کابوس دیشب

در کافه‎ای بودم و انگار نه انگار که اینجا ایران است، پالتویم را درآورده بودم و با بلوز و شلوار نشسته بودم چای می‌خوردم. با بی قیدی شال سیاه رنگم را که داشت از سرم می‎افتاد، کمی روی سرم میزان کردم. داشتم می‎نوشتم:
«…سپس لبهایش را بوسیدم. او هم بدنش را  نزدیکتر کرد ولی مردد بود که  کمرم را بگیرد و به تن خود بچسباند که…»
ناگهان دو مرد وارد کافه شدند. مأمور بودند. دفترچه و کیفم را از من گرفتند و مرا همراه باقی جوانان حاضر در کافه سوار یک ون کردند. بله ما بازداشت شده بودیم.
اتاق بازجویی اصلاً تاریک و مخوف نبود و مرد بازجو هم خوش قیافه بود و ته ریش قشنگی داشت. دفترچه‎ام را جلوی رویش گرفته بود و می‎گفت: اینها چیه؟ با کی‎ها رابطه داشتی؟ و من مانده بودم منظورش رابطۀ کاری و سیاسی است یا رابطۀ جنسی نامشروع؟ یا  شاید رابطۀ تجاری یا رابطۀ فامیلی یا …
گفتم: اینها داستان است. دارم یک داستان می نویسم و اینها شخصیتهای آن هستند. گفت: پس چرا یک جا سوم شخص است. یک جا اول شخص؟ تازه گاهی راوی زن است گاهی مرد و گاهی کودک؟ دروغ نگو اینها ماجراهای واقعی است. روشنک کیه؟
گفتم: روشنک شخصیت منفی داستان است. از آن زنهای بی اخلاق و ولنگار و بی بند و بار. اتفاقاً پیش پای شما در آن کافه داشتم صحنه‎ای را می‎نوشتم که منجر به ایدز گرفتن روشنک می‏شد و با خفت و خواری می‌مرد…من خودم خیلی شخصیت مثبتی دارم. نماز و روزه و اینها. نماز شب و دعای صبح و سفرۀ ابوالفضل و نذر و نیاز…اگر بفهمم که نگاه نامحرم به یک تار مویم افتاده شبها کابوس می‎بینم و استغفار می‌کنم و اگر چادر سر نمی‎کنم فقط و فقط به خاطر این است که دست و پا گیر است و در شغل من که نویسنده‎ام استفاده از چادر کمی دردسر دارد. به عقیدۀ من اصلاً حجاب زنان را زیباتر و جذاب تر می‎کند و زنان ارمنی و زرتشتی و یهودی هم باید محجبه باشند تا در جامعه امنیت داشته باشند. کلاً معتقدم که اقلیتها را باید اعدام کرد و زنان را همان به که «نشینند و زایند شیران نر». پیرو خط امامم و معتقدم زنان بعد از انقلاب بسیار پیشرفت کرده‏اند و شصت و پنج درصد دانشجویان ایران دختر هستند و بعد از مادری بهترین شغل برای زنان از نظر من، معلمی و پرستاری و مربی ایروبیک است.
و همینطور حرف می زدم  و این پهلو به آن پهلو می‎شدم.  یکدفعه از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم و یک لیوان آب خوردم.

هنوز آقای بازجو را می دیدم.  روی لبۀ تختم نشسته بود و دفترچه‎ام هنوز توی دستش بود و من لخت بودم.

Advertisements

برچسب‌ها:

12 پاسخ to “کابوس دیشب”

  1. اصخر Says:

    یادآوری؟؟

  2. جواد Says:

    http://saanieh.blogfa.com
    ——————————–
    خواب-بازی خوبی داره..

  3. رضا.ب Says:

    عالی ….

  4. بهروز Says:

    هممم خیلی خوب بود
    راستی سلام

  5. یانو Says:

    سیلان ذهن جالبی بود.فهم ادبی بازجو که از شناسایی راوی ها و استمرار خوانش متن بر می آید تحسین بر انگیز است.ته ریشش که «زیبا» است آدمهای بد پیش زمینه ای را دور میریزد.به سکته انداختن مفهوم برهنگی و خواب در عنوان(کابوس) و در پایان(گفتار برهنه یا جسم برهنه؟) جالب ت.جه است.نثر مینیمال خوبی بود کمی سختتر هم میتوانست باشد.نه؟

  6. مهران Says:

    بسیار جالب و دربرگیرنده مثل همیشه

  7. فرزین Says:

    به به چه خوب نوشته بودی.

  8. خود .......................ارضایی Says:

    ببین من خیلی نمی تونم متن بلند بخونم / اما این من و جذب کرد و متعجبانه تا آخرش رو خوندم !
    تهش فقط میگم مرسی / خیلی خوب نوشته بودی به خصوص دو خط آخر را !

  9. جواد Says:

    چرا نمی نویسی پس؟

  10. درد من Says:

    آنگاه که در انتظار گلوله ای هستی و

    حرامت نمیکنند !

  11. فیدلر Says:

    کجایی؟ نوشته ی جدید ؟؟؟؟؟

  12. گریه های ژوکوند Says:

    واردید ها… بسیار لذت بردیم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: