Posts Tagged ‘مرگ’

خط تولید

دسامبر 16, 2014

در سال 2010 شو لیجی (许立志)، جوان 20 سالۀ چینی از روستای خود ژیه‌یانگ Jieyang عازم شهر بزرگ «شن‌ژن» شد تا در کارخانۀ تولید تجهیزات الکترونیک فاکس‌کان در قسمت خط تولید کار کند.

شو لیجی شاعر بود. دو سال بعد، یعنی از سال 2012 شروع به همکاری با نشریۀ داخلی کارخانه فاکس‌کان کرد و   تا 2014 بیش از سی نوشته از نوشته‌های او شامل شعر، مقاله، مرور فیلم و تفسیر اخبار در این نشریه منتشر شد.

بیشتر اشعار اولیۀ شو لیجی توصیف زندگی در خط تولید کارخانه بود.

او که از روستا به یک شهر بزرگ مهاجرت کرده بود، شهر شن‌ژن را دوست داشت. نمی‏‌خواست مثل باقی کارگران مهاجر به روستا برگردد. اما کار در خط تولید کارخانه را نمی‎خواست. تلاش کرد کارهای خیابانی پیدا کند. اما نتوانست. بعد سعی کرد خودش را از بخش خط تولید نجات بدهد و در بخش پشتیبانی کارخانه کارکند. برای شغل کتابداری در کتابخانۀ کارخانه که مخصوص کارکنان بود، درخواست کار داد ولی استخدام نشد. کار در خط تولید تنها راه ماندن در شهر بود.

در فوریۀ 2014 شو کارش را در کارخانه رها کرد و به شهر دیگری رفت. اما آنجا هم نتوانست کار پیدا کند. شش ماه بعد دوباره به شن‌ژن برگشت. او عاشق کتابفروشی مرکزی شهر و کتابخانۀ شهر شده بود. اگر به روستای خود برمی‌گشت، فقط کتابفروشیهای کوچک محلی در دسترسش می‎بود. خودش گفته بود «اگر هم از اینترنت کتاب سفارش بدهی کتاب را به روستای دورافتاده نمی‎رسانند».

بعد از برگشت به شهر شن‌ژن،  برای استخدام در کتابفروشی بزرگ شهر اقدام کرد. ولی استخدام نشد.

29 سپتامبر، دو روز پیش از خودکشی، دوباره سر کار قبلی‌اش، یعنی کارگری در یکی از کارگاه‌های کارخانۀ فاکس‌کان برگشت. همان شب به دوستش گفته بود که یک نفر برایش شغل دیگری پیدا کرده و به زودی فاکس‌کان را ترک خواهد کرد.

ولی خبری از شغل دیگر و زندگی دیگر نبود. اول اکتبر امسال، شو، کارگر 24 ساله مثل ده‎ها کارگر مهاجر دیگر از ساختمان خوابگاه کارگران پایین پرید.

آمار کارگران مهاجری که خود را از طبقات خوابگاه کارگران مهاجر فاکس‌کان به پایین پرتاب می‏‌کنند در سال‎های اخیر کمتر شده، می‌گویند چون نردۀ محافظ جلوی پنجره‎ها نصب شده است.

ترجمۀ پنج شعر از اشعار شو لیجی را در ادامه بخوانید.

آخرین گورستان

حتی  این دستگاه‌ هم چرت می‌زند

کارگاه‌های مهروموم شده، مشتی آهن فرتوت در خود انبار کرده‌اند

دستمزدها پنهان شده پشت پرده‌ها

مثل عشقی که کارگران جوان ته قلبشان مدفون کرده‌اند

هیجان، بی هیچ فرصتی برای ابراز، خاک می‌شود و فرومی‌ریزد

درون آنها از آهن است

پر از لایۀ اسید قوی، اسید سولفوریک، اسید نیتریک،

صنعت، اشک‎ آنها را  به اسارت گرفته، پیش از آنکه فرصتی برای فرو افتادن داشته باشد

زمان می گذرد و سر آنان در تیرگی گم می‌شود

محصول، عمر آنها را کم می‎کند، درد شب و روز در کار است

حواس‎پرتی پیش از موعد در کمین است

کار با گیره پوست دست‌ها را می‌کَند

و  دست روی گیره، با لایه‎ای از آلومینیوم روکش می‎شود

بعضی‌ هنوز تاب می‌آورند، اما باقی گرفتار مرض شده‎اند

و من نگهبانی می‏‌دهم و میان آنها چرت می‎زنم

در آخرین گورستان جوانی‌مان نگهبانی می‏‌دهم./                21 دسامبر 2011

——————–

پیشگویی

سن وسال‌دارهای دهات می‌گویند

من شبیه پدربزرگم هستم، وقتی جوان بود

خیلی جدی نمی‎گرفتم

اما آنقدر این‎ور و آن‎ور می‎شنوم

که به راستی باورم شده

که  من و پدربزرگ

حالت صورتمان شبیه هم است

خوی و مزاجمان، تفریحمان  مثل هم است

تو گویی اصلا دوقلو هستیم

به پدربزرگم می‎گفتند «بامبو»

و مرا «چوب رختی» صدا می‎کنند

او اغلب آدم توداری بوده

من اغلب رام و بی سرو صدا هستم

پدربزرگ دوست داشت چیستان حل کند

من دوست دارم پیشگویی کنم

پاییز 1943 شیاطین ژاپنی حمله کردند

و پدربزرگم را زنده زنده سوزاندند

وقتی 23 ساله بود

امسال من هم 23 ساله می‌شوم./                               18 ژوئن 2013

————————

 

اتاق اجاره‎ای

ده متر مربع  جا

تنگ و نمور، بی هیچ نوری در طول سال

اینجا غذا می‎خورم، می‎خوابم، می‎رینم و فکر می‎کنم

اینجا سرفه می‎کنم، سردرد می‎گیرم، بزرگ می‎شوم، مریض می‎شوم اما با این‎حال نمی‎میرم

همچنان زیر این نور گرفتۀ زرد، خیره می‎شوم، عین احمق‎ها با خودم می‎خندم

عقب و جلو قدم می‎زنم، زیرلب آواز می‏‌خوانم، کتاب می‏‌خوانم، شعر می‎نویسم

هر بار که پنجره یا در نرده‎ای را باز می‎کنم

همچون مرده‎ای هستم

که آرام سرپوش تابوت خود را کنار می‏‌زند./                        2 دسامبر 2013

——————–

 

یک ماه بلعیدم از جنس آهن

یک ماه بلعیدم، یک ماه آهنی

به آن میخ می‎گویند

این پسماند صنعتی را بلعیدم، این مدارک بیکاری را خوردم

جوانان خمیده پشت دستگاه‎ها پیش از موعد می‎میرند

من فقر و فشار را بلعیدم

پل‎های عابر پیاده را بلعیدم، زندگی زنگار گرفته را

بیش از این نمی‎توانم ببلعم

هرچه تا به حال بلعیده‎ام، حالا از گلویم فواره می‎زند

پخش می‎شود روی سرزمین اجدادی‌ام

در یک شعر نفرت‌آور./                                                    19 دسامبر 2013

——————————–

 

یک پیچ به زمین افتاد

یک پیچ به زمین افتاد

در این شب تاریک در ساعات اضافه کاری

عمودی فرو افتاد و تقۀ ظریفی کرد

کسی متوجهش نخواهد شد

درست مثل دفعۀ پیش

در شبی مثل امشب

که یکی از بالا پایین پرید./                                                    9 ژانویه 2014

ترجمه از libcom.org

یک گزارش

مارس 2, 2014

سرانجام پس از آنکه نیمی از جمعیت کرۀ زمین بر اثر گرسنگی تلف شدند، جا باز شد و دانشمندان با فراغ بال و بودجۀ کافی به تحقیقات خود در زمینۀ جلوگیری از تولید مثل از سویی و افزایش طول عمر انسان‏های ساکن بر روی کرۀ زمین از سوی دیگر پرداختند. سه چهارم بودجۀ مملکتی در همۀ نقاط دنیا به تحقیقات دانشمندان اختصاص یافت. تکنولوژی به سرعتی باورنکردنی پیشرفت کرد، به طوری که مرگ ناشی از بیماری یا تصادفات به افسانه‌ای بدل شد. در مرحلۀ بعد به تکنولوژی احیای پس از مرگ دست یافتند و در سه فاز عملیاتی، ابتدا مردگان یک روزه، سپس مردگان یک ماهه و سرانجام مردگانی با گذشت شش ماه از مرگشان را می‌‏توانستند به زندگی برگردانند. البته هر فردی باید برگۀ امضا شدۀ اجازۀ بازگرداندن به حیات را در کنار اوراق هویت همراه خود می‎داشت.  براساس منشور اخلاق پزشکی هیچ کس را بدون رضایت شخصی حق نداشتند به زندگی برگردانند. در این میان رسانه‏‌ها هم به تشویق مردم برای رضایت به جاودانگی پرداختند و در نتیجۀ این تلاشها تمایل به خداحافظی با حیات بر روی کرۀ زمین- آن هم زمینی  جاباز و گرم و دوست داشتنی – تمایلی ارتجاعی و احمقانه تلقی می‌شد.
تنها آمار مرگ و میر که رقمی ثابت داشت، و دانشمندان را متعجب کرده بود، مرگ ناشی از غصۀ خیانت معشوق یا به اصطلاح پزشکی «دق» بود.  تقریباً تمام تلاشهای پزشکان برای بازگرداندن  قربانیان این گروه به حیات با شکست مواجه می شد.

روزی که دکتر بالتازار اهل کشور چک سرانجام به داروی درمان این غصه دست یافت، با خوشحالی از پله‌‏های آزمایشگاه پایین آمد تا نتیجۀ آزمایشش بر روی موشهای خیانت دیده را به اطلاع همکارانش برساند که سه پله مانده به آخر، زمین خورد و با ضربۀ مغزی مرد.

دکتر بالتازار را با تکنولوژیهای دیگر احیا به زندگی بازگرداندند، اما روز اولی که به زندگی بازگشت به او خبر دادند معشوقش از غیبت یک روزۀ او در دنیا استفاده کرده و رهایش کرده است و اکنون با دکتر جکیل است. بالتازار از غصه جان داد و راز درمان قطعی غصۀ عاشقانه را با خود به گور برد.

هرساله صدها هزار نفر در سراسر دنیا بر اثر این  عارضه  جان خود را از دست می‎دهند.

جهان پس از مرگ ما

آوریل 9, 2011

– ببین یه جملۀ خوب داری برای تسلیت؟ دیرم شده. باید برم زودتر اینو پست کنم

– ما را شریک غم خود بدانید…  یا من را.

– ای بابا…این که مال هزار سال پیشه…سخن تازه بگو

– تسلیت دیگه جدید و قدیم نداره

–  از دست تو…این همه درس ادبیات و شعر و معر خوندی خیر سرت

– من واقعا  نمی دونم چه جوری تسلیت می گن… روح پاک و معصومش شاد باد!… غم رفتنش بر دوش ما نیز سنگینی می کند.

– ببخشید تلفن…الان بر می گردم

– باشه برو

– خوب چی می گفتی؟ غم رفتنش سنگینی می کنه؟ بابا تو چه نویسنده‎ای هستی؟ گفتی جایزه  ادبی هم گرفتی؟ می دونستم تقلب کردن…داورها رو پول دادی نه؟

–  (صورتک ریسه رفتن) من برای تبریک جایزه گرفتم آخه…برای قسمت تسلیت یکی دیگه جایزه گرفت.

– (صورتک خندۀ بلند)

– خوب چه مدلی دوست دای باشه؟

– شاعرانه… صمیمی … میخوام یه کم متفاوت باشه با مال بقیه فامیل

–  من چه میدونم بقیه فامیل چه جوری تسلیت گفتند. ببین این چطوره؟ گاهی اوقات کلمات کافی نیستند…

– آها آها بقیه‎شو بیا

– تا سنگینی بار نبودنش را توصیف کنی

– ای ول

– جدی خوب بود؟

– آره عالی بود…. این هم خودم گفتم، ببین خوبه؟: » بعضی آدمها برای این دنیا بیش از اندازه پاک و خوبند… و او یکی از آنها بود»؟

– این هم  خوبه دیگه … می تونی  هر دو رو با هم تلفیق کنی

– آره هر دوش رو می نویسم…ببین به جای پاک چی بزارم بهتره؟ به نظرت اعصابشون خرد نمی شه اینو بخونن؟

– نه چرا؟

– همینجوری گفتم… نکنه زیادی غم انگیز باشه

– آره خوب،  حتما گریه می کنن وقتی بخونن

– ای بابا …مسخره کردی منو؟ …اصلا  دلداری توش نیست…یه چیز دیگه بگو

– الان هر پیغامی بدی به هر حال اونها گریه می کنن… فرقی نمی کنه

– آره خوب این هم هست

– خوب می خواهی آخرش بگو: «توی این غم بزرگ تنها نیستید. ما هم نبودنش را باور نمی کنیم…» یا یه چیزی شبیه این

– آهان…عالی شد

– پس جایزه حقم بود؟

– حالا… (صورتک خنده)….خوب پس اینجوری شد: «گاهی اوقات بعضی آدمها برای این دنیا بیش از اندازه خوب و پاک هستند و او یکی از آنها  بود… کلمات کافی نیستند که سنگینی بار نبودنش را با آنها …

– بتوان بیان کرد

– آهان آره…بشود بیان کرد هم میشه …یه کم صمیمی تر از بتوان بیان کرده…خوب دستت درد نکنه من برم…خیلی دیرم شد.

– قربانت… خداحافظ ببین کی بود حالا این که مُرده؟

– دختر خاله ام… تصادف کرد مرد.

– آها. خدا بیامرزدش. تسلیت می گم

– قربونت مرسی