دیکته

معلم کلاس اول دیکته می‎گفت. زنگ دیکته یعنی میز سه نفره باید بشود دو نفره. به اضافۀ سر پا ایستادن برای اینکه دستت به میز برسد که خوشخط بنویسی و کاغذ سمت چپ دفترت فر نخورد. دومین یا سومین دیکتۀ عمرم را می‎نوشتم. یک عالمه کلمه با ب و د و ر. زنگ خورد. دیکته نیمه کاره ماند. معلم گفت دفترهایتان را ببندید. بگذارید روی میز. بروید بیرون. بعد از زنگ تفریح بقیۀ دیکته را می‎گویم. دیکته برای من معنایش امتحان نبود. دیکته یعنی درست نوشتن. یعنی غلط ننوشتن. و البته خوشخط و تمیز نوشتن. به دوستم گفتم بیا ببینیم همه چیز را درست نوشته ایم یا نه. او هم گفت باشه. به جای آنکه برویم بیرون و سیب و خیارمان را گاز بزنیم و آلیسا آلیسا بازی کنیم، کتاب را باز کردیم و یکی یکی کلماتمان را چک کردیم. زنگ خورد. معلم برگشت. یکی از بچه‏های کلاس هم با او بود. با انگشت ما را به معلم نشان داد و گفت: اینها خانوم! خانوم آمد بالای سرمان. گفت کتاب باز کردین؟ هر دو سر تکان دادیم که آره. معلم دفترهایمان را باز کرد و با خودکاری که همیشه آفرین و بیست نثارمان می کرد یک صفر حوالۀ ما کرد و گفت لازم نکرده بقیۀ دیکته را بنویسیم. فقط داغ شدن صورتم را یادم می‎آید و شوکه شدنم و زبان شش سالۀ  بند آمده‏ام.   همۀ کلمه‎ها را که درست نوشته بودم!

هفته‏ها بعد که شوک این صفر کمی فروکش کرده بود یواشکی ماجرا را به خواهر هشت ساله‏ام گفتم و پرسیدم به نظرت چرا خانوم عصبانی شد؟ گفت دیوانه تو تقلب کردی! باز صورتم داغ شد. تقلب؟

تحصیل یعنی کشف قواعد بازی بزرگترها با داغ شدن صورت.

Advertisements

برچسب‌ها:

9 پاسخ to “دیکته”

  1. جواد Says:

    یعنی از بین رفتن..

  2. مهران Says:

    تو تقلب نکردی ، تو زرنگی کردی به این نمی گن تقلب . سره کسی رو گول نمالیدی و حق کسی و هم نا حق نکردی خوب ….

  3. aMiN Says:

    جالب بود

  4. آریو Says:

    خیلی خوب گفتی.

  5. آریو Says:

    من مدتی مطالبی مینوشتم با عنوان «من از دانشگاه منتفرم». چیزی مثل همین ضد تحصیل خودت. به دلایلی این کار رو موقتا رها کردم. اول اینکه دوستانم از وبلاگم خسته میشدند چون شبیه اتاق جنگ با دانشگاه شده بود. چیزی که شاید از نظر اونها مقدس و دوست داشتنیه و اصلا نباید باهاش جنگید! دوم اینکه احساس میکنم گوشتم زیر دندون دانشگاهه! فعلا باید از دستش خلاص بشم.
    اما شاید فرق مطالبم با تو اینه که من خیلی خیلی قضیه رو جدی گرفتم. من دانشگاه‌های ایرانی رو اردوگاه‌های کار اجباری میدونم که عقیده‌دارم یکروز باید مردم رو برای اشغال این اردوگاه‌ها و محاکمه کردن فرماندهان آن بسیج کرد.

  6. ارسلان Says:

    :) یادش بخیر چقدر تقلب می کردیم :)

  7. HB Says:

    دوره فوق لیسانس اینجا بودم در آمریکا و همه امتحانها Take Home test
    و من که بار اول باورم نمی شد فکر کردم مگر می شه .پس معنی امتحان یعنی چی؟ حالا من بی کس و بی رفیقم اینجا ولی بقیه که می تونند با هم کارکنند. و البته من از همون فرهنگ دوتا بالا یکی زیر میز آمده بودم ولی بعد فهمیدم معنی امتحان یعنی چی؟ یعنی که مجبور شوی همه مطالب را دوباره بخوانی و باز هم جواب را پیدا نکنی. جواب را باید فهمیده باشی…

  8. حمید پرنیان Says:

    رفتم توی نارنجی های عصرهای مدرسه وقتی که پر از تحربه ی بزرگ شدن می شدم و بر می گشتم خونه. ذذذذذذذذذذره ذذذذذذذذذذره فهمیدن روابط اجتماعی. ذذذذذذذذذذذره ذذذذذذذره برزگ شدن.

  9. سپید Says:

    یک سال طول کشید تا دلیل لبه کلفت کتابی که خورد توی سرم و بغض ریخوند تو حلقم رو بفهمم…وقتی آروم به پشت سریم سر دیکته گفتم مداد نوک تیز داری؟…کلاس اوووول

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: