تصميم دارم يك سفر به ليختناشتاين بروم. شايد آنجا ماندم. شايد هم به چين رفتم و آنجا ماندم. يا رومي روم يا زنگي زنگ. اما هيچجا نميروم. در همين …. ميمانم. بلاتكليفي هم دومين بخش هويت من است. نميگويم «ما». ميترسم.
برچسبها: یادآوری, ضد تحصیل
ارسال شده در Uncategorized | 9 Comments »
ژانویه 13, 2009 با سارا
فکر کنید یک مرد محجوب و متین مصری از خانم معلم کلاس فارسیاش بپرسد: ببخشید در تهران کجا میتوانم کاندوم بخرم؟ معلم فارسی مطمئن است یک اشتباهی شده. خونسردیاش را حفظ میکند و میپرسد: چی میخواهی بخری؟ دوباره تکرار میکند کاندوم میخواهم ولی نمیدانم از کجا باید پیدا کنم. خوب پس اشکال از گیرنده نبوده. اما کلیشهها میگویند مرد مسلمان عرب سنگین و متین میتواند این سؤال را از یک همجنسش بپرسد، نه از خانم معلمش. تازه اصلاً چرا بپرسد. خوب همۀ داروخانهها دارند دیگر. پس یک اشتباهی رخ داده. معلم تصمیم میگیرد با خونسردی به مرد بفهماند که منظورش را نفهمیده. این بار با اعتماد به نفس میپرسد: برای چی لازم داری؟ و مرد میگوید زنم میخواهد. خوب باز باید فکر کرد. این دقیقاً چه میخواهد؟ کاندوم برای زنش؟ آها یک تلاش دیگر: من درست نفهمیدم چی میخواهی. میشه شکلش رو روی تخته بکشی؟ مرد خوشحال میشود و ماژیک را میگیرد و نقاشیاش هم بد نیست. چیزی که میکشد خوشبختانه کاندوم نیست. بلکه یک ساقۀ گندم است و معلم نفس راحتی میکشد و خدا را شکر میکند که همکارانش آن اطراف نبودند.
خوب دیگر نمیگویم اسم غذایی که عربها با گندم درست میکنند چیست. چون آقای عرب با خوشحالی داشت دستور درست کردن این غذا را با کاندوم برای خانم معلم توضیح میداد.
این عکس هم بعداً یادم آمد.
بعدالتحریر (همان پینوشت شما): در پاسخ به سؤالهای بهار: گفتم که کلیشه. من هم اسیر کلیشهها هستم. قالب ذهنی این معلم میگوید عناصر ذکور ایرانی، ترک و عرب جز به قصد شوخی جنسیتی و آزار با یک زن غریبه دربارۀ کاندوم حرف نمیزنند و از همان اول که این آقای محترم و دوست داشتنی سؤالش را پرسید خانم معلم کاملاً مطمئن بود که یک اشتباه تلفظی رخ داده و سؤال پیچ کردنش هم در راستای کشف کلمۀ مورد نظر بوده، نه سؤال دربارۀ چرایی و چگونگی استفادۀ کاندوم.
برچسبها: کلاس فارسی, زبان
ارسال شده در Uncategorized | 22 Comments »
ژانویه 7, 2009 با سارا
بابا یعنی چه؟ یعنی پدر؟ والد؟ شوخی نمیکنم. سؤالم جدی است. این سؤال شاگردهای کلاس است.
اگر بگویم یه بابایی از این ورها رد شد، یعنی مطمئنم که او مرد بوده و مطئنم که پدر کسی بوده؟
وقتی من به کسی بگویم: نه بابا، یعنی او را به پدری خودم درآوردهام؟ یا او را مثل پدرم محترم میدارم؟ احمقانه است میدانم.
پس چی؟
آهان پس بابا یعنی هی، یارو، طرف، پسر، دختر، زن، مردی که دارم باهات حرف میزنم. یعنی “تو”. یعنی مخاطب. پس نه جنسیت دارد نه سن و سال میشناسد. شمار چی؟ وقتی میگویم بابا یکی به من کمک کنه، منظورم مشخصاً یکی است؟ بابا شمام منو گیر آوردینا! این چی؟ مخاطب جمع است؟
نع. این بابا اصلاً مخاطب هم نیست. یک صوت است. برای اعتراض: برو بابا دلت خوشه / بابا من نیستم/ بابا ولم کنید
برای تعجب: بابا تو دیگه کی هستی! / بابا بیخیال! / نه بابا!
برای دلداری: ای بابا! / بابا بی خیال!
برای جلب ترحم: - مگه چی شده؟ – هیچی بابا، حرفمون شده.
تازگی هم برای مسخره کردن: بابا مهندس! بابا هنرمند!
میشود حذفش کرد؟ یعنی همۀ این جملهها را بدون بابا هم میشود گفت؟ نع. نمیشود. ما حتی با بابا فکر میکنیم. یک بار موقع فکر کردن حواستان را جمع کلمههایتان بکنید. این بابا بدجوری همهمان را محاصره کرده.
برچسبها: فارسی, کلاس فارسی
ارسال شده در Uncategorized | 9 Comments »
ژانویه 3, 2009 با سارا
یک دختر 16 ساله ایرانی. درسخوان که نه خرخوان. نمرهها همه بیست و نوزده. آیندۀ تحصیلی و شغلی روشن. یکدفعه مادر و پدر تصمیم به مهاجرت گرفتند و برای آیندهای روشنتر و بهتر برای فرزندشان رفتند اروپا. دختر رفت اروپا و همچنان نقش دختر خوب و درسخوان را بیذرهای تردید ادامه داد. آنور البته به جای بیست، نمرۀ کامل ده است. پس همۀ نمرههایش ده بود و معلمها انگشت به دهان شدند. مادر و پدرش را احضار کردند که شما چه فشاری به این بیچاره وارد میکنید که همهاش نمرۀ کامل میگیرد؟ بابا دوتا نمرۀ بد هم داشته باشد طوری نیست. پدر و مادر هم با مظلومنمایی جواب دادند خودش این مدلی است به خدا. عاشق درس خوندنه. باشه حالا ما سعی میکنیم کاری کنیم که کمتر درس بخواند.

دختر 16 سالۀ ایرانی طبقه متوسط را ببینید که مظلومانه به پدر و مادرش نگاه میکند که دارند حرفهای “متفاوت” میزنند: درس نخوان!!! مگر همینها نبودند که تا 6 ماه پیش با افتخار نمرههای من را به فک و فامیل نشان میدادند و میگفتند فقط درس بخوان!
ماجرا ادامه دارد. معلمان مدرسه این بار دختر را احضار کردند که دخترجان تو چرا با پسرها نمیپری؟ مشکلی داری؟ دختر 16 ساله نمیداند چه بگوید. گوشهایش ایراد پیدا کرده انگار. ترجیح میدهد اول با پدر و مادرش مشورت کند بعد جواب معلمها را بدهد. در خانه با ترس و لرز به پدر و مادرش میگوید: معلمها میگن باید با پسرها بپرم. و منتظر عکسالعمل آنها میماند و با ناباوری میبیند آنها هم تأیید میکنند. مگر همینها نبودند که تا 6 ماه پیش …
الان دختر هیچ نمیکند. فقط نشسته و با خودش حرف میزند: “دختر خوب” یعنی دختری که فقط درس بخواند و به پسرها رو ندهد یا دختری که فقط درس نخواند و با پسرها دوست بشود؟
عکس از اینجا
برچسبها: ما و مردان, ایرانیهای اونور, ضد تحصیل
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
دسامبر 26, 2008 با سارا
برای هر کلمه یک یا چند “معنی” وجود دارد و یک یا چند ” کاربرد”. کلمات “هم معنی” لزوماً “هم کاربرد” نیستند. این را اگر زبان درس میدهید، حتماً به شاگردها بگویید. فرقی نمیکند چه زبانی. بعد هم بگویید معنی را یاد گرفتن از کاربرد را یاد گرفتن آسانتر است.
شاگرد ایرانی – آمریکایی داشت یک داستان عشقی تعریف میکرد، گفت: “… تا آن موقع با هم خوب بودند، اما هنوز عشقشان گود نشده بود …”
چه فرقی هست بین گود و عمیق؟ یا ژرف؟
فکر کنید مهندس به کارگرها بگوید: “نه کافی نیست، بیشتر خاکبرداری کنید، باید ژرفتر بشه”
برچسبها: کلاس فارسی
ارسال شده در Uncategorized | 11 Comments »