خط تولید

در سال 2010 شو لیجی (许立志)، جوان 20 سالۀ چینی از روستای خود ژیه‌یانگ Jieyang عازم شهر بزرگ «شن‌ژن» شد تا در کارخانۀ تولید تجهیزات الکترونیک فاکس‌کان در قسمت خط تولید کار کند.

شو لیجی شاعر بود. دو سال بعد، یعنی از سال 2012 شروع به همکاری با نشریۀ داخلی کارخانه فاکس‌کان کرد و   تا 2014 بیش از سی نوشته از نوشته‌های او شامل شعر، مقاله، مرور فیلم و تفسیر اخبار در این نشریه منتشر شد.

بیشتر اشعار اولیۀ شو لیجی توصیف زندگی در خط تولید کارخانه بود.

او که از روستا به یک شهر بزرگ مهاجرت کرده بود، شهر شن‌ژن را دوست داشت. نمی‏‌خواست مثل باقی کارگران مهاجر به روستا برگردد. اما کار در خط تولید کارخانه را نمی‎خواست. تلاش کرد کارهای خیابانی پیدا کند. اما نتوانست. بعد سعی کرد خودش را از بخش خط تولید نجات بدهد و در بخش پشتیبانی کارخانه کارکند. برای شغل کتابداری در کتابخانۀ کارخانه که مخصوص کارکنان بود، درخواست کار داد ولی استخدام نشد. کار در خط تولید تنها راه ماندن در شهر بود.

در فوریۀ 2014 شو کارش را در کارخانه رها کرد و به شهر دیگری رفت. اما آنجا هم نتوانست کار پیدا کند. شش ماه بعد دوباره به شن‌ژن برگشت. او عاشق کتابفروشی مرکزی شهر و کتابخانۀ شهر شده بود. اگر به روستای خود برمی‌گشت، فقط کتابفروشیهای کوچک محلی در دسترسش می‎بود. خودش گفته بود «اگر هم از اینترنت کتاب سفارش بدهی کتاب را به روستای دورافتاده نمی‎رسانند».

بعد از برگشت به شهر شن‌ژن،  برای استخدام در کتابفروشی بزرگ شهر اقدام کرد. ولی استخدام نشد.

29 سپتامبر، دو روز پیش از خودکشی، دوباره سر کار قبلی‌اش، یعنی کارگری در یکی از کارگاه‌های کارخانۀ فاکس‌کان برگشت. همان شب به دوستش گفته بود که یک نفر برایش شغل دیگری پیدا کرده و به زودی فاکس‌کان را ترک خواهد کرد.

ولی خبری از شغل دیگر و زندگی دیگر نبود. اول اکتبر امسال، شو، کارگر 24 ساله مثل ده‎ها کارگر مهاجر دیگر از ساختمان خوابگاه کارگران پایین پرید.

آمار کارگران مهاجری که خود را از طبقات خوابگاه کارگران مهاجر فاکس‌کان به پایین پرتاب می‏‌کنند در سال‎های اخیر کمتر شده، می‌گویند چون نردۀ محافظ جلوی پنجره‎ها نصب شده است.

ترجمۀ پنج شعر از اشعار شو لیجی را در ادامه بخوانید.

آخرین گورستان

حتی  این دستگاه‌ هم چرت می‌زند

کارگاه‌های مهروموم شده، مشتی آهن فرتوت در خود انبار کرده‌اند

دستمزدها پنهان شده پشت پرده‌ها

مثل عشقی که کارگران جوان ته قلبشان مدفون کرده‌اند

هیجان، بی هیچ فرصتی برای ابراز، خاک می‌شود و فرومی‌ریزد

درون آنها از آهن است

پر از لایۀ اسید قوی، اسید سولفوریک، اسید نیتریک،

صنعت، اشک‎ آنها را  به اسارت گرفته، پیش از آنکه فرصتی برای فرو افتادن داشته باشد

زمان می گذرد و سر آنان در تیرگی گم می‌شود

محصول، عمر آنها را کم می‎کند، درد شب و روز در کار است

حواس‎پرتی پیش از موعد در کمین است

کار با گیره پوست دست‌ها را می‌کَند

و  دست روی گیره، با لایه‎ای از آلومینیوم روکش می‎شود

بعضی‌ هنوز تاب می‌آورند، اما باقی گرفتار مرض شده‎اند

و من نگهبانی می‏‌دهم و میان آنها چرت می‎زنم

در آخرین گورستان جوانی‌مان نگهبانی می‏‌دهم./                21 دسامبر 2011

——————–

پیشگویی

سن وسال‌دارهای دهات می‌گویند

من شبیه پدربزرگم هستم، وقتی جوان بود

خیلی جدی نمی‎گرفتم

اما آنقدر این‎ور و آن‎ور می‎شنوم

که به راستی باورم شده

که  من و پدربزرگ

حالت صورتمان شبیه هم است

خوی و مزاجمان، تفریحمان  مثل هم است

تو گویی اصلا دوقلو هستیم

به پدربزرگم می‎گفتند «بامبو»

و مرا «چوب رختی» صدا می‎کنند

او اغلب آدم توداری بوده

من اغلب رام و بی سرو صدا هستم

پدربزرگ دوست داشت چیستان حل کند

من دوست دارم پیشگویی کنم

پاییز 1943 شیاطین ژاپنی حمله کردند

و پدربزرگم را زنده زنده سوزاندند

وقتی 23 ساله بود

امسال من هم 23 ساله می‌شوم./                               18 ژوئن 2013

————————

 

اتاق اجاره‎ای

ده متر مربع  جا

تنگ و نمور، بی هیچ نوری در طول سال

اینجا غذا می‎خورم، می‎خوابم، می‎رینم و فکر می‎کنم

اینجا سرفه می‎کنم، سردرد می‎گیرم، بزرگ می‎شوم، مریض می‎شوم اما با این‎حال نمی‎میرم

همچنان زیر این نور گرفتۀ زرد، خیره می‎شوم، عین احمق‎ها با خودم می‎خندم

عقب و جلو قدم می‎زنم، زیرلب آواز می‏‌خوانم، کتاب می‏‌خوانم، شعر می‎نویسم

هر بار که پنجره یا در نرده‎ای را باز می‎کنم

همچون مرده‎ای هستم

که آرام سرپوش تابوت خود را کنار می‏‌زند./                        2 دسامبر 2013

——————–

 

یک ماه بلعیدم از جنس آهن

یک ماه بلعیدم، یک ماه آهنی

به آن میخ می‎گویند

این پسماند صنعتی را بلعیدم، این مدارک بیکاری را خوردم

جوانان خمیده پشت دستگاه‎ها پیش از موعد می‎میرند

من فقر و فشار را بلعیدم

پل‎های عابر پیاده را بلعیدم، زندگی زنگار گرفته را

بیش از این نمی‎توانم ببلعم

هرچه تا به حال بلعیده‎ام، حالا از گلویم فواره می‎زند

پخش می‎شود روی سرزمین اجدادی‌ام

در یک شعر نفرت‌آور./                                                    19 دسامبر 2013

——————————–

 

یک پیچ به زمین افتاد

یک پیچ به زمین افتاد

در این شب تاریک در ساعات اضافه کاری

عمودی فرو افتاد و تقۀ ظریفی کرد

کسی متوجهش نخواهد شد

درست مثل دفعۀ پیش

در شبی مثل امشب

که یکی از بالا پایین پرید./                                                    9 ژانویه 2014

ترجمه از libcom.org

Advertisements

برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: