پایان جوانی

By سارا

ترسو بودم. ترسوتر شده‏ام. دوران جوانی‏ام تمام شد. کجایی جوانی؟

دوران ایده‏آلهای نهانی. دوران عشق‎های فورانی. دوران فورانهای ناگهانی. دوران دانشهای پنهانی. چنان که افتد و دانی، توقف‎های طولانی.  (دوران کشف رابطه‏. وقتی که هیچ نمی‏گویی: حالا ببینیم چی می‏شه). دوران گیجی. خماری. ترس‏های صبحگاهی از بیدار شدن. ترس از توالت رفتن. ترس از توالت بیرون آمدن . توقف‏های طولانی.  خنده‏های شهوانی. دوران فرار از تنهایی. دوران پناه به تنهایی. کشف تازۀ تخت.

دوران قهقهه‏های عصبی. دوران ریسه رفتن‏های درمانی. دوران کش‏دار جوانی.

فکر کردن به دوستان زندانی. فکر کردن به اندامهای تحتانی. درک اندام به مثابه  ابزار استعمار. دوران هیجانهای عقلانی. تحمل و رنج این همه مهمانی. حالم به هم خورد از این همه اضطراب پنهانی. بلند بگو که همه چیز را می‏دانی. (ترس از گفتن اینکه همه‏چیز را می‏دانی). دوران تلاش برای عریانی.

فحش دادن به سعدی و خاقانی به انتقام همۀ کتابهای دبیرستانی. معاشقه با شعر ناب و لحظه و حجم بدون اینکه آنها را بخوانی. فقط برای انتقام از دبیران دبیرستانی. دوران فحش. دوران لن‏ترانی.

دوران فوران بی‏درمان هورمونهای روزانه و ماهانه. دوران خندیدن به نظم خانواده. پرستش رایانه. گند زدن به فرهنگستان و رایانه و یارانه و گایانه. دوران واژه‏سازیهای احمقانه.

دوران توهم فردیت. دوران گوسفندی جدا از گله. دوران “کی از گرگ بد گنده می‏ترسه؟” . دوران من نه منم. نه من منم.  من آنم که رستم بود پهلوان.  دوران فرار از قبیله.  دوران شیرین جوانی. رین جوانی.  تمام شد دیگر. باید بدانی. (این همه فحش به سعدی. آخرش گرفتار نثر مسجع بند تنبانی.)

برچسب‌ها:

15 نظر to “پایان جوانی”

  1. آناهیتا می گوید:

    مرسی سارا
    در روز نخست سی سالگی صبح را با این نوشته تو آغاز کردم که عجیب چسبید.

  2. کاوه می گوید:

    حالا چرا اینقدر عصبانی؟
    شوخی کردم، خیلی هم عالی

  3. مهدی می گوید:

    سلام
    می بایست ( همچین بایدی هم نداره ! ) مطلبی را به عرض برسانم : نمی دونم ولی شاید برای ما ( یا “من” ) – مهم – باشه و شما ندونی که پست های نه چندان بدرد بخور شما رو هر چند وقت که از نظر محترممون می گذرانیم( هه هه.. (خودمم خندام گرفته ) )
    و شاید شما هم ندونی که خواننده هایی داری که خیلی نزدیک به شما …. ( نمی دونم از چه واژه مناسبی استفاده کنم ( “فکر می کنم” کلمه صحیحی نیست خودم دوست دارم بگم : از خوندن این مطالب و نوع نوشته شدن و احساسی که در زمان نوشته شدن اونها نویسنده داشته به مراتب بیشتر از خود اونها حال می کنم .)
    پس بر خودم فشار آورده ( چون نوشتن خیلی سخت تر از خوندنه ) و خواستم سپاسگذاری کرده باشم و از شما دعوت کنم تا بیشتر بنویسید .
    حالا خری مثل من هم خودش رو آدم حساب کرده شما و از شما دعوت کرده شما به بزرگواری ببخشید . ( چه کار کنیم که جوانی کردیم و یاد جوونی اوفتادیم )
    موفق و موید باشید .

  4. ح ب می گوید:

    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!

  5. یانو می گوید:

    نثر مسجع بند تنبانی فوقالعاده خوبی بود.به شما مدتی است لینک دادهام اگر مایل بودید آن را لغو کنم لطفن اطلاع دهید در همین عنفوان جوانی!
    —————

    سارا:
    مرسی یانو. نه مایل نیستم آن را لغو کنید.

  6. مانی ب می گوید:

    صمیمانه بود.

  7. رضا.ب می گوید:

    همین الان داشتم وبلاگ تفکرات یک روانپریش را میخوندم. حالا هم شما… ته دلم خالی شد یه لحظه…

  8. پژمان می گوید:

    متفاوت بود و جالب، ولی کمی آشفته و عصبانی.
    خب البته گاهی هم اینطوری می شود دیگر!!

  9. بهروز می گوید:

    همممم

  10. آشنا می گوید:

    گمونم تو يه خر دوست داشتني باشي

  11. جو می گوید:

    سعدی که خوبه که لیدی. من خیلی سعدی دوست دارم. چرا بازی های لیگ برتر رو نگاه نمی کنی که یه کم های بشی؟

  12. بهروز می گوید:

    wo
    bist
    du
    ?

  13. مهران می گوید:

    گفتي همه و ز ياد بردي نامي بري از پشمك و باقالي

    سعديا مرد نكونام نميرد هرگز /اگرم مرد به فلان حافظ

  14. ایرج می گوید:

    این نوشته بسیار زیبا بود

    آفرین بر شما

    .

  15. یانو می گوید:

    سلام.کجایید؟ چرا نمینویسید؟

يك پاسخ برايش بگذاريد