نامه 3

ژوئن 10, 2011

محبوبم سلام

گفته بودی چرا مثل آدم نمی‌آیم بنشینم پای کامپیوتر تا با هم چت کنیم. نه دیگر نمی‎آیم. من چه حرفی دارم با تو پای چت؟ نه  قهر نیستم.  اگر می‎بینی نامه می‎نویسم، این نامه تکلیفش روشن است. قدمتی دارد به قدمت اختراع خط.

وقتی داری نامه می‏نویسی، حرفهایت را جمع کرده‏ای و با کمی صغری کبری چیدن همه را می‏گویی. انتظار هم نداری طرفت همان موقع عکس‎العملی نشان بدهد. می‏توانی فقط پیش بینی کنی یا پیش‏گویی. مثلا اینجای نامه حتما اخمش در هم می‎رود یا اینجا شاید گل از گلش بشکفد. با امنیت خاطر همۀ حرفهایت را می‎نویسی. اگر خواست نامه را مچاله می‏کند، پرت می‎کند یا از اینباکس دیلیت می‎کند و خلاص. اگر هم نه، او هم می‏نشیند، سر فرصت حرفهایش را می‏زند.

رودر رو حرف زدن هم که حسابش جداست. کلمه‏ها در هوا می‌پرند و به این ور و آن ور می‌خورند و این اصابتشان را حس می‏کنی، چون صدا دارند. درد دارند، تسکین دارند، همه چی.

اما چت واقعا چیست؟ کلمه‎ها در هوا نیستند. کلمه‏ها جلوی چشمت هستند. یعنی ز و ذ و ض و ظ را می‏بینی ولی صدای /z/ را نمی‏شنوی. باید منتظر بنشینی جواب حرفهایت با یک سری کلمات بی صدا به طرفت بیایند. بعد تو نه با گوش که با چشمهایت بخوانی‎شان، بعد توی سرت صدادارشان کنی، لحن و آهنگ و بالا پایین بهشان بدهی که این وسط کلی هم اشتباه می کنی. انگار که زیر آب داری حرف می زنی تکلیفت با خودت و با کلمات روشن نیست. .. البته روشن می‏شود. باید حداقل یک چند ده سالی بگذرد تا آدم‏ها تکلیفشان را با این تلگراف نوری روشن کنند. کدها را مشخص کنند. آن وقت من هم می‎نشینم با تو چت می‎کنم.

این علامت‏ها چیستند؟ نقطه و پرانتز و بقیه…واقعا آدمها چطور توانستند به این سطح از رابطه رضایت بدهند؟ انقدر لنگ رابطه بودند؟ یک جمله و چهارتا علامت بدون لحن و زیر و بمی؟ بدون هیجان و غم و بالا پایینی صدا؟ بدون صدای خنده و زهرخند و نیشخند و پق و پوف و هاه و آه و اوه و اینها؟ بدون صدای لرزش ناشی از بغض؟ هیچ هیچ؟ می‏شود گفت تو این حرفها را گفتی؟ نه! کجا گفتی؟ تو کی گفتی دوستم داری؟ تو فقط تایپ کردی. کجا گفتی دلت برایم تنگ شده؟ فقط تایپ کردی، حتما داشتی لیوان چایت را هم می‏زدی با یک دست و با دست  دیگر  تایپ کردی. من چه می‏دانم با تمنا تایپ کردی  یا با تمسخر یا با بی‎قیدی. توی نامه اگر باشد، از مقدمه و مؤخرۀ نامه‏ات می‎فهمم. چون نامه که می‎نویسی کار دیگری نمی‏کنی. نه مثل چت کردن که هم‎زمان اخبار را می‎خوانی، پای یک مطلبی نظر می‏نویسی، جواب تلفن را می‏دهی، با تن و بدن خودت ور می‏روی و همزمان می‎نویسی: آه عزیزم کاش اینجا بودی! کاش آنجا بودم که چه بشود؟

گاهی هم هم‏زمان تایپ می‏کنیم، سؤال و جوابمان قاطی می‏شود و من نمی‎فهمم از جواب دادن طفره رفته‏ای یا یادت رفت جواب اولی را بدهی یا اینترنت قطع شد و آن سؤال را ندیدی و عصبانی می‎شوم از دستت و هیچ نمی‏گویم. تو هم همینطور حتما.

اگر اینقدر آدمها درماندۀ رابطه نبودند، این روش تایپ کردن و اینتر زدن همان تلگراف می‎ماند. یعنی «فلانی بدو بیا پدرت مریض است. نقطه» یا «فلانی برنامه فلان کنسل شد، نیا. نقطه» نه اینکه ساعت‏ها بنشینند و معاشقه و دعوا و تهمت و دروغ و تمنا و زاری و گله و بوس و کنار را تایپ کنند و اینتر بزنند. نمی‏شود که! خراب می‏شویم.

می‎بوسمت

جهان پس از مرگ ما

آوریل 9, 2011

– ببین یه جملۀ خوب داری برای تسلیت؟ دیرم شده. باید برم زودتر اینو پست کنم

– ما را شریک غم خود بدانید…  یا من را.

– ای بابا…این که مال هزار سال پیشه…سخن تازه بگو

– تسلیت دیگه جدید و قدیم نداره

–  از دست تو…این همه درس ادبیات و شعر و معر خوندی خیر سرت

– من واقعا  نمی دونم چه جوری تسلیت می گن… روح پاک و معصومش شاد باد!… غم رفتنش بر دوش ما نیز سنگینی می کند.

– ببخشید تلفن…الان بر می گردم

– باشه برو

– خوب چی می گفتی؟ غم رفتنش سنگینی می کنه؟ بابا تو چه نویسنده‎ای هستی؟ گفتی جایزه  ادبی هم گرفتی؟ می دونستم تقلب کردن…داورها رو پول دادی نه؟

–  (صورتک ریسه رفتن) من برای تبریک جایزه گرفتم آخه…برای قسمت تسلیت یکی دیگه جایزه گرفت.

– (صورتک خندۀ بلند)

– خوب چه مدلی دوست دای باشه؟

– شاعرانه… صمیمی … میخوام یه کم متفاوت باشه با مال بقیه فامیل

–  من چه میدونم بقیه فامیل چه جوری تسلیت گفتند. ببین این چطوره؟ گاهی اوقات کلمات کافی نیستند…

– آها آها بقیه‎شو بیا

– تا سنگینی بار نبودنش را توصیف کنی

– ای ول

– جدی خوب بود؟

– آره عالی بود…. این هم خودم گفتم، ببین خوبه؟: » بعضی آدمها برای این دنیا بیش از اندازه پاک و خوبند… و او یکی از آنها بود»؟

– این هم  خوبه دیگه … می تونی  هر دو رو با هم تلفیق کنی

– آره هر دوش رو می نویسم…ببین به جای پاک چی بزارم بهتره؟ به نظرت اعصابشون خرد نمی شه اینو بخونن؟

– نه چرا؟

– همینجوری گفتم… نکنه زیادی غم انگیز باشه

– آره خوب،  حتما گریه می کنن وقتی بخونن

– ای بابا …مسخره کردی منو؟ …اصلا  دلداری توش نیست…یه چیز دیگه بگو

– الان هر پیغامی بدی به هر حال اونها گریه می کنن… فرقی نمی کنه

– آره خوب این هم هست

– خوب می خواهی آخرش بگو: «توی این غم بزرگ تنها نیستید. ما هم نبودنش را باور نمی کنیم…» یا یه چیزی شبیه این

– آهان…عالی شد

– پس جایزه حقم بود؟

– حالا… (صورتک خنده)….خوب پس اینجوری شد: «گاهی اوقات بعضی آدمها برای این دنیا بیش از اندازه خوب و پاک هستند و او یکی از آنها  بود… کلمات کافی نیستند که سنگینی بار نبودنش را با آنها …

– بتوان بیان کرد

– آهان آره…بشود بیان کرد هم میشه …یه کم صمیمی تر از بتوان بیان کرده…خوب دستت درد نکنه من برم…خیلی دیرم شد.

– قربانت… خداحافظ ببین کی بود حالا این که مُرده؟

– دختر خاله ام… تصادف کرد مرد.

– آها. خدا بیامرزدش. تسلیت می گم

– قربونت مرسی

فیلم آتشکار

فوریه 27, 2011

تم فیلم «آتشکار» نه مردانگی است، نه وازکتومی است، نه مشکلات طبقه کارگر است و نه حتی سنت و مدرنیسم (آنطور که پرویز جاهد گفته است).

داستان «آتشکار» روند به‎خودآگاهی رسیدن آدم است و این آدم یک کارگر (یک سرآتشکار کارخانه ذوب فلزات فولادشهر اصفهان) است. در این سالها سراغ ندارم فیلمی را که فراتر از «نمایش معضلات اجتماعی» به سراغ این طبقه رفته باشد و فیلم از این لحاظ کار بزرگی کرده است.

فیلم این کار بزرگ را با بی‏ادعایی هوشمندانه‎ای هم انجام می‏دهد. روند «به خودآگاهی رسیدن» برای هر انسانی، فرایندی دردناک و عمیق است و خیلی از فیلمسازان و نویسندگان با شرح یک سفر، یک حادثه و… بارها به بیانش پرداخته‏اند. و حالا این روند را در یک فیلم ایرانی می‏بینیم. یک کمدی ایرانی. فیلم ادعا می‏کند که می‏خواهد ما را بخنداند. موقعیت‏های طنز در فیلمهای ایرانی عبارتند از: تقابل دهاتی با شرایط شهر، تقابل یک خارجی با موقعیت ایران، تقابل یک فقیر با موقعیت‏های آدم‏های پولدار و چاشنی اینها همه، شوخیهایی در چارچوب‏های تعریف شدۀ روابط جنسی و ازدواج. اما خبر خوب اینکه «آتشکار» تقریباً هیچکدام اینها نیست.

داستان فیلم، ماجرای تصمیم‏گیری برای عمل وازکتومی است. نه! منتظر شوخی‏های کلیشه‏ای مردانه نباشید (گرچه خالی از شوخی‏ها و سمبل‏سازیهای تصویری و کلامی نیست).

 داستان از بهشت شروع می‏شود، از تولد چهارمین بچۀ سهراب که او هم مثل سه تای دیگر دختر است. به جهنم بی‏پسری و تقاضای زن سهراب برای جلوگیری از بچه‏دار شدن مجدد می‏رسد و بعد می‏رسیم به مهمترین قسمت که برزخ تصمیم‏گیری است. در جریان این تصمیم‏گیری است که دو غول بازدارنده، «پدر» و «نهاد مذهب» قد علم می‏کنند و سهراب، کارگر ساده و حتی ساده‏لوح را به پیچیدگی‎های دنیا پرتاب می‎کنند. حالا سهراب نه فقط به وازکتومی که به کلاف پیچیده‎ای از مفاهیم حق و وظیفه و انسانیت و مردی و پدری و حتی علم و پزشکی و … باید فکر کند. و مخاطب به دو معنای مردانگی فکر می‏کند.

موازی با ماجرای وازکتومی، فضای کارخانه، جهنم سوزان ذوب فلزات و روابط کارگران را هم دنبال می‌کنیم. سهراب، سرآتشکار نجیب و وظیفه‎شناس، در جریان تصمیمات غیرمنصفانۀ کارفرما و در دفاع از کارگران زیر دستش، باز هم مجبور است تصمیم‏گیری کند. مشکلات را با سادگی، با روحانی کارخانه در میان می‏گذارد و با او مشورت می‏کند، همانطور که پیش از آن، دربارۀ عمل وازکتومی هم با روحانی مشورت کرده بود و نقطۀ گره خوردن دو ماجرا همین‏جاست. تقریباً هیچ فیلمی را سراغ ندارم که در آن به این راحتی نقش نهاد مذهب را در حفاظت از نظم سرکوبگر نشان داده باشد. این گره‎خوردگی وازکتومی و اعتصاب کارگران و مخالفت‏های پدر با اولی، و روحانی با دومی، ایدۀ گرانبهای این فیلم است.

گفتمان فیلم آتشکار در فیلم‏های ایرانی تازه است و برای همین، فیلم یکه‏ای در ایران است (حالا گیریم در بعضی تصویرسازی‏ها ایده‏هایی از فیلمهای دیگر گرفته باشد)، اما خود گفتمان (یعنی مقابلۀ سخت و دردناک با مفهوم «پدر» و نهاد مذهب) جدا از سینمای ایران، گفتمان تازه‏ای نیست و هیچ بعید نیست (به خصوص با تغییرات سیاسی و اجتماعی اخیر) در سالهای آینده در داستانها و فیلمهای دیگر هم تکرار شود.

اگر محسن امیریوسفی اینجا را بخواند، خوشحال خواهم شد و برایش در آخر این یادداشت یک «دمت گرم» اضافه می‎کنم و متأسفم که این فیلم را سه سال پیش ندیدم و باز متأسفم که احتمالاً با مقادیری سانسور دیدمش.

پی‏نوشت: تصمیم‏گیریها دربارۀ عدم نمایش عمومی فیلم تا کنون و آزاد شدن فیلم، آن هم حالا، نشان می‎دهد که «آقایان» در مقابل این فیلم مقداری گیج شده‏اند و همین به نظرم تأیید این است که فیلم شبیه هیچ فیلم دیگری نیست و تصمیم‏گیری در مورد اعمال محدودیت و سانسور را مشکل کرده است.

مردم شناسی در دانشگاه

نوامبر 24, 2010

در دانشگاه  دانشجوهای  لیسانس زیاد می‌گویند و  می‏خندند و با هم غذا  می‎خورند و هنگام غذا خوردن هرهر و کرکرشان بلند است. دانشجویان فوق لیسانس کمتر می‏گویند و می‎خندند و سعی می‎کنند با نوع کیفی که به دست می‎گیرند از دانشجویان لیسانس متمایز شوند (مثلاً کمتر کوله پشتی دارند)

دانشجوی دکتری را از راه رفتنش در راهرو می‏شناسی که مثل هنرپیشه‏های معروف هر لحظه منتظر است به او سلام کنند. گاهی می‏شنوی او را آقای دکتر یا خانم دکتر صدا می کنند و به شک می‎افتی که نکند استاد باشد، اما به ته راهرو که رسید می‏بینی جلوی یک «دکتر کامل»  تا کمر خم شده و سلام می‏کند و معلوم می‎شود که هنوز دانشجوی دکتری است. (و در دل با خود می‏گوید: چند ترم دیگر صبر کن، ببین چطور جلوی من هم خم خواهند شد جناب دکتر!)

 استادان در اتاق خودشان غذا می‏خورند (یا غذاخوری مخصوص با خدمۀ مخصوص دارند) و پایشان هیچگاه به غذاخوری عمومی دانشگاه باز نمی‏شود که مبادا لباسشان آلوده به لباس رعیت – دانشجو ها شود و مجبور شوند با دانشجویان سر میز ناهار گپ بزنند. شخصی به نام آبدارچی ناهارشان را با سینی بزرگی به اتاقشان می‏برد.  آنها  در بشقاب چینی غذا  می‎خورند نه در ظرفهای فلزی و کج و کولۀ سلف سرویس.  بارها زمزمه‎هایی شنیده  می‎شود که چرا باید استادان هم از همان غذایی بخورند که دانشجویان می خورند؟ این توهین به مقام شامخ دکتر بودن و استاد بودن نیست؟

حتی احترام  خاصی برای  محتویات رودۀ استادان در نظر گرفته شده و این محتویات هرگز با محتویات رودۀ  دانشجویان به  یک  مجرای مشترک  ریخته   نمی‎شود. توالت استادان جداست. نوع رسیدگی و بهداشت لازم برای توالت استادان و توالت دانشجویان هم دو استاندارد کاملاً متفاوت دارد.

در دانشکدۀ ادبیات علامه آسانسور صرفاً در دسترس استادان است و دانشجویان حق ندارند از آسانسور استفاده کنند. یک نفر استخدام شده که فقط بنشیند جلوی آسانسور که مبادا رعایا غلط زیادی بکنند.

فکر کردید دانشگاه جایی برای یادگیری و یاد دادن علم و فن است؟ جایی است برای تحقیق؟ شاید باشد. اما قبل از هرچیز دانشگاه نهادی نسبتاً مدرن است برای طبقه‏سازی مدرن. برای بازتولید شکوه ارباب – رعیتی از دست رفته.

یادداشت روز

اکتبر 2, 2010

زنی محکم کودکش را می‏زند و او همسایۀ من است. مشغول فکر کردن به رنجهای خویش بودم که صدای آنها را از بالکن شنیدم. توجهی نمی‎کنم و به رنجهای خود می‎اندیشم. من عاشق رنجهای خویشم، من معتاد رنجم. رنجهای آشنا و صمیمی. روزی یک بار همۀ آنها را از اول تا به آخر مرور می‏کنم.

ولی نیک می‏دانم امروزه باید در قبال هر نوع بی‎عدالتی موضع مشخصی گرفت. درست است که من زن همسایه را هرگز نمی‏بینم و هرگز به او نخواهم گفت زنک احمق چرا کودک یک ساله‏ات را می‏زنی؛ ولی باید موضع گرفت. یک انسان آگاه و مدرن موضع می‏گیرد. خوب است ابتدا کشیدۀ بی‏رحمانۀ زن مستأصل به کودکش را بومی‏ کنم و آن را به لیست رنجهای آشنای خود اضافه کنم تا موضعی شفاف در قبال این حرکت ضد انسانی اتخاذ کنم. اتخاذ می‎کنم. بعد به کودک‏آزاری می‎اندیشم و به فقیرانی که همیشه کودکان زیادی دارند که آزار بدهند و آنگاه در موضع اتخاذی خود پایمردی می‏کنم. سپس بار دیگر به رنجهای خود باز می‎گردم و رنج می‏کشم. به خدا می‎اندیشم که نخستین دگرآزار جهان بود و گفت: خلق الانسان فی کبد. حالا باید موضعم را در قبال قدسی / مادی بودن دین مشخص کنم و بعد به رنج کشیدن خود ادامه دهم. مشخص می‏کنم. خدا بزرگ است. به بزرگی تاریخ.

وسط فحش و فضیحت‏های همسایۀ پرجمعیتم، صدای کارشناس محترم برنامه هم شنیده می‏شود و همۀ موضعهای من تمام شده است. موضعی ندارم در قبال مجری و کارشناس و در قبال حفظ ارزشها. صدای کارشناس محترم برنامه با صدای نالۀ کودک یک ساله خفه می‎شود و نمی‎توانم بفهمم موضوع برنامه حفظ ارزشهای خانواده بود یا دفاع مقدس که البته من در قبال هر دو اینها مواضع قدرتمند خود را دارم.

نامه 2

ژوئن 7, 2010

محبوبم،

این نیمکت پارک تنها یادگاری توست. یادت می‏آید آخرین بار کی دستهای همدیگر را گرفتیم؟ و بعد با هم خداحافظی کردیم؟ پنجشنبه بود.

امروز هم پنجشنبه است. پنجشنبه‎ها می‎آیم روی این نیمکت می‎نشینم به یاد تو. تا فراموش نکنمت. پارک مثل همیشه شلوغ است ولی این قسمت که دور از زمین بازی بچه‏هاست، خلوت‌تر است و فقط زوجها را می‎بینی و پسربچه‏های مزاحم را. یکیشان چسب زخم می‏فروشد. به صورتم نگاه نمی‎کند. حواسش نمی‎دانم به کجاست. فقط دهانش می‌جنبد. چیزی می‌گوید شبیه «خانم چسب زخم نمی‌خوای؟» اگر بگویم نه، باز می‏گوید: یکی بخر…برای همین هیچ نمی‌گویم. می‏فهمد که در هپروتم. می‌فهمد که عاشقم، می‏گذارد می‏رود.

وقتی بفهمند عاشقی، پسرکهای فالفروش پیدایشان می‌شود، یکیشان فال پاکتی می‌فروشد، از همین کاغذهای کاهی که به خط نستعلیق یک چیزهایی تویش نوشته. یکیشان بسته‏های دستمال کاغذی‎ جیبی می فروشد که توی بعضیهایشان فال هست . فالدارها صد تومان گرانتر هستند.

محبوبم، من فال نمی‏خواهم، تو را می‏خواهم. اگر از یکیشان بخری، مجبوری از همه‏شان بخری، و اگر نخری خودشان را آنقدر بهت نزدیک می‌کنند تا از ترس دستمالی شدن ازشان بخری و زودتر از شرشان خلاص شوی. ولی من هیچ نمی‎گویم. در هپروتم. دارم به تو فکر می‌کنم. هرچقدر هم این پسر بوگندو و آفتاب سوخته خودش را به من بچسباند، رم نمی‌کنم. داد نمی‎زنم: «اَه ولم کن، نمی‎خوام.»  دستش را به سینه‏ام می‏مالد به بهانۀ اینکه: خانم از این فالها نمی‎خوای؟ می‌گذارم بمالد. من فال نمی‎خواهم. از این پسرهای ده دوازده سالۀ مفنگی هم نمی‏ترسم. اصلاً بگذار انقدر خودشان را به من بمالند که خسته بشوند. می‌توانم چشمانم را ببندم و تو را ببینم که کنارم نشسته‌ای و اینها دستهای توست که به بازو و سینه‌ام می‏خورد. حتی می‎توانم این پسرۀ زشت موقرمز را بغل کنم. بوی شیر ترش شده می‌دهد. یا آن یکی که روی صورتش لکه‎های عجیب و غریب دارد و به زبان عجیبی حرف می‏زند. یکی از همین پنجشنبه‎ها بغلشان می‏کنم (آنها خودشان را به بچگی می‌زنند، من هم می‏شوم مادرشان.). نه فال می‌خرم ازشان، نه چسب زخم و نه خودکار.

محبوبم. داشت یادم می‎رفت برای چه روی این نیمکت نشسته‏ام. پسرک چرکمرده چسبیده به من نشسته روی نیمکت و دارد سرش را به بازویم می‎زند و می‏گوید: خانم یکی بخر دیگه.

به یادت هستم.

نامه

ژوئن 6, 2010

محبوبم سلام، این نامه را از حیاط دانشکده برایت می‏نویسم. کلاس تمام شده و باید به خانه برگردم ولی می‏خواهم اینجا زیر این درختهای بلند و سرسبز بنشینم و به تو فکر کنم. تو را یاد کنم. بوسه‌هایت را و دستهای بزرگت را. صدای گنجشکها از بالای درخت شنیده می‌شود و نسیم خنکی می‌وزد. کاش اینجا بودی. کنارم. می‌خواهم هیچ کار نکنم و فقط به تو فکر کنم، ولی این چند دانشجوی پرحرف نمی‌گذارند. آمده‌اند با هم درس بخوانند ولی دارند از رژیم و لاغری و چاقی‌شان می‌گویند. می‌خواهم به تو فکر کنم ولی بدم نمی‌آید بدانم این دختر خوشگل چشم بادامی چند کیلوست و چطور اینقدر خوش‌هیکل خودش را نگه داشته. می‌گوید پنجاه و هفت کیلو وزن دارد و باید لاغر شود و از بس مهمان دارند، نمی‌تواند درست و حسابی رژیم بگیرد.

 اینجا نشسته‎ام و می‌خواهم به چشمهایت فکر کنم. می‎خواهم به این فکر کنم که تو هم الان جایی زیر درخت نشسته‎ای و به من فکر می‏کنی؛ ولی بدم نمی‏‏آید بدانم یک بستنی لیوانی چند کالری به بدن اضافه می‏کند و برای آب کردنش چند کیلومتر باید دوید. آن دختر عینکی دارد به دوستش می‏گوید به جای رژیم گرفتن به لاغری موضعی فکر کن تا ماهیچه‌هایت تحلیل نروند و پوستت خراب نشود. نکته‎های مهمی می‏دانند.

محبوبم، به نظرت چه کار کنم که باسنم کمی جمع و جورتر بشود؟ نه، عمل جراحی کار درستی نیست. هرچیز طبیعی‌اش خوب است. حالا درست است که دماغم را عمل کرده‎ام و آن روز داشتیم از سیلیکون برای ممه‏هایم حرف می‏زدیم، ولی باسن اصلاً مشکل حادی نیست. تو هم که گفتی باسن بزرگ اصلاً زشت نیست. یادت هست؟ این دختر چشم بادامی می‎گوید یک دستگاهی آمده که با اشعۀ لیزر چربیهای اضافی بدن را می‏شکند و دیگر احتیاجی به رژیم غذایی یا جراحی نیست. می‏توانم به راحتی باسنم را جمع و جور کنم. فقط به گمانم کمی گران باشد.

محبوبم، می‎دانم این چیزها اصلاً برای تو مهم نیست. خودت گفتی، و بارها و بارها گفتی که مرا به خاطر خودم می‏خواهی. من هم برای همین عاشقت شدم. اما خوب، این «خود»ی که می‎گویی باسن هم دارد. نمی‏شود که کسی «خود»ش باشد ولی باسن نداشته باشد.

اینها را ول کن اصلاً. این روزها چه کار می‎کنی؟ هیچ به یاد من هستی؟ من هر روز به یادت هستم. تو هم به یادم باش. برای دیدنت لحظه‎شماری می‌کنم.

ماجرای مقنعه و کتابخانۀ ملی – سیاسی – طبقاتی – تأدیبی – جنسیتی

آوریل 6, 2010

اگر دیپلمه هستید، فوق دیپلم دارید، دانش‏آموز هستید یا تحصیلات ابتدایی دارید، از نظر کتابخانۀ ملی ایران عضوی از ملت ایران نیستید و حق عضو شدن ندارید. ملت ایران همه لیسانس به بالا هستند. امروزه حتی در دورترین دهات و شهرستانهای ایران هم دانشگاه هست و تحصیلات برای همگان رایگان است و اگر دانشگاه نرفته‏اید، تنها علتش این است که یک ایرانی واقعی نیستید.

با مرور اسناد و مدارکم در منزل، دریافتم که خوشبختانه عضوی از ملت ایران هستم و می‎توانم از کتابخانۀ ملی ایران و فضای قشنگ و باصفای اطرافش استفاده کنم. این بود که با در دست داشتن مدارک راهی کتابخانه شدم.

شرط دوم عضو شدن در کتابخانۀ ملی ایران این است که مذکر باشید یا اگر نیستید، مقنعه داشته باشید. البته در بدو ورود این را نمی‏دانستم و زمانی دانستم که دیدم دختری با شال جلوی در ورودی داشت چانه می‌زد که راهش بدهند. دختر یک کلاه چسبان هم زیر شالش بر سر داشت که تمام پیشانی‏اش را می‏پوشاند و مانتوی بلند و صورت بی‎آرایشش نشان می‏داد که محجبه‏ای است به معنای واقعی.

منِ شال‏به‏سر هم ایستادم ببینم سختگیری تا چه حد است و شاید فرجی شد و راهمان دادند. اما زن بداخلاق جلوی در از کشوی میزش دو بستۀ کادوپیچی شده بیرون آورد، یکی را به من و یکی را به دختر مؤمن و مستأصل داد و گفت بفرمایید مقنعه هست. کاغذ کادویش گلهای رز سرخ رنگ داشت. گفت اینها را داده‏اند بدهیم به شما و تازه آن وقت بود که فهمیدم که مقنعه لباس فرم است. موهای رنگ‎کرده و افشان، موهای رنگ‎کرده و آرایش شده، رژلب‏ها و رژگونه‎های غلیظ و کرم‎پودر برنزه به‎راحتی وارد می‎شدند در حالیکه یک مقنعه به گونه‎ای روی همۀ اینها فیکس شده بود. ما مانده بودیم برگردیم یا هدیۀ کتابخانۀ ملی را بپذیریم.

با اندکی تأمل، فهمیدم داشتن مقنعه هیچ ربطی به حجاب اسلامی ندارد و تا چند سال آینده اعضای مؤنث جامعه می‎توانند بی‎حجاب در مکانهای دولتی تردد کنند، فقط کافیست مقنعه‏ای از کیفشان درآورده و مثل کارت شناسایی به مأمور دم در نشان دهند.  مقنعه یعنی التزام عملی به نظام و هیچ ربطی به دین و مذهب شما ندارد.

دختر که دیگر اشکش داشت درمی‏آمد گفت: خانوم اینجا جلوی این همه مرد من چطور شالم رو دربیارم و مقنعه سر کنم؟ و زن با اخم و تخم گفت: همه می‎کنند، کاری نداره. دختر گفت: خانوم شما هم مسلمونید…درست نیست، تازه این مقنعه تنگه برای من… و زن جوابش نداد.

من چه می‎کردم؟ من هم تصمیمم را گرفتم، برای نشان دادن  «اعتراض مدنی»خود،  شالم را با آرامش درآورده و حدود یک دقیقه بی‏حجاب در ملأ عام خودعرضگی کردم. می‎خواستم با این اقدام نمادین  غیرت مردم مسلمان پایتخت و کارمندان مسلمان را از اینکه مرا به گناه واداشته‏اند، بجنبانم و آنها را متنبه سازم. زهی خیال باطل! همۀ مسلمین در اقدامی هماهنگ به اینور و آنور نگاهی کردند و انگار نه انگار.

حالا دیگر من هم لباس فرم داشتم و می‎توانستم وارد شوم. برگشتم ببینم کار دختر مؤمن به کجا رسیده که دیدم یک خانم چادری را اجیر کرده  که جلویش بایستد و چادرش را کمی باز کند که به اطراف دید نداشته باشد و او بتواند عملیات تعویض را انجام بدهد.

داخل که شدم، داشتم به اعتراض مدنی به گِل نشسته‎ام فکر می‏کردم که دیدم مقنعه را وارونه سر کرده‎ام.  مقنعۀ نو که خطهای مشخصِ تا داشت و خط دوختی که به بیرون بود مثل داغ ننگی رسوایم می‎کرد و هرکس می‏دید ماجرا را می‏فهمید.

کابوس دیشب

نوامبر 25, 2009

در کافه‎ای بودم و انگار نه انگار که اینجا ایران است، پالتویم را درآورده بودم و با بلوز و شلوار نشسته بودم چای می‌خوردم. با بی قیدی شال سیاه رنگم را که داشت از سرم می‎افتاد، کمی روی سرم میزان کردم. داشتم می‎نوشتم:
«…سپس لبهایش را بوسیدم. او هم بدنش را  نزدیکتر کرد ولی مردد بود که  کمرم را بگیرد و به تن خود بچسباند که…»
ناگهان دو مرد وارد کافه شدند. مأمور بودند. دفترچه و کیفم را از من گرفتند و مرا همراه باقی جوانان حاضر در کافه سوار یک ون کردند. بله ما بازداشت شده بودیم.
اتاق بازجویی اصلاً تاریک و مخوف نبود و مرد بازجو هم خوش قیافه بود و ته ریش قشنگی داشت. دفترچه‎ام را جلوی رویش گرفته بود و می‎گفت: اینها چیه؟ با کی‎ها رابطه داشتی؟ و من مانده بودم منظورش رابطۀ کاری و سیاسی است یا رابطۀ جنسی نامشروع؟ یا  شاید رابطۀ تجاری یا رابطۀ فامیلی یا …
گفتم: اینها داستان است. دارم یک داستان می نویسم و اینها شخصیتهای آن هستند. گفت: پس چرا یک جا سوم شخص است. یک جا اول شخص؟ تازه گاهی راوی زن است گاهی مرد و گاهی کودک؟ دروغ نگو اینها ماجراهای واقعی است. روشنک کیه؟
گفتم: روشنک شخصیت منفی داستان است. از آن زنهای بی اخلاق و ولنگار و بی بند و بار. اتفاقاً پیش پای شما در آن کافه داشتم صحنه‎ای را می‎نوشتم که منجر به ایدز گرفتن روشنک می‏شد و با خفت و خواری می‌مرد…من خودم خیلی شخصیت مثبتی دارم. نماز و روزه و اینها. نماز شب و دعای صبح و سفرۀ ابوالفضل و نذر و نیاز…اگر بفهمم که نگاه نامحرم به یک تار مویم افتاده شبها کابوس می‎بینم و استغفار می‌کنم و اگر چادر سر نمی‎کنم فقط و فقط به خاطر این است که دست و پا گیر است و در شغل من که نویسنده‎ام استفاده از چادر کمی دردسر دارد. به عقیدۀ من اصلاً حجاب زنان را زیباتر و جذاب تر می‎کند و زنان ارمنی و زرتشتی و یهودی هم باید محجبه باشند تا در جامعه امنیت داشته باشند. کلاً معتقدم که اقلیتها را باید اعدام کرد و زنان را همان به که «نشینند و زایند شیران نر». پیرو خط امامم و معتقدم زنان بعد از انقلاب بسیار پیشرفت کرده‏اند و شصت و پنج درصد دانشجویان ایران دختر هستند و بعد از مادری بهترین شغل برای زنان از نظر من، معلمی و پرستاری و مربی ایروبیک است.
و همینطور حرف می زدم  و این پهلو به آن پهلو می‎شدم.  یکدفعه از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم و یک لیوان آب خوردم.

هنوز آقای بازجو را می دیدم.  روی لبۀ تختم نشسته بود و دفترچه‎ام هنوز توی دستش بود و من لخت بودم.

یادداشت روز

اکتبر 14, 2009

تهران ساعت پنج بعد ازظهر. کارگر روی شیب چمنها نشسته. کرم لایه‎بردار و ضد چروک. کرد است؟ ترک، لر یا افغان؟ نمی‏دانم. همه جا تعطیل است. داروخانه‎ها تعطیلند. اگر ایستاده بود از مدل شلوارش شاید می‏فهمیدم. اگر حرف می‏زد از لهجه‏اش. اما نشسته و ساکت به پارک روبرو خیره شده و سه تا نان تازه کنارش روی چمنها. جین نپوشیده. فکر نکنم افغان باشد. قبل از خوردن هر تکه،  یک تکان کوچک به نان می‏دهد و تمیزش می کند بعد به دهان می‎گذارد. چقدر گرسنه‎ام. امروز عزای عمومی است. همه جا تعطیل است. فقط کارگران ساختمانی سر کارند و داروخانۀ شبانه‏روزی باز است. شصت هزار تومن برای داروی ضد چروک و لایه‌بردار.

کارگر پوست صورتش پر از چروک است. خشک است. قهوه‎ای سوخته است. پر از لک است و به سفتی و زبری پوست شکم لاک‏پشت است. کارگر مرد است. تنومند است و شصت هزار تومن را برای خانواده‌اش می‌فرستد نه برای شرکت «ایو روشه». زن بودن و کارگر تنومند آفتابسوخته نبودن خرج دارد.

هوا عالی است. داروی پوستی را در کیفم می‏گذارم و قدم می‏زنم. اگر زن نبودم می‎رفتم کنارش و او هم از نان تازه‏اش تعارفم می‏کرد و دو نفری به پارک روبرو خیره می‌شدیم و داروی پوستی را پرت می‏کردم توی جوی آب. هوا ی تهران در این فصل عالی است. نه سرد و نه گرم. امروز هم که خیابانها خلوتند. فقط کارگران ساختمانی سر کارند. همه جا تعطیل است. عزای عمومی است. شهادت امام جعفر صادق (ع) بر شیعیان تهران تسلیت باد.

پایان جوانی

ژوئیه 25, 2009

ترسو بودم. ترسوتر شده‏‌ام. دوران جوانی‏‌ا‌م تمام شد. کجایی جوانی؟

دوران ایده‏‌آلهای نهانی. دوران عشق‎های فورانی. دوران فورانهای ناگهانی. دوران دانشهای پنهانی. چنان که افتد و دانی، توقف‎های طولانی.  (دوران کشف رابطه‏. وقتی که هیچ نمی‏‌گویی: حالا ببینیم چی می‏شه). دوران گیجی. خماری. ترس‏های صبحگاهی از بیدار شدن. ترس از توالت رفتن. ترس از توالت بیرون آمدن . توقف‏های طولانی.  خنده‏‌ه‍ای شهوانی. دوران فرار از تنهایی. دوران پناه به تنهایی. کشف تازۀ تخت.

دوران قهقهه‏‌های عصبی. دوران ریسه رفتن‏‌های درمانی. دوران کش‏دار جوانی.

فکر کردن به دوستان زندانی. فکر کردن به اندامهای تحتانی. درک اندام به مثابه  ابزار استعمار. دوران هیجان‌های عقلانی. تحمل و رنج این همه مهمانی. حالم به هم خورد از این همه اضطراب پنهانی. بلند بگو که همه چیز را می‏‌دانی. (ترس از گفتن اینکه همه‏ چیز را می‏‌دانی). دوران تلاش برای عریانی.

فحش دادن به سعدی و خاقانی به انتقام همۀ کتابهای دبیرستانی. معاشقه با شعر ناب و لحظه و حجم بدون اینکه آنها را بخوانی. فقط برای انتقام از دبیران دبیرستانی. دوران فحش. دوران لن‏ترانی.

دوران فوران بی‏‌درمان هورمونهای روزانه و ماهانه. دوران خندیدن به نظم خانواده. پرستش رایانه. گند زدن به فرهنگستان و رایانه و یارانه و گایانه. دوران واژه‏‌سازیهای احمقانه.

دوران توهم فردیت. دوران گوسفندی جدا از گله. دوران «کی از گرگ بد گنده می‏‌ترسه؟» . دوران من نه منم. نه من منم.  من آنم که رستم بود پهلوان.  دوران فرار از قبیله.  دوران شیرین جوانی. رین جوانی.  تمام شد دیگر. باید بدانی. (این همه فحش به سعدی. آخرش گرفتار نثر مسجع بند تنبانی.)