Posts Tagged ‘ادبیات فارسی’

شیطان رجیم

نوامبر 4, 2011

ماجرا این بود :

در آغاز بهشت بود. خدا و ابلیس بودند و خدم و حشم. ابلیس عاشق خدا بود و با هم در بهشت زندگی خوبی داشتند. تا اینکه روزی خدا به یکباره ژپتوگونه دست به ساخت آدمکی گلی زد. از قضا آدمک هم پینوکیوگونه دست و پایی تکان داد و باحال بازی‎هایی از خودش درآورد و نشان داد که علاوه بر بدن، یک چیزهایی هم در سر دارد. خدا شگفت‏زده شد. جوگیر شد. خودش هم باورش نمی‎شد چه لعبتی ساخته. همه را ردیف کرد که مدح و ثنای این تخم دوزرده را گویند. به این هم رضا نداد، گفت تعظیم کنید.

او هنوز عاشق خدا بود. مثل عاشقی که از ذوق کردن معشوقش دلش غنج برود، او هم ذوق کرد. وقت سجده که رسید، گفت این حتماً بخشی از بازی عاشقانۀ خداست. می‏خواهد عشق مرا به خودش بسنجد. «قربون اون امتحان کردنت برم». من فقط عاشق توام و بخواهی روز و شب سجده‎ات می‏کنم. این آدمک هم جالب است. کمی مفنگی است ولی تمیز درش آوردی. من ولی تعظیم نمی‏کنم.

مطمئن بود خدا بغلش می‏کند و می‏گوید از امتحان سربلند بیرون آمدی. اما خدا اول مکثی کرد. بعد به یک اشاره‏‌اش پلیس‏های ضد شورش باتوم به دست ریختند به بهشت و شیطان را کت بسته بردند. شیطان بی‏نوا تا آخرین لحظه نگاهش به خدا بود. باور کردنش برایش سخت بود. به همین راحتی؟ فروختی منو به این ریقو؟

خدا به این هم اکتفا نکرد. داد در شهر بگردانندش. داغ لعنت برش بزنند و تا ابد ملعون بماند. که ماند. بله این بود ماجرا.

این داستان را صدبرابر جالب تر سنایی گفته، در قرن ششم. در یک شعر عاشقانۀ غمناک از زبان شیطان:

با او دلم به مهر و مودت يگانه بود / سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود / عرش مجيد جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش / آدم ميان حلقۀ آن دام، دانه بود

مي‌خواست تا نشانۀ لعنت كند مرا / كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود

بودم معلم ملكوت اندر آسمان / اميد من به خلد برين جاودانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام / وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود / بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود

آدم زخاک بود من از نور پاک او / گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود

گفتند مالكان كه نكردي تو سجده ای/ چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟ (خودم را که دیگر نمی‏توانستم گول بزنم)

جانا بيا و تكيه به طاعات خود مكن / كاين بيت بهر بينش اهل زمانه بود (ملعون شدن یا نشدن ربطی به عبادت‏هایت ندارد. بی‎خیال شو)

دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد / صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود

اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست / ره يافتن به جانبشان بيرضا نه بود

(وقتی معشوق نخواهد، از من عاشق چه برمی‏‌آید؟. این بود بخت ملعون ما!)