خواب

روی سن ایستاده بودم. نیمه تاریک. برای تست بازیگری. کسی که آن پایین نشسته بود و گویا کارگردان یا مسئول انتخاب بازیگران بود، مردی بود شبیه خوانندۀ «همه چی آرومه». مثل همۀ همکارانش، عصبی بود یا وانمود می‏کرد عصبی است که فشار کار را روی من بیشتر کند. ولی من دستش را خوانده بودم و سعی می‏کردم با خونسردی دستوراتش را اجرا کنم.

گفت: حالا قهقهه بزن. بلند. من فقط نگاهش کردم. با لبهایم بازی کردم و گفتم نمی‏توانم. گفت: بخند! همین! یک صحنۀ خنده‏دار دیدی. حالا باید بخندی. سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‏توانم. گفتم از بچگی تا حالا هیچ‏وقت نخندیده‎ام. بعد برایش توضیح دادم که یک مشکلی در گیرنده‎های حسی صورتم و لب و دهانم وجود دارد که نمی‏توانم بخندم. و گفتم اگر بخواهد پروندۀ پزشکی‎ام را می‎تواند ببیند. اضافه کردم که لطفاً نقشی بدهید که خنده لازم نداشته باشد. با دو دست صورتش را پوشاند و از لای انگشتهایش خیلی کلافه نگاهم کرد. بعد گفت: لبخند چی؟ اون هم نه؟ این بار خجلت‏زده گفتم: نه متأسفانه. من اصلاً نمی‎تونم بخندم. واقعاً قصد آزارش را نداشتم. فقط نمی‏توانستم بخندم. هیچ‏وقت نتوانسته بودم.

منتظر بودم بگوید برو، یا با عصبانیت حرفهایی بارم کند، ولی هیچ نگفت. همان موقع در عقبی سالن باز شد و چند مرد پوتین به پا وارد شدند. «همه چی آرومه» با دست مرا روی صحنه نشانشان داد. آنها هم بالا آمدند مرا با خودشان ببرند. بی هیچ مقاومتی همراهشان رفتم. شوهرم هم همراهم آمد. او هم نمی‏توانست بخندد. ما را از سالن بیرون بردند و بعد وارد یک سالن روشن و بزرگ شدیم که پر از مردان و زنان سرمست و خندان بود.

ما که وارد شدیم، ساکت شدند. لیوان‎های مشروب به دست دوره‏مان کردند. گفتند: بخندید. یکصدا می‏گفتند: بخندید، بخندید، بخندید. و پا به زمین می کوبیدند و قهقهه سرمی‏دادند. ما فقط نگاهشان می‏کردیم. اگر دوران قدیم بود، همانجا بهشان حمله‏ور می‏شدیم. با شمشیر و خنجر. آن موقع مبارزه و کشتار مثل جادو بخشی از زندگی روزانه بود. اما حالا نمی‏شد. دلیل برای مبارزه نداشتیم. دلیل امروزی. چون ما اسلحه‏های مدرن داشتیم.

شروع کردیم به لخت شدن. هردو. حالا جمعیت داشتند به بدن‏های ما می‏خندیدند. با دست اندام‎های ما را به هم نشان می‏دادند و نعره سر می‏دادند. یکی دو نفرشان حتی جلو آمدند و با دست ما را لمس کردند و قهقهه زدند. حالا دلیل داشتیم. آنها به مرزهای خصوصی ما تعدی کرده بودند. اسلحه‎ها را برداشتیم و بی وقفه به طرفشان شلیک کردیم. چندتایی کشته شدند، چندتایی در رفتند و از همه مهم‏تر صدای خنده‏ها قطع شد.

Advertisements

برچسب‌ها: ,

یک پاسخ to “خواب”

  1. amir Says:

    چه خواب جالبی.این وقعا یه خواب بود.یا بیان غیر واقع گرایانه یک واقعیت؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: