Posts Tagged ‘یادآوری’

حقایقی دربارۀ افسردگی

ژانویه 9, 2012

• افسردگی به خلاف عنوان فارسی‎اش که پژمردگی، خمودگی و غم را تداعی می‏ کند، موجودی وحشی، تهاجمی و فعال است. افسردگی به هیچ وجه ملایم نیست. درست مثل حمله‎های صرع به ناگاه در ساعاتی از شبانه ‏روز خفتت می‎کند، فشارت می ‏دهد و مستأصل و دردمند رهایت می ‏کند. چند ساعت طول می‏کشد تا کمی التیام پیدا کنی. گاهی تابش مستقیم خورشید و خوب بودن هوا این گمان را پدید می ‏آورد که برای همیشه از شر این دیو بی‏رحم رهایی یافته‏ ای. اما به ناگاه در حالی که خیلی ساده در خیابان قدم می‌زنی، یکی از پشت گردن و گلویت را می ‏فشارت، بدنت را مچاله می ‏کند و بی اعتنا به نگاه دردمندت به اطراف، تلاش برای ویرانی تو را ادامه می ‏دهد. خودش است. خوب می‌شناسی ‏اش. بی‌صدا قربانیان را خفه می‎کند.
ولی خوشبختانه داروهای ضد افسردگی بر بیشتر افراد اثربخش است. گرچه تشخیص درست نوع دارو و داشتن پزشک هوشمند موهبتی است که بسیاری از بیماران از آن محرومند.
فاصلۀ این حمله‏ ها مرتب کم و کمتر می‎شود تا جایی که هر روز همچون سرباز از نبرد برگشته، خسته و کوبیده‏ ای. و این جنگی که نمود بیرونی ندارد، تنها دیگران را شگفت ‏زده می‏ کند. اوایل سعی می‏کنی مخفی کنی این جبهۀ مرگبار درون را. چو هنوز به جنون نرسیده‏ ای و هنوز ارزش «رفتار طبیعی» را می‎دانی. پس معاشرت طبیعی با افراد را با اندکی زور و زحمت ادامه می‎دهی. حتی لبخند می‏ زنی. اما زمانی که دیگر تلاشی در فیلم بازی کردن برای اطرافیان نمی کنی، آن زمان زمان پیروزی «دیو» است و تو «دیوانه» شده ‏ای.
• به خلاف آنچه بسیاری به آن باور دارند، هوشمند بودن و دانستگی بیشتر، دلیلی به ابتلا به افسردگی نیست. اتفاقاً افراد تیزهوش این شانس را دارند که بتوانند خود را به نحوی از مهلکه برهانند، راههای میان‏بر و فرعی را کشف کنند و زنده بمانند. شروع افسردگی (و نه تداومش) بیش از آنکه به حوزۀ توانایی‏های ذهنی ربط داشته باشد، به حوزۀ عمل مربوط است. بنابراین افرادی با هوش پایین و متوسط هم وقتی شاهد ناتوانی‏های عملی خود باشند، در خطر ابتلا هستند. صد البته ندانستن و پاسخ مسائل را نیافتن، خود دلیل دیگری است بر وقوع این بیماری. چرا که حس درماندگی و گیر افتادن در دنیایی پیچیده‏ – پیچیده ‏تر از توانایی‏هایی فکری آدم- خود عامل مضاعفی بر خمودگی و تسلیم است که این پلۀ اول غلتیدن در دام این دیو است.

• افسردگی به جز درد، هزینه هم دارد.
بیکاری و بی‏ پولی پیامدهای دردناک افسردگی ‏اند.

• غروب خورشید دلهره‎آور و ترسناک است.
• حواس‎پرتی، گم کردن اشیا، فراموش کردن افراد و مکان‎ها از اولین نشانه‎های فاز خطرناک افسردگی است. از آن بدتر از دست رفتن زمان است. روزهای هفته، ماه و سال بی معنا می‎شوند. بنابراین زندگی روزمره هم بی‎معنا می‏ شود و زندگی به سمت گونۀ حیوان-گیاه می‏رود.

• رابطۀ افسردگی و موزیک رابطۀ خطرناکی است. موزیک‏های آشنا حمله می‏ کنند. فرقی نمی‎کند مهوش و پریوش باشد یا بیورک. از موزیک بپرهیزید. اینکه موزیک چه پروسۀ ذهنی را در انسان بیدار می‎کند، نامعلوم، رازآمیز و خطرناک است.

• و رابطۀ افسردگی و آب مثل جن و بسم‎الله است. شنا کنید و آب خنک بنوشید. یا دوش بگیرید. البته هرسه اینها بیشتر جنبۀ پیشگیری دارند، بعد از ابتلا بعید است بتوانید به استخر بروید. نگذارید کار به آنجا بکشد.

• در مورد الکل و مواد نشاط‏‌‌ آور دیگر (نشاط آور برای افراد غیر افسرده)، مود اشخاص تعیین کننده است. بر هرکس تأثیر متفاوتی دارد. گاهی جن را می‎راند ولی گاهی روزها شما را همبستر جن می‏کند. مواظب باشید.

• همۀ افسردگی‎ها با خودکشی پایان نمی‎پذیرند، گاهی به درازای عمر طبیعی یک شخص و همۀ افراد خانواده‎اش ادامه می‎یابند.

• نگذارید کسی کاری به کارتان نداشته باشد. شما هم هیچ کس را رها نکنید. به کار همدیگر کمی کار داشته باشید. هرچه باشد آدمیزاد هنوز کمی اهمیت دارد.

خواب

سپتامبر 22, 2011

روی سن ایستاده بودم. نیمه تاریک. برای تست بازیگری. کسی که آن پایین نشسته بود و گویا کارگردان یا مسئول انتخاب بازیگران بود، مردی بود شبیه خوانندۀ «همه چی آرومه». مثل همۀ همکارانش، عصبی بود یا وانمود می‏کرد عصبی است که فشار کار را روی من بیشتر کند. ولی من دستش را خوانده بودم و سعی می‏کردم با خونسردی دستوراتش را اجرا کنم.

گفت: حالا قهقهه بزن. بلند. من فقط نگاهش کردم. با لبهایم بازی کردم و گفتم نمی‏توانم. گفت: بخند! همین! یک صحنۀ خنده‏دار دیدی. حالا باید بخندی. سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‏توانم. گفتم از بچگی تا حالا هیچ‏وقت نخندیده‎ام. بعد برایش توضیح دادم که یک مشکلی در گیرنده‎های حسی صورتم و لب و دهانم وجود دارد که نمی‏توانم بخندم. و گفتم اگر بخواهد پروندۀ پزشکی‎ام را می‎تواند ببیند. اضافه کردم که لطفاً نقشی بدهید که خنده لازم نداشته باشد. با دو دست صورتش را پوشاند و از لای انگشتهایش خیلی کلافه نگاهم کرد. بعد گفت: لبخند چی؟ اون هم نه؟ این بار خجلت‏زده گفتم: نه متأسفانه. من اصلاً نمی‎تونم بخندم. واقعاً قصد آزارش را نداشتم. فقط نمی‏توانستم بخندم. هیچ‏وقت نتوانسته بودم.

منتظر بودم بگوید برو، یا با عصبانیت حرفهایی بارم کند، ولی هیچ نگفت. همان موقع در عقبی سالن باز شد و چند مرد پوتین به پا وارد شدند. «همه چی آرومه» با دست مرا روی صحنه نشانشان داد. آنها هم بالا آمدند مرا با خودشان ببرند. بی هیچ مقاومتی همراهشان رفتم. شوهرم هم همراهم آمد. او هم نمی‏توانست بخندد. ما را از سالن بیرون بردند و بعد وارد یک سالن روشن و بزرگ شدیم که پر از مردان و زنان سرمست و خندان بود.

ما که وارد شدیم، ساکت شدند. لیوان‎های مشروب به دست دوره‏مان کردند. گفتند: بخندید. یکصدا می‏گفتند: بخندید، بخندید، بخندید. و پا به زمین می کوبیدند و قهقهه سرمی‏دادند. ما فقط نگاهشان می‏کردیم. اگر دوران قدیم بود، همانجا بهشان حمله‏ور می‏شدیم. با شمشیر و خنجر. آن موقع مبارزه و کشتار مثل جادو بخشی از زندگی روزانه بود. اما حالا نمی‏شد. دلیل برای مبارزه نداشتیم. دلیل امروزی. چون ما اسلحه‏های مدرن داشتیم.

شروع کردیم به لخت شدن. هردو. حالا جمعیت داشتند به بدن‏های ما می‏خندیدند. با دست اندام‎های ما را به هم نشان می‏دادند و نعره سر می‏دادند. یکی دو نفرشان حتی جلو آمدند و با دست ما را لمس کردند و قهقهه زدند. حالا دلیل داشتیم. آنها به مرزهای خصوصی ما تعدی کرده بودند. اسلحه‎ها را برداشتیم و بی وقفه به طرفشان شلیک کردیم. چندتایی کشته شدند، چندتایی در رفتند و از همه مهم‏تر صدای خنده‏ها قطع شد.

ماجرای مقنعه و کتابخانۀ ملی – سیاسی – طبقاتی – تأدیبی – جنسیتی

آوریل 6, 2010

اگر دیپلمه هستید، فوق دیپلم دارید، دانش‏آموز هستید یا تحصیلات ابتدایی دارید، از نظر کتابخانۀ ملی ایران عضوی از ملت ایران نیستید و حق عضو شدن ندارید. ملت ایران همه لیسانس به بالا هستند. امروزه حتی در دورترین دهات و شهرستانهای ایران هم دانشگاه هست و تحصیلات برای همگان رایگان است و اگر دانشگاه نرفته‏اید، تنها علتش این است که یک ایرانی واقعی نیستید.

با مرور اسناد و مدارکم در منزل، دریافتم که خوشبختانه عضوی از ملت ایران هستم و می‎توانم از کتابخانۀ ملی ایران و فضای قشنگ و باصفای اطرافش استفاده کنم. این بود که با در دست داشتن مدارک راهی کتابخانه شدم.

شرط دوم عضو شدن در کتابخانۀ ملی ایران این است که مذکر باشید یا اگر نیستید، مقنعه داشته باشید. البته در بدو ورود این را نمی‏دانستم و زمانی دانستم که دیدم دختری با شال جلوی در ورودی داشت چانه می‌زد که راهش بدهند. دختر یک کلاه چسبان هم زیر شالش بر سر داشت که تمام پیشانی‏اش را می‏پوشاند و مانتوی بلند و صورت بی‎آرایشش نشان می‏داد که محجبه‏ای است به معنای واقعی.

منِ شال‏به‏سر هم ایستادم ببینم سختگیری تا چه حد است و شاید فرجی شد و راهمان دادند. اما زن بداخلاق جلوی در از کشوی میزش دو بستۀ کادوپیچی شده بیرون آورد، یکی را به من و یکی را به دختر مؤمن و مستأصل داد و گفت بفرمایید مقنعه هست. کاغذ کادویش گلهای رز سرخ رنگ داشت. گفت اینها را داده‏اند بدهیم به شما و تازه آن وقت بود که فهمیدم که مقنعه لباس فرم است. موهای رنگ‎کرده و افشان، موهای رنگ‎کرده و آرایش شده، رژلب‏ها و رژگونه‎های غلیظ و کرم‎پودر برنزه به‎راحتی وارد می‎شدند در حالیکه یک مقنعه به گونه‎ای روی همۀ اینها فیکس شده بود. ما مانده بودیم برگردیم یا هدیۀ کتابخانۀ ملی را بپذیریم.

با اندکی تأمل، فهمیدم داشتن مقنعه هیچ ربطی به حجاب اسلامی ندارد و تا چند سال آینده اعضای مؤنث جامعه می‎توانند بی‎حجاب در مکانهای دولتی تردد کنند، فقط کافیست مقنعه‏ای از کیفشان درآورده و مثل کارت شناسایی به مأمور دم در نشان دهند.  مقنعه یعنی التزام عملی به نظام و هیچ ربطی به دین و مذهب شما ندارد.

دختر که دیگر اشکش داشت درمی‏آمد گفت: خانوم اینجا جلوی این همه مرد من چطور شالم رو دربیارم و مقنعه سر کنم؟ و زن با اخم و تخم گفت: همه می‎کنند، کاری نداره. دختر گفت: خانوم شما هم مسلمونید…درست نیست، تازه این مقنعه تنگه برای من… و زن جوابش نداد.

من چه می‎کردم؟ من هم تصمیمم را گرفتم، برای نشان دادن  «اعتراض مدنی»خود،  شالم را با آرامش درآورده و حدود یک دقیقه بی‏حجاب در ملأ عام خودعرضگی کردم. می‎خواستم با این اقدام نمادین  غیرت مردم مسلمان پایتخت و کارمندان مسلمان را از اینکه مرا به گناه واداشته‏اند، بجنبانم و آنها را متنبه سازم. زهی خیال باطل! همۀ مسلمین در اقدامی هماهنگ به اینور و آنور نگاهی کردند و انگار نه انگار.

حالا دیگر من هم لباس فرم داشتم و می‎توانستم وارد شوم. برگشتم ببینم کار دختر مؤمن به کجا رسیده که دیدم یک خانم چادری را اجیر کرده  که جلویش بایستد و چادرش را کمی باز کند که به اطراف دید نداشته باشد و او بتواند عملیات تعویض را انجام بدهد.

داخل که شدم، داشتم به اعتراض مدنی به گِل نشسته‎ام فکر می‏کردم که دیدم مقنعه را وارونه سر کرده‎ام.  مقنعۀ نو که خطهای مشخصِ تا داشت و خط دوختی که به بیرون بود مثل داغ ننگی رسوایم می‎کرد و هرکس می‏دید ماجرا را می‏فهمید.

کابوس دیشب

نوامبر 25, 2009

در کافه‎ای بودم و انگار نه انگار که اینجا ایران است، پالتویم را درآورده بودم و با بلوز و شلوار نشسته بودم چای می‌خوردم. با بی قیدی شال سیاه رنگم را که داشت از سرم می‎افتاد، کمی روی سرم میزان کردم. داشتم می‎نوشتم:
«…سپس لبهایش را بوسیدم. او هم بدنش را  نزدیکتر کرد ولی مردد بود که  کمرم را بگیرد و به تن خود بچسباند که…»
ناگهان دو مرد وارد کافه شدند. مأمور بودند. دفترچه و کیفم را از من گرفتند و مرا همراه باقی جوانان حاضر در کافه سوار یک ون کردند. بله ما بازداشت شده بودیم.
اتاق بازجویی اصلاً تاریک و مخوف نبود و مرد بازجو هم خوش قیافه بود و ته ریش قشنگی داشت. دفترچه‎ام را جلوی رویش گرفته بود و می‎گفت: اینها چیه؟ با کی‎ها رابطه داشتی؟ و من مانده بودم منظورش رابطۀ کاری و سیاسی است یا رابطۀ جنسی نامشروع؟ یا  شاید رابطۀ تجاری یا رابطۀ فامیلی یا …
گفتم: اینها داستان است. دارم یک داستان می نویسم و اینها شخصیتهای آن هستند. گفت: پس چرا یک جا سوم شخص است. یک جا اول شخص؟ تازه گاهی راوی زن است گاهی مرد و گاهی کودک؟ دروغ نگو اینها ماجراهای واقعی است. روشنک کیه؟
گفتم: روشنک شخصیت منفی داستان است. از آن زنهای بی اخلاق و ولنگار و بی بند و بار. اتفاقاً پیش پای شما در آن کافه داشتم صحنه‎ای را می‎نوشتم که منجر به ایدز گرفتن روشنک می‏شد و با خفت و خواری می‌مرد…من خودم خیلی شخصیت مثبتی دارم. نماز و روزه و اینها. نماز شب و دعای صبح و سفرۀ ابوالفضل و نذر و نیاز…اگر بفهمم که نگاه نامحرم به یک تار مویم افتاده شبها کابوس می‎بینم و استغفار می‌کنم و اگر چادر سر نمی‎کنم فقط و فقط به خاطر این است که دست و پا گیر است و در شغل من که نویسنده‎ام استفاده از چادر کمی دردسر دارد. به عقیدۀ من اصلاً حجاب زنان را زیباتر و جذاب تر می‎کند و زنان ارمنی و زرتشتی و یهودی هم باید محجبه باشند تا در جامعه امنیت داشته باشند. کلاً معتقدم که اقلیتها را باید اعدام کرد و زنان را همان به که «نشینند و زایند شیران نر». پیرو خط امامم و معتقدم زنان بعد از انقلاب بسیار پیشرفت کرده‏اند و شصت و پنج درصد دانشجویان ایران دختر هستند و بعد از مادری بهترین شغل برای زنان از نظر من، معلمی و پرستاری و مربی ایروبیک است.
و همینطور حرف می زدم  و این پهلو به آن پهلو می‎شدم.  یکدفعه از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم و یک لیوان آب خوردم.

هنوز آقای بازجو را می دیدم.  روی لبۀ تختم نشسته بود و دفترچه‎ام هنوز توی دستش بود و من لخت بودم.

پایان جوانی

ژوئیه 25, 2009

ترسو بودم. ترسوتر شده‏‌ام. دوران جوانی‏‌ا‌م تمام شد. کجایی جوانی؟

دوران ایده‏‌آلهای نهانی. دوران عشق‎های فورانی. دوران فورانهای ناگهانی. دوران دانشهای پنهانی. چنان که افتد و دانی، توقف‎های طولانی.  (دوران کشف رابطه‏. وقتی که هیچ نمی‏‌گویی: حالا ببینیم چی می‏شه). دوران گیجی. خماری. ترس‏های صبحگاهی از بیدار شدن. ترس از توالت رفتن. ترس از توالت بیرون آمدن . توقف‏های طولانی.  خنده‏‌ه‍ای شهوانی. دوران فرار از تنهایی. دوران پناه به تنهایی. کشف تازۀ تخت.

دوران قهقهه‏‌های عصبی. دوران ریسه رفتن‏‌های درمانی. دوران کش‏دار جوانی.

فکر کردن به دوستان زندانی. فکر کردن به اندامهای تحتانی. درک اندام به مثابه  ابزار استعمار. دوران هیجان‌های عقلانی. تحمل و رنج این همه مهمانی. حالم به هم خورد از این همه اضطراب پنهانی. بلند بگو که همه چیز را می‏‌دانی. (ترس از گفتن اینکه همه‏ چیز را می‏‌دانی). دوران تلاش برای عریانی.

فحش دادن به سعدی و خاقانی به انتقام همۀ کتابهای دبیرستانی. معاشقه با شعر ناب و لحظه و حجم بدون اینکه آنها را بخوانی. فقط برای انتقام از دبیران دبیرستانی. دوران فحش. دوران لن‏ترانی.

دوران فوران بی‏‌درمان هورمونهای روزانه و ماهانه. دوران خندیدن به نظم خانواده. پرستش رایانه. گند زدن به فرهنگستان و رایانه و یارانه و گایانه. دوران واژه‏‌سازیهای احمقانه.

دوران توهم فردیت. دوران گوسفندی جدا از گله. دوران «کی از گرگ بد گنده می‏‌ترسه؟» . دوران من نه منم. نه من منم.  من آنم که رستم بود پهلوان.  دوران فرار از قبیله.  دوران شیرین جوانی. رین جوانی.  تمام شد دیگر. باید بدانی. (این همه فحش به سعدی. آخرش گرفتار نثر مسجع بند تنبانی.)

آیات مدیانوس، خدای رسانه‎

ژوئیه 3, 2009

و از نشانه های تمدن رسانه‎ها را آفریدیم تا از آنها جریان آزاد اطلاعات در مجرای روح و روانتان رسوخ کند وبه جنازه‎های آن طرف کرۀ زمین نظر افکنید در حالیکه چای پررنگتان را کمرنگ می‎کنید.

مجریان اخبار را کت و کراوات زیبا عطا کردیم تا با سر و رویی سه تیغه و لبخندی برلب خبر مرگ بدهند و از «واکنش»های جهانی بگویند.

 بشارت می‎دهیم شما را به زنانی زیبا روی که با موهای «براشینگ» شده و گردنبندانی ست شده با لباسهای زیبا روبروی شما بنشینند و لبخند برلب با زبان مادری شما خبر آتش و خون بدهند و بدون ذره‎ای «جهت‌گیری»،  کاملاً بی‌طرفانه شب خوشی را برایتان آرزو کنند.  تمدن را دریابید. باشد که رستگار شوید.

عکس

ژوئن 16, 2009

این عکس را مدتها نگاه کردم و نتوانستم عنوانی برایش انتخاب کنم. شما پیشنهاد بدهید.

090615112304_iran2

نمی دانم کی عکس را گرفته. من از بی بی سی برداشتم.

بلوغ در سی سالگی

فوریه 23, 2009

 

دیگر سعی کن جدی باشی و پاهایت را اینقدر تکان ندهی.

به محرم فکر کن و ظهر عاشورا

1500 سال را ول کن، 30 سال را بگو

بگو چرا سی سال  گریه نکردی؟

دیگر جدی باش. خنده بس است عزیزم، آویزان بازی بس است، بچگانه حرف زدن بس است.

به میخچۀ پایت فکر کن و به برف فردا و به پیاده‌روهایی که می‌خواهی روی آنها لیز بخوری، به لگن خاصره‌ات فکر کن. لگن خاطره. لگن حافظه.  

جدی باش