یادداشت روز: غذای حاجت

وقت‎هایی هست که دنیای پیرامون و همۀ اشیا و جانداران کیفیتی تازه به خود می‌گیرند. مثلاً وقتی ناگهان در خیابان به دل‌پیچه‌ای مرموز دچار شوی. دل‌پیچه‌ای که اول منقطع است ولی به تدریج ممتد می‎شود و محتویات انسانی‌ات را طی می‌کند و عرقی سرد به پیشانی‌ات می‌نشاند. میان این پارک درندشت به جستجوی بی‎حاصلی برای یافتن دستشویی قدم برمی‌دارم. زنان و بچه‎ها و درختان و مردان به سرعت از کنارم می‌گذرند، چرا که من به سرعت پشت سر می‌گذارمشان. همه چیز مرموزانه متفاوت است. اولی‌اش خودم که تا ساعتی پیش در نقش تکه چوبی کنار خیابان وجودم را از یاد برده بودم و فقط نظاره می‌کردم. تنها گاهی پنجۀ پایم را در تنگی کفش حس می‎کردم. همین.

اما حالا تمام تنم به پیچش ماری در روده‌هایم تبدیل شده. دل‌پیچه چون طوفان نوح که تنور پیرزن را درنوردید، و دست آخر نابودش کرد، کمر به نابودی وجود ناوجود من بسته است. مردمان به چشم‎های آشفتۀ من می‎نگرند. من اینجا در این پارک چه می‎کنم؟ در این شهر، در این قاره و در این کهکشان؟ در این جریان طولانی و پر عقبه‎ای که حیات نام دارد؟ دل‌پیچه می‏خواهد اینها را از یاد ببرم. می‎خواهد من اکنون تنها به روده‎هایم و به توالتی محتمل در مسیرم مشغول شوم. توالتی که مرا نجات دهد از درد پیچش. ولی من فریب نمی‎خورم. باید بدانم چرا بدون دل‎پیچه مفهوم شتاب اینقدر غریب است. چرا هیچ‎گاه نمی‎روم، برنمی‎گردم و تنها ایستاده‌ام به تماشای ابدیت. وضعیت من چیست؟ اینکه هدفی پیش رویم بدارم، و بی‎تردید و ثابت‌قدم جستجویش کنم؟ چرا این حس اینقدر مرا منقلب کرده است؟ چرا نیمه مجنونم؟ غایت جنون می‎توانست نجاتم دهد ولی حتی با این فشار دردناک روده‎ای باز هم متمدنم و منافذ بدنم را کنترل می‏کنم.

این زن چرا اینطور نگاهم کرد؟ روده‌ها آرام بگیرید. برای لحظه‎ای فقط. بگذارید برگردم و زن را بنگرم. بگذارید نگاهش را تحلیل کنم. شغل من این است.

کار، شغل، جاب، پروفشن، حرفه و پیشۀ من این است. رده، راسته، گروه، سلسله، شاخه و تیرۀ من این است: نگرندگان. مثل میکروبیولوژیستی که با دقت به رفتار موجودات ریزی نگاه می‎کند و هرچه می‎نگرد بیشتر به پوچی رفتارها پی می‌برد.

اما حالا هدفی چون طوفان حرفه‌ام را دستخوش ویرانی قرار داده و تلاش برای یافتن توالت و رهایی از پیچش نفس‌گیر روده‌ها رنگم را زرد و چشمانم را کبود کرده است.

حالا چطور نق‎زدن‌های کودکان و فریادهای خشمگین بزرگان را با دقت تحلیل کنم؟ چطور به آدامس‎ها و ته سیگارهای روی سنگفرش با دقت بنگرم؟ چطور به بدن‎ها خیره شوم وقتی  ندای دردناک امعا و احشایم را می‎شنوم؟ چطور حقیقت انسانی دستفروشان را کشف کنم؟ و چگونه نعره‎های مردان مست را به دقت بشنوم؟ آرایش زنان زیبا را چطور تفسیر کنم؟ و به فریب روزمرگی چگونه بیندیشم؟ من به موجی دردناک در روده‌هایم تقلیل یافته‌ام.

شرمنده از وجود و خجلت‎زده از حیات از دستشویی پارک بیرون می‎آیم. این‎بار مشاهده نمی‎کنم. می‎گذارم مشاهده‎ام کنند و با دست مرا نشان دهند و بگویند: روده‎های خالی را ببینید! روده‎های خالی سرافکنده به شهر جاری می‎شوند.

Advertisements

برچسب‌ها:

4 پاسخ to “یادداشت روز: غذای حاجت”

  1. غلام Says:

    خیلی خوب.

  2. مانی ب Says:

    قضای حاجت.

  3. نیکی Says:

    دوست دارم این نوشته رو

  4. نعیمه دوستدار Says:

    خوب!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: