خط تولید

دسامبر 16, 2014

در سال 2010 شو لیجی (许立志)، جوان 20 سالۀ چینی از روستای خود ژیه‌یانگ Jieyang عازم شهر بزرگ «شن‌ژن» شد تا در کارخانۀ تولید تجهیزات الکترونیک فاکس‌کان در قسمت خط تولید کار کند.

شو لیجی شاعر بود. دو سال بعد، یعنی از سال 2012 شروع به همکاری با نشریۀ داخلی کارخانه فاکس‌کان کرد و   تا 2014 بیش از سی نوشته از نوشته‌های او شامل شعر، مقاله، مرور فیلم و تفسیر اخبار در این نشریه منتشر شد.

بیشتر اشعار اولیۀ شو لیجی توصیف زندگی در خط تولید کارخانه بود.

او که از روستا به یک شهر بزرگ مهاجرت کرده بود، شهر شن‌ژن را دوست داشت. نمی‏‌خواست مثل باقی کارگران مهاجر به روستا برگردد. اما کار در خط تولید کارخانه را نمی‎خواست. تلاش کرد کارهای خیابانی پیدا کند. اما نتوانست. بعد سعی کرد خودش را از بخش خط تولید نجات بدهد و در بخش پشتیبانی کارخانه کارکند. برای شغل کتابداری در کتابخانۀ کارخانه که مخصوص کارکنان بود، درخواست کار داد ولی استخدام نشد. کار در خط تولید تنها راه ماندن در شهر بود.

در فوریۀ 2014 شو کارش را در کارخانه رها کرد و به شهر دیگری رفت. اما آنجا هم نتوانست کار پیدا کند. شش ماه بعد دوباره به شن‌ژن برگشت. او عاشق کتابفروشی مرکزی شهر و کتابخانۀ شهر شده بود. اگر به روستای خود برمی‌گشت، فقط کتابفروشیهای کوچک محلی در دسترسش می‎بود. خودش گفته بود «اگر هم از اینترنت کتاب سفارش بدهی کتاب را به روستای دورافتاده نمی‎رسانند».

بعد از برگشت به شهر شن‌ژن،  برای استخدام در کتابفروشی بزرگ شهر اقدام کرد. ولی استخدام نشد.

29 سپتامبر، دو روز پیش از خودکشی، دوباره سر کار قبلی‌اش، یعنی کارگری در یکی از کارگاه‌های کارخانۀ فاکس‌کان برگشت. همان شب به دوستش گفته بود که یک نفر برایش شغل دیگری پیدا کرده و به زودی فاکس‌کان را ترک خواهد کرد.

ولی خبری از شغل دیگر و زندگی دیگر نبود. اول اکتبر امسال، شو، کارگر 24 ساله مثل ده‎ها کارگر مهاجر دیگر از ساختمان خوابگاه کارگران پایین پرید.

آمار کارگران مهاجری که خود را از طبقات خوابگاه کارگران مهاجر فاکس‌کان به پایین پرتاب می‏‌کنند در سال‎های اخیر کمتر شده، می‌گویند چون نردۀ محافظ جلوی پنجره‎ها نصب شده است.

ترجمۀ پنج شعر از اشعار شو لیجی را در ادامه بخوانید.

آخرین گورستان

حتی  این دستگاه‌ هم چرت می‌زند

کارگاه‌های مهروموم شده، مشتی آهن فرتوت در خود انبار کرده‌اند

دستمزدها پنهان شده پشت پرده‌ها

مثل عشقی که کارگران جوان ته قلبشان مدفون کرده‌اند

هیجان، بی هیچ فرصتی برای ابراز، خاک می‌شود و فرومی‌ریزد

درون آنها از آهن است

پر از لایۀ اسید قوی، اسید سولفوریک، اسید نیتریک،

صنعت، اشک‎ آنها را  به اسارت گرفته، پیش از آنکه فرصتی برای فرو افتادن داشته باشد

زمان می گذرد و سر آنان در تیرگی گم می‌شود

محصول، عمر آنها را کم می‎کند، درد شب و روز در کار است

حواس‎پرتی پیش از موعد در کمین است

کار با گیره پوست دست‌ها را می‌کَند

و  دست روی گیره، با لایه‎ای از آلومینیوم روکش می‎شود

بعضی‌ هنوز تاب می‌آورند، اما باقی گرفتار مرض شده‎اند

و من نگهبانی می‏‌دهم و میان آنها چرت می‎زنم

در آخرین گورستان جوانی‌مان نگهبانی می‏‌دهم./                21 دسامبر 2011

——————–

پیشگویی

سن وسال‌دارهای دهات می‌گویند

من شبیه پدربزرگم هستم، وقتی جوان بود

خیلی جدی نمی‎گرفتم

اما آنقدر این‎ور و آن‎ور می‎شنوم

که به راستی باورم شده

که  من و پدربزرگ

حالت صورتمان شبیه هم است

خوی و مزاجمان، تفریحمان  مثل هم است

تو گویی اصلا دوقلو هستیم

به پدربزرگم می‎گفتند «بامبو»

و مرا «چوب رختی» صدا می‎کنند

او اغلب آدم توداری بوده

من اغلب رام و بی سرو صدا هستم

پدربزرگ دوست داشت چیستان حل کند

من دوست دارم پیشگویی کنم

پاییز 1943 شیاطین ژاپنی حمله کردند

و پدربزرگم را زنده زنده سوزاندند

وقتی 23 ساله بود

امسال من هم 23 ساله می‌شوم./                               18 ژوئن 2013

————————

 

اتاق اجاره‎ای

ده متر مربع  جا

تنگ و نمور، بی هیچ نوری در طول سال

اینجا غذا می‎خورم، می‎خوابم، می‎رینم و فکر می‎کنم

اینجا سرفه می‎کنم، سردرد می‎گیرم، بزرگ می‎شوم، مریض می‎شوم اما با این‎حال نمی‎میرم

همچنان زیر این نور گرفتۀ زرد، خیره می‎شوم، عین احمق‎ها با خودم می‎خندم

عقب و جلو قدم می‎زنم، زیرلب آواز می‏‌خوانم، کتاب می‏‌خوانم، شعر می‎نویسم

هر بار که پنجره یا در نرده‎ای را باز می‎کنم

همچون مرده‎ای هستم

که آرام سرپوش تابوت خود را کنار می‏‌زند./                        2 دسامبر 2013

——————–

 

یک ماه بلعیدم از جنس آهن

یک ماه بلعیدم، یک ماه آهنی

به آن میخ می‎گویند

این پسماند صنعتی را بلعیدم، این مدارک بیکاری را خوردم

جوانان خمیده پشت دستگاه‎ها پیش از موعد می‎میرند

من فقر و فشار را بلعیدم

پل‎های عابر پیاده را بلعیدم، زندگی زنگار گرفته را

بیش از این نمی‎توانم ببلعم

هرچه تا به حال بلعیده‎ام، حالا از گلویم فواره می‎زند

پخش می‎شود روی سرزمین اجدادی‌ام

در یک شعر نفرت‌آور./                                                    19 دسامبر 2013

——————————–

 

یک پیچ به زمین افتاد

یک پیچ به زمین افتاد

در این شب تاریک در ساعات اضافه کاری

عمودی فرو افتاد و تقۀ ظریفی کرد

کسی متوجهش نخواهد شد

درست مثل دفعۀ پیش

در شبی مثل امشب

که یکی از بالا پایین پرید./                                                    9 ژانویه 2014

ترجمه از libcom.org

حکایت این روزها

ژوئیه 18, 2014

همایون مجیدی

 

1

بخت‌یارم که مرده به دنیا آمدم

وگرنه زنده از دنیا می‌رفتم

و یک تسلی دیگر این که دیوانه زاده شده‌ام

پس شاید عاقل بمیرم!

 

2

عشق  به سادگی نمی کشدت

زجر کشت می‌کند

اما مثل این که این هم  از  سرطان مغز استخوان  بهتر است!

 

3

تروا ویران‌تر شد یا  استالینگراد یا دمشق ؟

سائلی گفت:  فرزندم چند اسکناس به من بده ـ پول خرد به دردم نمی خورد ـ! مگر فرقی هم می کند؟

 

4

نان به این که کی می‌خوردش اهمیتی نمی‌دهد

خورده می‌شود!

 

5

نمایش مزخرف است

خدا هرچه در چنته داشته ریخته بیرون

ولی بیمزه و مزخرف است نمایش…

 

6

شیطان دیروز به من گفت: می‌خواهم خودم را بازخرید کنم

کرایه خانه‌ام کمرم را شکسته!

دخترم جهیزیه می‌خواهد… .

 

7

زندگی هولوکاست است ، نه کم ، نه زیاد!

 

8

مرگ دروغگو شده ، شش بار خودت را می‌کشی و باز زنده‌ای!

 

9

بعضی‌ها دوست دارند سکه یا تمبر جمع کنند بعضی‌ها هم جمجمه؛ چه می‌شود کرد؟

 

10

آدمی سالخورده است چه یک سالش باشد چه صد سال؛ مرگ هم که خبر نمی‌کند!

 

11

وقتی زلزله بیاید یا سونامی ممکن است بمیری یا زنده بمانی…فرقش را من که نمی‌فهمم!

 

12

یکی یک فیل پیدا می‌کند که نمی‎داند با آن چه کار کند یکی کودکی گم می‌کند که نمی‌داند بی آن چه کار کند!

 

13

فاحشه بودن جرم نیست ؛ سرنوشت است!

 

14

بی‌خوابی ِ غیر اجباری بدترین مجازات است!

 

15

شکنجه سکه‌ی رایج سیاست است؛ بیشتر، سرمایه ی آن است!

 

16

زندگی خوابی ست که کسی تعبیرش را نمی‌داند؛ مرگ خوابی که کسی تعریفش هم نمی‌کند!

 

17

چه می‌شد اگر یهوه لال بود و دنیایی وجود نداشت؟ به خدا میمون‌ها هم راحت‌تر بودند!

 

18

همه‌ی شاهکارهای مجسمه سازی را خرد کنید یا ذوب کنید یا… آب از آب تکان نمی‌خورد…آدمها دارند خرد می‌شوند، تکه تکه می‌شوند، شکنجه می‌شوند پس ماتم موزه‌ها را نگیرید دوستان خردمند من!

 

19

خوب که فکر کنید سلاح کشتار جمعی چندان بدتر از سلاح کشتار فردی نیست!

 

20

با همه‌ی افسانه ها و روایات معتبر و غیر معتبر من فکر نمی‌کنم سلیمان مور را زیاد هم جدی می‌گرفت!

 

 

یک گزارش

مارس 2, 2014

سرانجام پس از آنکه نیمی از جمعیت کرۀ زمین بر اثر گرسنگی تلف شدند، جا باز شد و دانشمندان با فراغ بال و بودجۀ کافی به تحقیقات خود در زمینۀ جلوگیری از تولید مثل از سویی و افزایش طول عمر انسان‏های ساکن بر روی کرۀ زمین از سوی دیگر پرداختند. سه چهارم بودجۀ مملکتی در همۀ نقاط دنیا به تحقیقات دانشمندان اختصاص یافت. تکنولوژی به سرعتی باورنکردنی پیشرفت کرد، به طوری که مرگ ناشی از بیماری یا تصادفات به افسانه‌ای بدل شد. در مرحلۀ بعد به تکنولوژی احیای پس از مرگ دست یافتند و در سه فاز عملیاتی، ابتدا مردگان یک روزه، سپس مردگان یک ماهه و سرانجام مردگانی با گذشت شش ماه از مرگشان را می‌‏توانستند به زندگی برگردانند. البته هر فردی باید برگۀ امضا شدۀ اجازۀ بازگرداندن به حیات را در کنار اوراق هویت همراه خود می‎داشت.  براساس منشور اخلاق پزشکی هیچ کس را بدون رضایت شخصی حق نداشتند به زندگی برگردانند. در این میان رسانه‏‌ها هم به تشویق مردم برای رضایت به جاودانگی پرداختند و در نتیجۀ این تلاشها تمایل به خداحافظی با حیات بر روی کرۀ زمین- آن هم زمینی  جاباز و گرم و دوست داشتنی – تمایلی ارتجاعی و احمقانه تلقی می‌شد.
تنها آمار مرگ و میر که رقمی ثابت داشت، و دانشمندان را متعجب کرده بود، مرگ ناشی از غصۀ خیانت معشوق یا به اصطلاح پزشکی «دق» بود.  تقریباً تمام تلاشهای پزشکان برای بازگرداندن  قربانیان این گروه به حیات با شکست مواجه می شد.

روزی که دکتر بالتازار اهل کشور چک سرانجام به داروی درمان این غصه دست یافت، با خوشحالی از پله‌‏های آزمایشگاه پایین آمد تا نتیجۀ آزمایشش بر روی موشهای خیانت دیده را به اطلاع همکارانش برساند که سه پله مانده به آخر، زمین خورد و با ضربۀ مغزی مرد.

دکتر بالتازار را با تکنولوژیهای دیگر احیا به زندگی بازگرداندند، اما روز اولی که به زندگی بازگشت به او خبر دادند معشوقش از غیبت یک روزۀ او در دنیا استفاده کرده و رهایش کرده است و اکنون با دکتر جکیل است. بالتازار از غصه جان داد و راز درمان قطعی غصۀ عاشقانه را با خود به گور برد.

هرساله صدها هزار نفر در سراسر دنیا بر اثر این  عارضه  جان خود را از دست می‎دهند.

شاعر و پاییز

اکتبر 13, 2013

                                                  چند شعر پراکنده از همایون مجیدی

غزل عتیق کوچک

پاییزِ مرموز ِآتش‌خو با شراب نو

 و باران های آشفته اش باز می گردد ـ

   عادت زیبای زیستن در اینجا و اکنون ـ

پس تو هم بگشا بند قبا

که برهنه کنیم تنهایی مان را!

شهوت مرگ

به من بگویید ای دختران  پاییز

کی برخاک من پایکوبی می کنید؟

خنده های ارغوانی تان را دوست دارم

وسرخوشی و رها بودنتان را…

به من بگویید ای دختران  پاییز

کی برخاک من پایکوبی می کنید؟

                                                                                                                                      «ازگفت خورشید»/ 2013

 

قصیده ی پاییزِ ویران

پاییز ویران می نشیند بر دست هایم

چون بیدی بزرگ واخرایی

مرگ در شاخ شکار خود می دمد

 و ارواح مردگان را فراهم می آورد

که با چنگ  و نای می آیند از میان مه

و آتش ها بر واژه هایم فرود می آیند

تو کیستی ای  دیو زرین مو؟

نام ات را از که بپرسم؟

آفتاب را بیدار می کند

صدای بربط و بانگ نای

می نوشم پاییز ویران همچنان نشسته بر دست هایم

چون بیدی بزرگ و اخرایی …

می نوشم تمام روز با این دیو زرین مو

که نامش را نمی دانم؛

می نوشم سراسر روز با آفتاب

و آن چیزها که   پاییز را ویران کردند

و ویران می کنند مرا

هم  تو را هم  ویران  خواهند کرد… .

 

تمام شدم : ناتمامم!

                                                                                                                                         «پژواکهای انزوا»/2011

رؤیای پاییزی( شب تا سحر )

 

 بر نعش ماه یکی گربه نشسته خواب می بیندم.

جمجمه ام را خزه پوشانده ، خزه این زمرد زنده بر جمجمه ام روییده چونان که بر سنگی بر کرانه ی مرداب الکل… ویلون کوری تا صبح می نالد.

جسد بیگانه ای زیبا ،  ای دیو عاشق ، آنجا میان انبوه سبز تند سرخس ها آرام آرام متلاشی می شود

وتو خواهی گریست …سراسر شب…سراسر عمر…

 افیون شب  چون آینه ای مرگ و آتش جنون را باز می تابد.

مست ِالکل سکوت در تنهایی  زمان های موهوم

 عقرب  تمنا می خزد برابریشم برهنگی مرگ.

 سرانجام اژدهای خورشید عطر سپیده دمان را در عوالم انزوا دم می زند.

 …

 

بگذار بخوابیم دکتر فروید

 ـ شاید نمی دانی جنگ جهانی در راه است   ـ

من رؤیاهایی دارم که تعبیرشان  همیشه جنگ جهانی ست ـ

زمان تمام شده

مسیان کوارتت برای پایان زمان را در اردوگاه مرگ  خواهد نوشت

 زمان تمام شده

…  بهتر است بخوابیم دکتر فروید

هم من ، هم تو

و خواب هم نبینیم

نه من نه تو  خواب نبینیم

           زمان تمام شده… .

کسی گم شده است… همواره کسی گم شده است…

همواره چیزی از دست رفته است؛

جهان هیچ وقت کامل نیست… .

                                                                                                                              «پژواکهای انزوا»/ 2011

 

غزل کوچک 

 بر برهنگی پاییز جامه ای مپوشان!

بر دلدادگی گشوده باش

مرگ را بپذیر!

 

 ندبه 

شهر سیاه و مسموم است

پاییز انگار لاشه ایست که بوگرفته…

گربه ها به سایه می مانند

آدمیان به ارواح

بچه ها آرام و بی هیاهو می میرند

و گورستان انگار تصویر شهر است

در آینه ای جادو…!

                                                                                                                              «اوراق فراموشی »/ 2013

دریکی از باغ های پاییزبود

نخستین  دیدار در یکی از باغ های پاییز بود…

ـ عشق همان مرگ بود،

 اما ما نمی دانستیم  و نمی دانستند سایه ها ـ

فرشتگان همه مرده بودند  ـ

و لاشه های فلزین شان می پوسید ـ

 نزدیک برکه ای از وهم

من نوشیدم الکل مالیخولیا را

و تو…چهره ات در آینه ها گم شد

درآینه های تو در توی زمان

ـ و عشق همان مرگ بود ،

 اما ما نمی دانستیم  و نمی دانستند سایه ها ـ

نخستین دیدار در یکی از باغ های پاییز بود… .

واپسین دیدار؟

                                                               «اوراق فراموشی»/ 2013

 

خاکستر پاییز

باز خاکستر پاییز باز

و نورهای طلایی که ما را ویران می کنند

و رؤیاهای کهنه ای چون زخم های سفلیس

و زمان های آشفته ای

 که ما در دالان های تو در تویشان گم می شویم

باز مرگ و چشمه های پنهانش

که آبشان را چون شراب می نوشیم

و آتشی مرده از میل های تباه

و تنهایی با تریاک هایش

بازخاکسترپاییز باز

«خاکسترها و طلسم ها»/2010

انتخاب طبیعی

ژوئن 5, 2012

آدم‎ها چه واقعی باشند، چه شخصیت داستانی، به هر حال گیر می‌افتند در محدودیت‌های حیات؛ یا در زنجیرۀ تکامل. تکامل شخصی و تکامل محیطی. بخت با بعضی‌شان یار می‌شود، با بعضی نه. بخت یعنی استعداد و ثروت.

آدم‎ها چه واقعی باشند، چه شخصیت داستانی، یا مرد هستند یا نیستند. یا اگر هستند، تنها منحرفانی هستند از مسیر مردی. انحراف آدم را اول منحرف می‌کند، بعد منحرف‎تر. اگر دست و پای زیادی بزند که بگوید منحرف نیست، یا اگر باج بدهد، مرد می‎شود یا هیولا.

هیولاها برای بقا همدیگر را می‎خورند.

ویرجینیا وولف به سمت دریاچه که می‎رفت، شاید شادمان بود که از تحمل بار انحراف راحت می‎شود.

فروغ در ماشینی که می‎برد اورا به درختی بکوباند، به انحراف فکر می‌کرد و به استعداد و ذکاوت و درایت و حساسیت. به اینکه این قابلیت‎ها باید متوازن باشند که دوام بیاوری.

آنا کارنینا در ایستگاه قطار به انحراف فکر می‌کرد و به ضعف قوای دماغی‌اش در تاب آوردن این انحراف.

ما پیش از آنکه هوموساپین باشیم، از گونۀ مرد هستیم. زن و مرد البته برابرند. زن بودن همان مرد بودن است. آنکه مرد نیست، نیست. یا اگر هست موجود منحرف انسانی است. هیولایی است متنفر از همه و بیش از آن متنفر از خود. خودی که خودش را به زور تشخیص می‎دهد. بخش بزرگی از زندگی انسان به سرنوشت است، و بخش دیگری به اختیارات و انتخاب‎های انسان. آنان که مرد نیستند، دو اختیار دارند. یا برگردند و مرد باشند یا نباشند. عشق، هنر، فلسفه و سیاست مأمن انحرافند. با چهره‌ای فریبنده آنانی را که مرد نیستند به خود فرا می‌خوانند. اما هرجا بروی آسمان همین رنگ است.

دایناسور مؤنث تا بیاید تکامل داروین را درک کند، منقرض شده. راهی به تکامل برای عظیم الجثه‎ها نیست.

«فروغ شاعر نبود. وقت نداشت شاعر شود. فروغ بی‎سواد بود، فقط احساس داشت». هیولای احساس. ماشینی که او را به درخت کوباند، مأمور تکامل داروین بود. آرسنیک و قطار و دریاچه و قرص برنج هم مأموران انتخاب طبیعی اند.

یادداشت روز: غذای حاجت

مه 22, 2012

وقت‎هایی هست که دنیای پیرامون و همۀ اشیا و جانداران کیفیتی تازه به خود می‌گیرند. مثلاً وقتی ناگهان در خیابان به دل‌پیچه‌ای مرموز دچار شوی. دل‌پیچه‌ای که اول منقطع است ولی به تدریج ممتد می‎شود و محتویات انسانی‌ات را طی می‌کند و عرقی سرد به پیشانی‌ات می‌نشاند. میان این پارک درندشت به جستجوی بی‎حاصلی برای یافتن دستشویی قدم برمی‌دارم. زنان و بچه‎ها و درختان و مردان به سرعت از کنارم می‌گذرند، چرا که من به سرعت پشت سر می‌گذارمشان. همه چیز مرموزانه متفاوت است. اولی‌اش خودم که تا ساعتی پیش در نقش تکه چوبی کنار خیابان وجودم را از یاد برده بودم و فقط نظاره می‌کردم. تنها گاهی پنجۀ پایم را در تنگی کفش حس می‎کردم. همین.

اما حالا تمام تنم به پیچش ماری در روده‌هایم تبدیل شده. دل‌پیچه چون طوفان نوح که تنور پیرزن را درنوردید، و دست آخر نابودش کرد، کمر به نابودی وجود ناوجود من بسته است. مردمان به چشم‎های آشفتۀ من می‎نگرند. من اینجا در این پارک چه می‎کنم؟ در این شهر، در این قاره و در این کهکشان؟ در این جریان طولانی و پر عقبه‎ای که حیات نام دارد؟ دل‌پیچه می‏خواهد اینها را از یاد ببرم. می‎خواهد من اکنون تنها به روده‎هایم و به توالتی محتمل در مسیرم مشغول شوم. توالتی که مرا نجات دهد از درد پیچش. ولی من فریب نمی‎خورم. باید بدانم چرا بدون دل‎پیچه مفهوم شتاب اینقدر غریب است. چرا هیچ‎گاه نمی‎روم، برنمی‎گردم و تنها ایستاده‌ام به تماشای ابدیت. وضعیت من چیست؟ اینکه هدفی پیش رویم بدارم، و بی‎تردید و ثابت‌قدم جستجویش کنم؟ چرا این حس اینقدر مرا منقلب کرده است؟ چرا نیمه مجنونم؟ غایت جنون می‎توانست نجاتم دهد ولی حتی با این فشار دردناک روده‎ای باز هم متمدنم و منافذ بدنم را کنترل می‏کنم.

این زن چرا اینطور نگاهم کرد؟ روده‌ها آرام بگیرید. برای لحظه‎ای فقط. بگذارید برگردم و زن را بنگرم. بگذارید نگاهش را تحلیل کنم. شغل من این است.

کار، شغل، جاب، پروفشن، حرفه و پیشۀ من این است. رده، راسته، گروه، سلسله، شاخه و تیرۀ من این است: نگرندگان. مثل میکروبیولوژیستی که با دقت به رفتار موجودات ریزی نگاه می‎کند و هرچه می‎نگرد بیشتر به پوچی رفتارها پی می‌برد.

اما حالا هدفی چون طوفان حرفه‌ام را دستخوش ویرانی قرار داده و تلاش برای یافتن توالت و رهایی از پیچش نفس‌گیر روده‌ها رنگم را زرد و چشمانم را کبود کرده است.

حالا چطور نق‎زدن‌های کودکان و فریادهای خشمگین بزرگان را با دقت تحلیل کنم؟ چطور به آدامس‎ها و ته سیگارهای روی سنگفرش با دقت بنگرم؟ چطور به بدن‎ها خیره شوم وقتی  ندای دردناک امعا و احشایم را می‎شنوم؟ چطور حقیقت انسانی دستفروشان را کشف کنم؟ و چگونه نعره‎های مردان مست را به دقت بشنوم؟ آرایش زنان زیبا را چطور تفسیر کنم؟ و به فریب روزمرگی چگونه بیندیشم؟ من به موجی دردناک در روده‌هایم تقلیل یافته‌ام.

شرمنده از وجود و خجلت‎زده از حیات از دستشویی پارک بیرون می‎آیم. این‎بار مشاهده نمی‎کنم. می‎گذارم مشاهده‎ام کنند و با دست مرا نشان دهند و بگویند: روده‎های خالی را ببینید! روده‎های خالی سرافکنده به شهر جاری می‎شوند.

حقایقی دربارۀ افسردگی

ژانویه 9, 2012

• افسردگی به خلاف عنوان فارسی‎اش که پژمردگی، خمودگی و غم را تداعی می‏ کند، موجودی وحشی، تهاجمی و فعال است. افسردگی به هیچ وجه ملایم نیست. درست مثل حمله‎های صرع به ناگاه در ساعاتی از شبانه ‏روز خفتت می‎کند، فشارت می ‏دهد و مستأصل و دردمند رهایت می ‏کند. چند ساعت طول می‏کشد تا کمی التیام پیدا کنی. گاهی تابش مستقیم خورشید و خوب بودن هوا این گمان را پدید می ‏آورد که برای همیشه از شر این دیو بی‏رحم رهایی یافته‏ ای. اما به ناگاه در حالی که خیلی ساده در خیابان قدم می‌زنی، یکی از پشت گردن و گلویت را می ‏فشارت، بدنت را مچاله می ‏کند و بی اعتنا به نگاه دردمندت به اطراف، تلاش برای ویرانی تو را ادامه می ‏دهد. خودش است. خوب می‌شناسی ‏اش. بی‌صدا قربانیان را خفه می‎کند.
ولی خوشبختانه داروهای ضد افسردگی بر بیشتر افراد اثربخش است. گرچه تشخیص درست نوع دارو و داشتن پزشک هوشمند موهبتی است که بسیاری از بیماران از آن محرومند.
فاصلۀ این حمله‏ ها مرتب کم و کمتر می‎شود تا جایی که هر روز همچون سرباز از نبرد برگشته، خسته و کوبیده‏ ای. و این جنگی که نمود بیرونی ندارد، تنها دیگران را شگفت ‏زده می‏ کند. اوایل سعی می‏کنی مخفی کنی این جبهۀ مرگبار درون را. چو هنوز به جنون نرسیده‏ ای و هنوز ارزش «رفتار طبیعی» را می‎دانی. پس معاشرت طبیعی با افراد را با اندکی زور و زحمت ادامه می‎دهی. حتی لبخند می‏ زنی. اما زمانی که دیگر تلاشی در فیلم بازی کردن برای اطرافیان نمی کنی، آن زمان زمان پیروزی «دیو» است و تو «دیوانه» شده ‏ای.
• به خلاف آنچه بسیاری به آن باور دارند، هوشمند بودن و دانستگی بیشتر، دلیلی به ابتلا به افسردگی نیست. اتفاقاً افراد تیزهوش این شانس را دارند که بتوانند خود را به نحوی از مهلکه برهانند، راههای میان‏بر و فرعی را کشف کنند و زنده بمانند. شروع افسردگی (و نه تداومش) بیش از آنکه به حوزۀ توانایی‏های ذهنی ربط داشته باشد، به حوزۀ عمل مربوط است. بنابراین افرادی با هوش پایین و متوسط هم وقتی شاهد ناتوانی‏های عملی خود باشند، در خطر ابتلا هستند. صد البته ندانستن و پاسخ مسائل را نیافتن، خود دلیل دیگری است بر وقوع این بیماری. چرا که حس درماندگی و گیر افتادن در دنیایی پیچیده‏ – پیچیده ‏تر از توانایی‏هایی فکری آدم- خود عامل مضاعفی بر خمودگی و تسلیم است که این پلۀ اول غلتیدن در دام این دیو است.

• افسردگی به جز درد، هزینه هم دارد.
بیکاری و بی‏ پولی پیامدهای دردناک افسردگی ‏اند.

• غروب خورشید دلهره‎آور و ترسناک است.
• حواس‎پرتی، گم کردن اشیا، فراموش کردن افراد و مکان‎ها از اولین نشانه‎های فاز خطرناک افسردگی است. از آن بدتر از دست رفتن زمان است. روزهای هفته، ماه و سال بی معنا می‎شوند. بنابراین زندگی روزمره هم بی‎معنا می‏ شود و زندگی به سمت گونۀ حیوان-گیاه می‏رود.

• رابطۀ افسردگی و موزیک رابطۀ خطرناکی است. موزیک‏های آشنا حمله می‏ کنند. فرقی نمی‎کند مهوش و پریوش باشد یا بیورک. از موزیک بپرهیزید. اینکه موزیک چه پروسۀ ذهنی را در انسان بیدار می‎کند، نامعلوم، رازآمیز و خطرناک است.

• و رابطۀ افسردگی و آب مثل جن و بسم‎الله است. شنا کنید و آب خنک بنوشید. یا دوش بگیرید. البته هرسه اینها بیشتر جنبۀ پیشگیری دارند، بعد از ابتلا بعید است بتوانید به استخر بروید. نگذارید کار به آنجا بکشد.

• در مورد الکل و مواد نشاط‏‌‌ آور دیگر (نشاط آور برای افراد غیر افسرده)، مود اشخاص تعیین کننده است. بر هرکس تأثیر متفاوتی دارد. گاهی جن را می‎راند ولی گاهی روزها شما را همبستر جن می‏کند. مواظب باشید.

• همۀ افسردگی‎ها با خودکشی پایان نمی‎پذیرند، گاهی به درازای عمر طبیعی یک شخص و همۀ افراد خانواده‎اش ادامه می‎یابند.

• نگذارید کسی کاری به کارتان نداشته باشد. شما هم هیچ کس را رها نکنید. به کار همدیگر کمی کار داشته باشید. هرچه باشد آدمیزاد هنوز کمی اهمیت دارد.

در آغاز کلمه بود، در پایان مهمل

نوامبر 15, 2011

–          می‎گفت عروسشون از این خرمایه‌هاست. بچه زعفرانیه است

–          زیتون پرورده‎هه ولی خیلی چسبید. رب انارش زیاد بود.

–          آخ ولی من یه سوسک زیر میز شام دیدم.

–          درشت؟

–          نه از این کوچولوها… گفتم الان می‏ره سر وقت گروه موزیک،
اون خواننده عشوه‎ایه یه جیغ می‏کشه

–          خوشگل بود ولی

–          فکر کن موقع اجرای برنامه یهو سوسک بیاد جلوی پات…
هرچی تمرین کرده باشی از یادت می‏ره

–          شکمت خیلی زده بیرون‎ها!

–          از اون بدتر اینه که فردای عروسیت جنگ بشه

–          مگه فردا جنگ می‎شه؟

–          نمی‎شه؟

–           این چند روزه خیلی خرخوری کردم… آبش می‏کنم نترس

–           من فقط از سوسک می‎ترسم …چراغو یادت رفت خاموش کنی

–          اینها چرا تکیه بپا کردن؟

–          برا علی؟

–          الان عیده یا عزاداری؟

–          اَه… تو نمی‏ری خاموش کنی؟

–          نه، خودت برو… تو نزدیکتری

–           برا حسین تکیه می‎زنن که

–          خوش به حال نابیناها… چراغ روشن هم باشه می‏گیرن می‏خوابن

–          محرم شروع شده؟

–          خوبه ما اینجا سوسک نداریم

–          نابیناها اصلاً چراغ رو روشن نمی کنن که بخوان خاموشش کنن

–          ولی ما هم داشتیم یادت نیست؟

–          دهن دختره ولی خیلی عصبی بود.

–           اون اوایل فقط… با اون پودره قلع و قمع شد

–          عروس؟

–          نه خوانندهه

–          خوش به حال ناشنواها، تو محرم آسایش دارن

–          درشتها خیلی چندشناکن، این ریزها باز قابل تحملن…خوابت می‎آد؟

–          ما با این پولهامون توالت هم تو زعفرانیه نمی‎تونیم بخریم

–          من چرا خوابم نمی‎آد؟

–          یه فیلم خوب اومده راستی…بریم ببینیم

–          خیلی عجیبه، می‏گن برتراند راسل با خواهرش رابطه داشته.

–          رزیتا هاشمی توش بازی می‏کنه

–          الکیه فکر کنم

–          نه می‎گن جالبه …دربارۀ یه زن و مرد ایرانیه

–          راسلو می‏گم… این همه کتاب اخلاق و اتیک نوشته

–          راستی امروز الکی پول دادم یه رژ لب گرون خریدم. نمی‏دونم چرا…
می‏گن سیستم بانکها ریخته به هم

–          سیستم کارت به کارت رو می‏خوان بردارن

–          هارد به هارد به جاش بزارن

–          یه ذره انگار دل‌پیچه دارم… نباید اینقدر می خوردم

–          گفتی راسل با مادرش رابطه داشته؟

شیطان رجیم

نوامبر 4, 2011

ماجرا این بود :

در آغاز بهشت بود. خدا و ابلیس بودند و خدم و حشم. ابلیس عاشق خدا بود و با هم در بهشت زندگی خوبی داشتند. تا اینکه روزی خدا به یکباره ژپتوگونه دست به ساخت آدمکی گلی زد. از قضا آدمک هم پینوکیوگونه دست و پایی تکان داد و باحال بازی‎هایی از خودش درآورد و نشان داد که علاوه بر بدن، یک چیزهایی هم در سر دارد. خدا شگفت‏زده شد. جوگیر شد. خودش هم باورش نمی‎شد چه لعبتی ساخته. همه را ردیف کرد که مدح و ثنای این تخم دوزرده را گویند. به این هم رضا نداد، گفت تعظیم کنید.

او هنوز عاشق خدا بود. مثل عاشقی که از ذوق کردن معشوقش دلش غنج برود، او هم ذوق کرد. وقت سجده که رسید، گفت این حتماً بخشی از بازی عاشقانۀ خداست. می‏خواهد عشق مرا به خودش بسنجد. «قربون اون امتحان کردنت برم». من فقط عاشق توام و بخواهی روز و شب سجده‎ات می‏کنم. این آدمک هم جالب است. کمی مفنگی است ولی تمیز درش آوردی. من ولی تعظیم نمی‏کنم.

مطمئن بود خدا بغلش می‏کند و می‏گوید از امتحان سربلند بیرون آمدی. اما خدا اول مکثی کرد. بعد به یک اشاره‏‌اش پلیس‏های ضد شورش باتوم به دست ریختند به بهشت و شیطان را کت بسته بردند. شیطان بی‏نوا تا آخرین لحظه نگاهش به خدا بود. باور کردنش برایش سخت بود. به همین راحتی؟ فروختی منو به این ریقو؟

خدا به این هم اکتفا نکرد. داد در شهر بگردانندش. داغ لعنت برش بزنند و تا ابد ملعون بماند. که ماند. بله این بود ماجرا.

این داستان را صدبرابر جالب تر سنایی گفته، در قرن ششم. در یک شعر عاشقانۀ غمناک از زبان شیطان:

با او دلم به مهر و مودت يگانه بود / سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود / عرش مجيد جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش / آدم ميان حلقۀ آن دام، دانه بود

مي‌خواست تا نشانۀ لعنت كند مرا / كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود

بودم معلم ملكوت اندر آسمان / اميد من به خلد برين جاودانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام / وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود / بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود

آدم زخاک بود من از نور پاک او / گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود

گفتند مالكان كه نكردي تو سجده ای/ چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟ (خودم را که دیگر نمی‏توانستم گول بزنم)

جانا بيا و تكيه به طاعات خود مكن / كاين بيت بهر بينش اهل زمانه بود (ملعون شدن یا نشدن ربطی به عبادت‏هایت ندارد. بی‎خیال شو)

دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد / صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود

اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست / ره يافتن به جانبشان بيرضا نه بود

(وقتی معشوق نخواهد، از من عاشق چه برمی‏‌آید؟. این بود بخت ملعون ما!)

خواب

سپتامبر 22, 2011

روی سن ایستاده بودم. نیمه تاریک. برای تست بازیگری. کسی که آن پایین نشسته بود و گویا کارگردان یا مسئول انتخاب بازیگران بود، مردی بود شبیه خوانندۀ «همه چی آرومه». مثل همۀ همکارانش، عصبی بود یا وانمود می‏کرد عصبی است که فشار کار را روی من بیشتر کند. ولی من دستش را خوانده بودم و سعی می‏کردم با خونسردی دستوراتش را اجرا کنم.

گفت: حالا قهقهه بزن. بلند. من فقط نگاهش کردم. با لبهایم بازی کردم و گفتم نمی‏توانم. گفت: بخند! همین! یک صحنۀ خنده‏دار دیدی. حالا باید بخندی. سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‏توانم. گفتم از بچگی تا حالا هیچ‏وقت نخندیده‎ام. بعد برایش توضیح دادم که یک مشکلی در گیرنده‎های حسی صورتم و لب و دهانم وجود دارد که نمی‏توانم بخندم. و گفتم اگر بخواهد پروندۀ پزشکی‎ام را می‎تواند ببیند. اضافه کردم که لطفاً نقشی بدهید که خنده لازم نداشته باشد. با دو دست صورتش را پوشاند و از لای انگشتهایش خیلی کلافه نگاهم کرد. بعد گفت: لبخند چی؟ اون هم نه؟ این بار خجلت‏زده گفتم: نه متأسفانه. من اصلاً نمی‎تونم بخندم. واقعاً قصد آزارش را نداشتم. فقط نمی‏توانستم بخندم. هیچ‏وقت نتوانسته بودم.

منتظر بودم بگوید برو، یا با عصبانیت حرفهایی بارم کند، ولی هیچ نگفت. همان موقع در عقبی سالن باز شد و چند مرد پوتین به پا وارد شدند. «همه چی آرومه» با دست مرا روی صحنه نشانشان داد. آنها هم بالا آمدند مرا با خودشان ببرند. بی هیچ مقاومتی همراهشان رفتم. شوهرم هم همراهم آمد. او هم نمی‏توانست بخندد. ما را از سالن بیرون بردند و بعد وارد یک سالن روشن و بزرگ شدیم که پر از مردان و زنان سرمست و خندان بود.

ما که وارد شدیم، ساکت شدند. لیوان‎های مشروب به دست دوره‏مان کردند. گفتند: بخندید. یکصدا می‏گفتند: بخندید، بخندید، بخندید. و پا به زمین می کوبیدند و قهقهه سرمی‏دادند. ما فقط نگاهشان می‏کردیم. اگر دوران قدیم بود، همانجا بهشان حمله‏ور می‏شدیم. با شمشیر و خنجر. آن موقع مبارزه و کشتار مثل جادو بخشی از زندگی روزانه بود. اما حالا نمی‏شد. دلیل برای مبارزه نداشتیم. دلیل امروزی. چون ما اسلحه‏های مدرن داشتیم.

شروع کردیم به لخت شدن. هردو. حالا جمعیت داشتند به بدن‏های ما می‏خندیدند. با دست اندام‎های ما را به هم نشان می‏دادند و نعره سر می‏دادند. یکی دو نفرشان حتی جلو آمدند و با دست ما را لمس کردند و قهقهه زدند. حالا دلیل داشتیم. آنها به مرزهای خصوصی ما تعدی کرده بودند. اسلحه‎ها را برداشتیم و بی وقفه به طرفشان شلیک کردیم. چندتایی کشته شدند، چندتایی در رفتند و از همه مهم‏تر صدای خنده‏ها قطع شد.

نامه 4

اوت 25, 2011

محبوبم سلام،
همۀ حرفهایت درست. قبول دارم. ولی قبول کن که همه تنهاییم.

همۀ ما تنهاییم. هرچه شلوغ‏تر می‎کنیم، تنهاتریم. هرچه شلوغ‎تر می‏شود اطرافمان، باز تنهاتریم. ماشین تنهایی باید کار کند. اگر نه که زنده نیستیم اصلاً. ماشین تنهایی یک ماشین غول‏آسا و نامرئی است با چرخ‏دنده‏هایی عظیم که می‎چرخد و کار می‏کند و حیات ما را به پیش می‏برد. ماشین تنهایی جایی است نزدیک قلب و شش‎ها. آه که می‏کشیم، نفسمان که گاهی حبس می‏شود از بی پناهی، مربوط به ساز و کار همین ماشین مهیب و هوشمند است.

در مهمانی‏های شلوغ، در خیابان، تاکسی، اتوبوس، در شلوغی و ازدحام، ماشین تنهایی روان و خوب کار می‏کند. کافی است درست موقعی که در اتوبوس وسط ازدحام مسافران در حال له شدنیم، درست موقعی که کفشمان زیر پای یکی لگد می‏شود، انتهای شال آن یکی روی شانۀ ماست و بوی عرق سمت راستی و بوی دهان سمت چپی زیر بینی‎مان در حرکت است، درست موقعی که گوشمان پر است از همهمۀ جمعیت اطراف، همان موقع لحظه‎ای چشممان را ببندیم تا خیال هجوم بیاورد و هیبت تنهایی را ببینیم که به چه ظرافتی در کار است تا احساس بی‏پناهی ما را به خوبی تأمین کند. حیات ما آدم‏ها به همین حس تنهایی است.

سوخت این ماشین «دیگر آدمها» هستند. اول خودشان، بعد خیالشان. آدم‎ها تمایلی ذاتی دارند به اینکه خیال را واقعیت و واقعیت را خیال بگیرند. برای همین است که دوست پیدا می‏کنند، دوست می‏شوند، عشق می‏ورزند، خانواده می‏سازند و همۀ اینها سوخت ماشین تنهایی را تأمین می‏کند. ما آدم‎های دیگر را لازم داریم که خیالشان را بدهیم به این ماشین ببلعد که کار کند که بعد باز تنها شویم که باز آدم‏های دیگری را مصرف کنیم و این چرخه برقرار بماند. این چرخه به مصرف آدم‏های دیگر وابسته است. چرخۀ بقای انسان تنها.

اما بیا ما دیگر فریب نخوریم. خیال تنها نبودن را واقعی نگیریم.‎ همدیگر را مصرف نکنیم.
…غرّش ماشین تنهایی اگر بگذارد.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.